ویژه > داستان

در خیابان ادگار

خیابان ادگار

در خیابان ادگارReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

کریون زیر باران نرم تابستانی از کنار مجسمه آشیل گذشت. تازه چراغ­ها را روشن کرده بودند، امّا از همین حالا ماشین­ها در مسیر ماربل آرک قطار شده بودند و چهره­های چهارگوش و حسابگر یهودی­ها در خیابان سر و کله­شان پیدا شده بود، آماده اینکه با هر چیزی که پیش می­آمد وقتشان رابه خوشی بگذرانند. کریون با حسی تلخ در حالی­که یقه بارانیش را تا بالا بسته بود، کنارشان رد می­شد؛ یکی از روزهای بدش بود.

در تمام مسیر پارک به این فکر می­کرد که عشق وجود دارد؛ امّا عشق پول می­خواست. یک آدم فقیر می­توانست فقط به لذّت جسم بسنده کند. عاشق شدن یک دست لباس خوب لازم داشت، یک ماشین، یک آپارتمان یا یک اتاق هتل در جایی از شهر. نیاز داشت که لای زرورق پیچیده شود. تمام مدت از کراوات نخ­نمایی که زیر بارانیش پنهان بود و از سر آستین­های کهنه­اش آگاه بود. به بدنش مثل همراهی نفرت­انگیز نگاه می­کرد. (پیش می­آمد که در سالن مطالعه بریتیش میوزیم لحظات خوشی را سپری کند، امّا بدنش دوباره او را به جهان واقعی باز می­آورد). تنها احساساتی که تجربه کرده بود خاطرات چندش­آوری از کارهایی بود که روی نیمکت میدان­گاهی­ها انجام داده بود. برای بیشتر مردم، بدن خیلی زود می­مرد،امّا برای کریون این هیچ معضلی نبود. بدن به زندگی ادامه می­داد: از خلال باران فلزی و درخشان به سمت یکی از طاقی های خیابان میرفت که       به مردی سیاهپوش برخورد که پرچمی با جمله«و آنگاه دوباره از خاک زاده خواهیم شد» حمل می­کرد. به یاد یکی از خوابهایش افتاد ،خوابی که تا به حال سه بار لرزان از آن پریده بود: در قبرستانی بود که تا بی­نهایت ادامه داشت، تاریک و غارگون: کره زمین تبدیل به کندوی مردگان شده بود در خواب دیده بود که بدن نابود نخواهد شد. کرمی در کار نبود، تجزیه نعش هم. زیر سطح کره زمین، جهان لایه لایه پر از بدن­های مرده بود که آماده بودند با زگیل ها و زخمها و فساد نعشیشان دوباره از جا بلند شوند. بعد وقتی ازخواب میپرید درازکش در تخت باقی می­ماند و با خوشحالی فکر میکرد که بالاخره بدن کاملا متلاشی می­شود.

با قدم­های تند خیابان ادوار را در پیش گرفت، سربازان نگهبان دو نفری گشت می­دادند. داخل شلوارهای تنگشان بدن­هایشان مثل کرم بود و شبیه هیولاهایی دراز و بزرگ به نظر می­رسیدند،. از آن­ها متنفر بود و از نفرتش متنفر بود چون دلیلش را می­دانست :غبطه. می­دانست که هر کدام از آنها بدنی بهتر از مال او دارند. شکمش بد کار می­کرد، مطمئن بود نفسش بدبو است. امّا از چه کسی می­توانست در این باره سؤال کند؟ بعضی وقتها یواشکی به خودش عطر می­زد، اینجا و آنجا، این یکی از زشت­ترین رازهایش بود. چرا می­خواستند او به رستاخیز بدنی باور داشته باشد که آنقدر باعث نفرتش بود؟ بعضی شبها با ته مانده­ی ایمانی که مثل یک کرم در یک میوه هنوز در قلبش بود دعا می­کردتا خداوند بدن او یکنفررا از زنده شدن مجدد معاف کند.

خیابان­های فرعی­ای که خیابان ادوار را قطع می­کردند بیش از حد خوب می­شناخت. وقتی حالش گرفته بود همانطور که از گوشه چشم به تصویرش در ویترین­های سالمون و گلاکشتین و آ.ب. ش نگاه می­کرد انقدر راه می­رفت تا خسته شود. برای همین فوراً متوجه تابلوهای دم تئاتری رها شده که در خیابان کالپار بود شد. خیلی چیز عجیبی نبود چون گاهگاه، انجمن نمایش بانک بارکلیس محل را برای یک شب اجاره می­کرد. بعضی وقتهای دیگر هم تعدادی فیلم بی­کیفیت تجاری پخش می­کردند. تئاتر در سال ۱۹۲۰ توسط یک آدم خوش خیال ساخته شد که فکر می­کرد ارزانی ملک جبران فاصله یک مایلیش تا منطقه تئاترها را می­کند. امّا هیچ اثری در این تئاتر به موفقیت دست نیافت، و خیلی زود محل خالی ماند و کم­کم پر از لانه موش و عنکبوت شد. روکش صندلی­ها هیچوقت تعویض نشده بود. تنها ،محل برگزاری اجراهای گروههای غیرحرفه­ای و برنامه­های خیریه بود.

کریون ایستاد و اعلان را که اولین دوره فیلم­های ابتدایی (یک اصطلاح روشنفکرنمایانه) را اعلام می­کرد خواند.. به نظر می­رسید در سال ۱۹۳۹ هنوز هم آدمهای خوشبین وجود دارند. چون فقط یک خوشبین ابله می­توانست این امید را در دل بپروراند که با تبدیل کردن این محل به «خانه فیلم صامت» می­تواند پولی در بیاورد. این اولین دوره هیچ وقت به دومین دوره نمی­رسید. خوب، بلیط ارزان بود و حالا که خسته بود، شاید می­ارزید یک شلینگ خرج کند تا از باران به هر جایی پناه ببرد. کریون یک بلیط خرید و در تاریکی سالن شناور شد.

در تاریکی عمیق یک پیانو چیزی می­نواخت که به صورتی ناگزیر مندلسون را به یاد می­آورد. کریون روی یکی از صندلی­های کناری نشست و بلافاصله متوجه فضای خالی اطراف شد. نه، قطعاً دور دومی در کار نبود. توی فیلم زنی درشت هیکل که یکجور لنگ تنش بود و دست­هایش را به هم مییچید با حرکات و تکان­هایی عجیب و غریب به سمت یک دیوان تلوتلو خورد. آنجا نشست و مثل یک سگ گله از میان موهای تیره رها شده با ناامیدی به مقابلش خیره شد، بعضی وقتها به نظر می­رسید که الان است که در نقاط، خطوط و منحنی­های فیلم حل شود. زیرنویس می­گفت: «پمپیلیا که اگوستوس معشوقش به او خیانت کرده قصد دارد به زندگی ناکامش پایان دهد».

کم­کم کریون توانست تصویر مبهمی از سالن خالی را تشخیص دهد. بیشتر از بیست نفر آنجا نبودند: چند زوج که با هم پچ پچ می­کردند و چند مرد تنها که مثل خود او بارانی­های ارزان قیمت به تن داشتند با فاصله از هم، مثل جسدهایی بی­حرکت نشسته بودند. باز وسواس کریون به سراغش آمد و احساس مزاحم وحشت. با کلافگی فکر کرد «دارم دیوانه می­شوم. بقیه آدمها این احساس­ها را ندارند». حتی یک سالن خلوت تئاتر هم او را به یاد غارهای بی انتهایی می­انداخت که در آن اجساد در انتظار رستاخیز بودند.

«اگوستوس، برده هوس، شراب بیشتری طلب می­کند»

مردی چاق و پا به سن گذاشته روی یک دیوان لم داده بود و زنی را دربر گرفته بود. آهنگ «بهار» که در فضا طنین انداخته بود بیجا به نظر می­رسید و پرده انگار که سوء هاضمه داشته باشد به خود می­پیچید. کسی کورمال کورمال در تاریکی سالن نزدیک شد پایش به پای کریون گرفت و سکندری خورد: یک مرد کوتاه قد بود. کریون از حس ریش بلندی که صورتش را لمس کرد چندشش شد،. بعد آه بلندی شنید و مرد تازه وارد، در صندلی کناریش نشست: روی پرده وقایع به سرعت پیش رفته بودند و در این لحظه پامپیلیا خودش را با چاقو کشته بود ـ یا حداقل کریون اینطور فکر می­کرد ـ و بی­حرکت و باشکوه میان برده­های گریانش دراز شده بود. صدایی خسته و آرام نزدیک گوش کریون نجوا کرد: چی شده؟ خوابیده؟

– نه. مرده.

صدا با توجهی عمیق پرسید: به قتل رسیده؟

– نه، فکر نکنم. خودکشی کرده.

هیچ کس هیس نگفت، هیچکس آنقدر به فیلم توجه نداشت که کسانی را که حرف می­زدند مؤاخذه کند. تماشاچیان با حالتهای خسته و بی­توجه در صندلی­هایشان لمیده بودند.

فیلم آن­جا تمام نمی­شد؛ هنوز یک مشت موجودات دیگر هم باید تکلیفشان معلوم می­شد؛ قرار بودفیلم سرنوشت تمام افراد نسل دوم خانواده شخصیت هارا هم تعریف کند؟

امّا مرد ریز اندام ریشو که کنار کریون نشسته بود فقط به نظر می­رسید به مرگ پومپیلیا اهمیت می­دهد. به نظر می­رسید تقارن این واقعه با ورودش به سالن او را مجذوب کرده بود. کریون دو بار کلمه «تصادف» را شنید. پیرمرد با صدایی آهسته و بی­صبر با خودش همچنان حرف می­زد. «خوب که فکرش را بکنی خیلی احمقانه است! » و بعد «بدون حتی یک ذره خون». کریون گوش نمی­داد دستهایش را بین زانوهایش قلاب کرده و نشسته بود و اتفاقی را که بارها در ذهنش مرور کرده بود تحلیل می­کرد: که این احتمال وجود داشت که دیوانه شود. باید تکانی به خود می­داد. مرخصی می­گرفت، به یک پزشک مراجعه می­کرد (خدا می­دانست چه عفونتی وارد خونش شده بود). متوجه شد که بغل دستیش با او حرف می­زند. با بی­صبری پرسید: چه؟ چه گفتید؟

– گفتم شما حتی حدس هم نمی­زنید چقدر خون می­بایست آنجا باشد.

– درباره چه حرف می­زنید؟

وقتی مرد با او حرف می­زد، نفس مرطوبش به او می­خورد. در صدایش چیزی مثل نارسایی وجود داشت.

گفت: وقتی کسی مردی را می­کشد …

کریون با بی­صبری گفت: این یک زن بود.

– فرقی نمی­کند.

– به علاوه، این قضیه هیچ ربطی به قتل ندارد.

– مهم نیست.

به نظر می­رسید در میان آن تاریکی وارد یک جر و بحث ابلهانه و بی­نتیجه شده­اند.

مرد ریشو با لحنی پر از غرور گفت: من می­دانم. می­دانید؟

– چه چیز را می­دانید؟

مرد با ابهامی پنهان­کارانه گفت: که این چیزها چجوریند.

کریون برگشت و سعی کرد مرد را واضحتر ببیند. دیوانه بود؟ آیا این یک اخطار درباره چیزی بود که می­توانست سر خودش بیاید؟ آیا روزی می­رسید که او هم در یک سالن سینما کلماتی مبهم در گوش افراد ناشناس زمزمه کند؟

همانطور که سعی می­کرد ذهنش را روی فیلم متمرکز کند، فکر کرد «نه، حالا حالاها دیوانه نمی­شوم. اصلاً هیچوقت دیوانه نمی­شوم».

نمی­توانست چیزی جز پرهیبی سیاه از کسی که کنار دستش نشسته بود تشخیص دهد. مرد دوباره شروع به حرف زدن با خودش کرده بود می­گفت «حرف، همه­اش حرف، خواهند گفت که به خاطر ۵۰ پوند بوده. امّا دروغ است. دلایل زیادی وجود دارد، همیشه با اولین دلیلی که گیر بیاورند راضی می­شوند. هیچوقت ورایش را نمی­بینند. سی سال انگیزه. انقدر ساده لوح هستند». این کلمات را با همان لحن هیجان­زده و سرشار از غروری بی­نهایت به زبان آورد. پس جنون این بود. تا وقتی می­توانست آن را تشخیص بدهد عاقل بود … نسبتاً. عاقل شاید نه به اندازه یهودی­های توی پارک یا نگهبان­های خیابان ادوار، امّا قطعا بیشتر از این یارو.

این آگاهی در میان نوای پیانو مثل یک پیغام مسرت بخش بود.

بعد مرد به سمت او برگشت و دوباره نفسش را توی صورتش ول داد: شما می­گویید خودش را کشت؟ امّا کی می­داند؟ صرف اینکه چاقو دست کی بوده معما را حل نمی­کند».

ناگهان با حالتی خودمانی دستش را روی دست کریون گذاشت، دستش مرطوب و چسبناک بود. کریون با وحشت پرسید: دارید راجع به چی حرف می­زنید؟

مرد با اصرار گفت: من می­دانم. آدم در موقعیت من تقریباً همه چیز را می­داند.

کریون هنوز دست چسبناک را روی دستش حس می­کرد گفت: موقعیت شما چیست؟

شاید داشت مثل یک آدم عصبی رفتار می­کرد، صد جور توضیح وجود داشت ممکن بود قیر باشد.

– موقعیتی که احتمالاً به نظر شما ناامیدانه می­رسد.

بعضی وقتها صدا کاملاً در گلویش خفه می­شد. چیزی غیرقابل فهم روی پرده اتفاق افتاده بود. آدم کافیست یک لحظه نگاهش را از این فیلمهای قدیمی بردارد و موضوع اینقدر پیش می­رود که کلاً غیرقابل تشخیص می­شود. فقط هنرپیشه­ها با سرعت کم حرکت می­کردند. دختر جوانی در پیراهن خواب در آغوش یک سرباز رومی گریه می­کرد. کریون قبلاً هیچکدام را ندیده بود. «در آغوش تو لوسیو، از مرگ نمی­ترسم».

مرد با حالتی طعنه­آمیز و همه­چیزدان شروع کرد به خندیدن. باز داشت با خودش حرف می­زد. اگر به خاطر دست چسبناکی که حالا برش داشته بود نبود، می­شد خیلی ساده ندیده­اش گرفت. به نظر می­رسید داشت کورمال کورمال صندلی­ای را که جلویش بود لمس می­کرد. عادت داشت مثل عقب مانده­ها کله­اش را رها کند تا به چپ و راست بیفتد. ناگهان واضح گفت: تراژدی بیس­واتر. کریون این کلمات را در یک روزنامه قبل از عبور از پارک دیده بود. به خشکی پرسید: چی هست؟

– چی؟

– همین تراژدی

– فکر کنید، به کولن میوز می­گویند بیس­واتر

ناگهان مرد ریز اندام شروع به سرفه کرد، سرش را به سمت کریون برگرداند و توی صورتش سرفه کرد. به نظر می­رسید دارد انتقام می­گیرد.

بعد با صدایی خشدار گفت: چترم. کجاست؟

از روی صندلی بلند شد.

– شما چتر نداشتید

– چترم ـ و دوباره تکرار کرد : من ..

به نظر می­رسید کلاً نطقش کور شده. از روی زانوی کریون سکندری خورد و خارج شد. کریون گذاشت برود، امّا قبل از اینکه به پرده­های خاک­آلود و در خروجی برسد، صفحه نمایش خالی و سفید شد، فیلم پاره شده بود و یک نفر فوراً چلچراغی خاک­آلود که وسط سالن آویزان بود را روشن کرد. نور برای اینکه کریون لکه­های روی دستهایش را ببیند کافی بود. هیچ نوع هیستری­ای در کار نبود: واقعیت بود. او دیوانه نبود. کنار یک دیوانه نشسته بود که یک جایی اسمش چه بود؟ کولون، کولین …؟ کریون به سرعت از جا پرید و بیرون رفت پرده سیاه به صورتش ضربه زد. امّا دیگر دیر بود، مرد رفته بود و سه راه برای رفتن جلوی رویش بود. به جای دنبال مرد رفتن سراغ کابین تلفن رفت و با احساس سلامت عقل و مصمم شماره ۹۹۹ را گرفت.

دو دقیقه بیشتر طول نکشید که او را به قسمتی که جستجو می­کرد وصل کردند. با علاقه و احترام به تماسش جواب دادند. بله، جنایتی در کولن میوز رخ داده بود. با چاقوی نان­بُری سر مردی را گوش تا گوش بریده بودند، جنایت وحشتناکی بود. کریون بهشان گفت که در سینما کنار قاتل نشسته بود، امکان نداشت آدم دیگری بوده باشد؛ هنوز دستهایش لکه­های خون بر خود داشتند. همانطور که حرف می­زد با احساس اشمئزار ریش مرطوب مرد را به یاد آورد. امّا صدای مأمور اسکاتلند یا رد حرفش را قطع کرد: اوه نه! قاتل را گرفته­ایم. هیچ شکی هم درش نیست آنکه که ناپدید شده مقتول است.

کریون گوشی را قطع کرد. با صدای بلند از خودش پرسید: چرا این اتفاق می­بایست درست برای من بیفتد؟ چرا برای من؟ دوباره به درون وحشت کابوسش برگشت؛ خیابان تاریک و سوت و کور یکی از آن تونل­های بیشماری بود که قبرهای حاوی جسدهایی را که در انتظار رستاخیز آنجا بودند به هم متصل می­کردند. با خودش گفت «یک خواب بود» و وقتی به دیوار تکیه داد چهره­اش را در آینه بالای تلفن دید که پر از قطرات ریز خون بود، مثل قطرات پاشیده شده توسط یک عطرپاش.

شروع کرد به فریاد زدن.

– نمی­‌خواهم دیوانه شوم. نمی­خواهم دیوانه شوم. من عاقلم. نمی­خواهم دیوانه شوم.

جمعیت کوچکی شروع کرد به گرد آمدن به دورش و خیلی زود یک پلیس هم سر و کله­‌اش پیدا شد.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.