ویژه > داستان

لباس عزاى مرد بیوه

لباس عزاى مرد بیوه

لباس عزاى مرد بیوهReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

نویسنده: گرا سیا یلدا[۱]

ترجمهٔ مهشید میرمعزی

سفر بدون عجله پیش می‌رفت، چون حال زن جوان خوب نبود و نیاز به مراقبت زیادی داشت. چمباتمه زده و گاهی دراز کشیده روی یک گاری که به‌وسیلهٔ دو گاو نر کوچک خواب‌آلود و سیاه کشیده می‌شد، استراحت می‌کرد. برعکس او شوهرش مردی جوان، زیبا و قوی بود که صورتی شاداب و سرخ داشت. گاهی پیشانی‌اش که موهای فرفری آن را پوشانده بودند، سرخ می‌شد. ولی هنگامی‌که به این شکل ـ گاهی از خشم و گاهی از شادی – به هر مناسبتی سرخ می‌شد، به نظر زیباتر می‌رسید و آنگاه چشمان درخشان و سیاهش مانند یک کودک می‌درخشید. وقتی هم از بین دو لب گوشت‌آلود سرخ و دندان‌های محکم عاج فیلی خود لبخند می‌زد، شبیه یک کودک می‌شد. زن در مقایسه با او مانند پیرزنی بود، اما پیرزنی که کودک مانده است. با صورتی قهوه‌ای و چانه‌ای تیز که پلک‌های متمایل به آبی و سنگین روی چشم‌های درشت و غمگینش، به‌سختی بالا و پایین می‌رفتند. ولی وقتی این چشم‌ها واقعاً یک‌بار باز می‌شدند، متعجب به زیبایی طبیعت می‌نگریستند؛ سرشار از نور و زندگی می‌شدند و تمام صورت به طرز غافلگیرکننده‌ای روشن و جوان می‌شد.

شوهر جوان در کنار گاری راه می‌رفت و دقت می‌کرد که جلوی تکان‌های شدید آن را بگیرد. گاهی روی همسر جوان خود خم می‌شد و با او صحبت می‌کرد: «گیولا[۲]، گیولا، یک‌بار به من نگاه کن! تو دیگر هیچ‌چیز نمی‌گویی! خسته‌ای؟»

سپس گیولا چشم‌ها را باز می‌کرد و چند کلمه‌ای حرف می‌زد؛ اما حرف‌هایی که برای گفتن داشتند، گفته شده بود و زن خیلی زود دوباره چشم‌هایش را می‌بست و می‌گذاشت گاری که به‌کندی پیش می‌رفت او را تکان دهد و تمام این‌ها رؤیایی را برای او معنا می‌کرد. رؤیای گذشته، حال و آینده.

ماه مه بود و آفتاب در آسمان بدون ابر می‌درخشید. برای محافظت از نور داغ آن، دستمال نخی ضخیمی در یک‌طرف گاری به دو چوب بسته‌شده بود. گاری طوری روی جادهٔ خاکستری بین سبزی انبوه در افقی تنها به جلو می‌رفت که به نظر می‌رسید گویی قایقی بادبانی به‌کندی روی دریایی ناآرام در حرکت است. این تصویر از افق دایره شکل که در آن از بخاری روشن، ابرهای بزرگ نقره‌ای به بالا می‌رفتند و در اثر وزش بادی آنی از سمت طلوع خورشید، مجدداً تقسیم می‌شدند، عمیق‌تر می‌شد؛ اما هنگامی‌که باد متوقف می‌شد، باز همه‌جا بی‌حرکت و ساکت می‌شد و تا جایی که چشم کار می‌کرد، بیشه پشت بیشه و سنگ‌پشت سنگ بود.

با وجود این آن‌ها به طرز نامحسوسی صعود می‌کردند و ناگهان در بالای جاده، در مقابل ابرهای در حال حرکت، نقطه‌ای سیاه پدیدار شد. در اینجا باد گرم‌تر می‌وزید و از عطر گیاهان خوشبو سنگین بود. زن جوان نشست و با پره‌های بینی لرزان، هوای سنگین و پاک را استنشاق کرد که برای او به معنای جوانی بود.

«گیولا، گیولا، حالت چطور است؟ هنوز خواب‌آلود هستی؟ ما دیگر به نیمهٔ راه رسیده‌ایم و مادربزرگ حالا برای خوش‌آمد گویی به ما آتش را برمی‌افروزد و قدح را پر از غلاتی می‌کند که شانس می‌آورند. گیولا ما در نیمه راه هستیم. اینجا نوراگه[۳] است.»

گیولا پلک‌های خسته را باز کرد، ولی خیلی زود دومرتبه آن‌ها را بست و حالا مرد هم ساکت شد و به فکر فرو رفت. چند قدم برداشت. به نظر می‌رسید می‌خواهد چیزی بگوید، ولی بعد سرش را تکان داد، گویی میل دارد تمام خونی را که باز از قلب به سرش دویده بود، به پایین بسراند و خیره به نقطهٔ سیاهی نگریست که به تدریج سبزتر می‌شد و در خاتمه مانند دیواری جلوی جاده قرار گرفت.

حالا زن هم به آرامی سرش را برگرداند و به آن نقطه نگریست؛ هر دو یک فکر داشتند ولی یکی از آن‌ها سعی می‌کرد صورتش را از دیگری پنهان کند تا این فکر را از او پنهان کند؛ و هر دو احساس خفگی داشتند، گویی جاده در آن نقطه پایان می‌یابد و دیگر ادامه ندارد.

یک سال پیش آن بالا در نوراگه جنازهٔ یک مرد بیوهٔ ثروتمند را یافته بودند که تصمیم داشت با گیولا ازدواج کند. او آن زمان هنوز دختری سالم و قوی بود. گیولا که یتیم بود، پنج خواهر و برادر خود را بزرگ کرد، برای تمام آن‌ها گندم را باد می‌داد و نان می‌پخت. هر مرد بیوه‌ای به چنین زنی احتیاج داشت. زنی که برای خدمتکاران متعدد او هم نان آماده کند و از خانه و دارایی او مراقبت کند. خلاصه خدمتکاری باوفا می‌خواست که خرج کمی برایش داشته باشد.

گیولا پس از مرگ او با دو برادر خود به نورو[۴] نقل‌مکان کرد و نزد یک زمین‌دار ثروتمند مشغول به کار شد. البته او بیوه نبود، بلکه همسری زیبا و ده فرزند و با گیولا و دو برادر وی هفده خدمه داشت که به سختی برای نگهداری از گله‌های گوسفند و خوک، رسیدگی به اسب‌ها و انجام کارها در جنگل درخت چوب‌پنبه، کفایت می‌کردند.

گیولا آن اوایل در این خانهٔ ناآرام احساس می‌کرد در یک دریای طوفانی افتاده است. صدای قیژقیژ گهواره‌ای که نوزاد در آن قرار داشت به قیژقیژ سنگ آسیا جواب می‌داد؛ گاهی پسران نوجوان وحشی هنگام دویدن در دور و بر خانه وقتی با گیولا برخورد می‌کردند، به او تنه می‌زدند. فعالیتی که فقط شب‌ها آرام می‌گرفت؛ اما بعداً خانم، وظیفه‌ای مشخص به او محول کرد که یکنواختی آن به تدریج و هم‌زمان پوششی دور او تشکیل داد. پوششی که او را از باقی ساکنان خانه متمایز می‌کرد. روزها آرد جو را باد می‌داد و شب‌ها نان همه را می‌پخت.

گیولا باید هنگام شب نان را می‌پخت که عطر قوی آن تا دوردست نفوذ می‌کرد. تا دوردست صدای یک‌نواخت دسداسی که نان را به تنور می‌برد و گپ زدن زنان که نشسته روی زمین با دستان چسبناک خمیر خاکستری جو را به شکل نان‌های بزرگ و تخت درمی‌آوردند که گیولا در تنور می‌گذاشت، شنیده می‌شد.

رنگ‌پریده و لاغر شده بود، زیرا گرد برخاسته از باد دادن گندم یا جو کسی را که دائم در حال تنفس آن است، از بین می‌برد؛ و گرمای تنور، گرمای ساکت، بی‌رحم و دائمی تنور، به‌طور متوالی روی صورت و سینهٔ زن نانوا داغ می‌گذاشت که در مقابل تنور زانو می‌زد تا نان را که در حال ورآمدن و بلند شدن بود، گویی زنده باشد، با دستاس این‌طرف و آن‌طرف کند؛ و این‌گونه آتش دائمی می‌سوزاند و از بین می‌برد، به‌خصوص که در درون زن نانوا آتش دیگری می‌سوخت و او را از بین می‌برد.

هنگامی‌که گیولا با چشم‌های خواب‌آلود و تب‌دار به عمق تنور گداخته می‌نگریست و آتش در چشم‌های او منعکس می‌شد، واضح‌تر و روشن‌تر از نان‌های خاکستری و زنده، صورت‌های درون ذهن خود را می‌دید. صورتی می‌دید که به‌وسیلهٔ بیشه و صخره پوشیده شده است و دورتر افق طولانی را می‌دید که نور غروب آن را به رنگ خون کرده بود؛ و تنور گرد با در کوچک، او را به یاد نوراگه‌ای می‌انداخت که در آن جنازهٔ یک مرد بیوه را یافته بودند که نامزد او بود.

به این ترتیب و به آرامی تلف می‌شد تا اینکه روزی خواستگار دیگری از طریق یکی از برادرانش سؤال کرد که گیولا هنوز هم او را می‌خواهد یا نه؟ این خواستگار مانند مرد بیوهٔ مرده ثروتمند نبود، بلکه یک چوپان بز و فقیر بود. او هم یتیم بود و زنی پیر او را بزرگ کرده بود که او را مادربزرگ می‌خواند. ولی در خانهٔ کوچک او کار کم بود، آخر او خدمتکار و اسب نداشت و گیولا می‌توانست آن بالا استراحت کند، دومرتبه هوای تازه کوهستانی تنفس کند و سلامتی خود را به دست آورد. البته گیولا جواب منفی داد، اما برادرانش که در همان خانه خدمت می‌کردند و خواهر و برادرهای دیگر که اینجا و آنجا مشغول کار بودند، صبح یکشنبه‌ای نزد گیولا آمدند تا او را برای ازدواج ترغیب کنند. هر پنج نفر مانند سابق به او نگاه کردند. زمانی‌که منتظر بودند نان را تقسیم کند، آب بدهد و چیزهای ضروری دیگر را برای زندگی به آن‌ها برساند؛ و به این ترتیب جواب مثبت داد.

چوپان جوان از دهکدهٔ خود آمد تا با او ازدواج کند و حالا او را روی یک گاری که کف آن را با سرخس پوشانده بود، به خانه می‌برد. چوپان‌های همسایه مانند دوران قدیم، پرتقال‌هایی روی نوک شاخ‌های گاوهای نر کوچک و خواب‌آلود گذاشته و تاج‌گل‌هایی از گل همیشه بهار به گردن شل و ول آن‌ها آویزان کرده بودند. چیزهایی که جوان‌ها باید به هم می‌گفتند، گفته شده بود؛ و برای اینکه او باز پلک‌هایش را باز کند که مانند نان جوی پخته شده خاکستری بودند، مرد گفت: «گیولا، گیولا، یک بار به من نگاه کن! ما حالا در نیمهٔ راه هستیم!»

وقتی به نوراگه رسیدند، ایستاد. آنجا بالاترین نقطهٔ جاده بود و از اینجا دریا دیده می‌شد. ساختمان بسیار قدیمی که بوته و سنگ آن را احاطه کرده بودند، چشم‌انداز غمگینی داشت؛ ولی تمام رهگذران در اینجا استراحت می‌کردند. نوراگه به خصوص وقتی خورشید می‌درخشید و در آن حوالی که عاری از هر درخت بود، سایه خنکی داشت.

زوج جوان هم از این رسم پیروی کرد. درست مثل قدیم که گیولا او را می‌شناخت، شاد شده بود. شادی او کمی مبالغه‌آمیز می‌نمود؛ صورتش گل انداخته بود و چشم‌هایش مانند کودکی که به او توجه نشود، گاهی بالطافت و گاهی باخشونت می‌نگریست. با صدای بلند حرف می‌زد، ولی صدایش در سکوت عمیق اطراف کم شد. سکوت، گیولا را تحت‌تأثیر قرار داد که هنوز در گوش‌هایش صداهای زنده‌ای طنین داشت که مزرعهٔ اربابش را پر می‌کرد. چیزی بدوی در این مکان وجود داشت. گویی دنیای دور، دهکدهٔ آن بالا، شهر آن پایین، ارباب‌ها و نوکران، فقیر و غنی و تمام قوانین انسانی اصلاً وجود ندارند.

گیولا از گاری پایین آمد و دامنش را تکان داد. کوچک بود، اما با وجود لاغری بیش از حد، اندام خوبی داشت؛ و هنگامی‌که روسری را برداشت، گردنی سفید با رگ‌های آبی و بافته سنگین مویی بور نمایان شد که البته به نظر می‌رسید آتش آن را سوزانده باشد. شوهرش لحظه‌ای به او نگاه کرد و لرزید. ضمن اینکه خورجین خود را از روی گاری پایین می‌آورد گفت: «گیولا، به خاطر داری؟»

با لبخند به یکدیگر نگاه کردند و این بهترین لحظهٔ روز ازدواج آن‌ها بود. مرد در حالی‌که خورجین را برمی‌داشت و مواد غذایی را از آن خارج می‌کرد، گفت: «و حالا می‌خواهیم ناهار روز عروسی خود را بخوریم.» بین رزهای وحشی زرد کوچک نشستند و غذا خوردند. مرد گاهی دست زن را می‌گرفت و با دندان‌های سفیدی که بین لب‌های گوشت‌آلودش می‌درخشیدند، به او لبخند می‌زد؛ و با وجود اینکه زن شراب دوست نداشت، مرد اصرار کرد که بنوشد.

«حالا می‌خواهیم آهنگی بخوانیم، ولی با که؟ آخر ما سر ناهار روز عروسی خود، هیچ مهمان نداریم!»

بلند شد و به اطراف نگریست تا مطمئن شود تنها هستند؛ و زن به او نگاه کرد که بالا بلند در مقابل زمینهٔ خالی و آبی ایستاده بود و باز حس کرد که خواب می‌بیند.

گفت: «آه، گیولا، ما هیچ مهمانی نداریم. هیچ کس را نداریم که بتوانیم آوازی با او بخوانیم.» جلوی زن زانو زد و سر خود را در دامن او گذاشت. حالا گیولا مادرانه به او نگاه می‌کرد، ولی هنگامی‌که مرد دستش را فشار داد و سرش را بلند کرد و به او نگریست، قلبش به شدت می‌تپید. وقتی دست‌هایش را بلند کرد و صورت زن را طوری به صورت خود نزدیک کرد که گویی می‌خواهد رازی را با او درمیان بگذارد، قلب زن در حال انفجار بود.

«گیولا، اولین بوسه‌مان را به خاطر داری؟ همین جا بود، یادت است؟ تو پانزده ساله بودی و من شانزده سال داشتم. پدرت گوسفندهای خود را در اینجا نگه می‌داشت و ما برای پشم‌چینی بالا آمده بودیم. بله پرندهٔ کوچک من، هنوز به خاطر داری؟ حتی همسایهٔ شما که آن زمان هنوز بیوه نشده بود و به تو فکر نمی‌کرد هم اینجا بود… ولی چرا نمی‌خواهی بوسه‌ای به من بدهی؟ آیا هنوز به او فکر می‌کنی؟»

زن دیگر مقاومتی نکرد، ولی صورتش مانند جنازه سفید بود و دور پلک‌های متمایل به آبی او، سایه‌ای تیره قرار داشت.

مرد باوحشت فریاد زد: «گیولا، گیولا.» بلند شد و زن را در آغوش گرفت: «به من نگاه کن!»

زن به او نگاه کرد و لبخند زد، ولی چشم‌هایش اشکبار بودند. مرد فقط لبخند او را دید و بی‌درنگ دوباره مانند ده سال قبل جوان و شاد شد. شروع به شوخی کردن با زن کرد، با موهایش بازی می‌کرد و در مورد مادربزرگ گپ می‌زد که در خانه منتظر آن‌ها بود.

چهرهٔ رنگ‌پریده و بیمار زن، یک بار دیگر صورتی و جوان شد؛ مرد سعادتمند، او را مانند یک کودک بلند کرد، با بار سبک خود به رقص درآمد و بالاخره او را به نوراگهٔ خنک برد، گویی خودش می‌خواهد زن را از تنهایی و سکوت اطراف پنهان کند.

مثل این می‌ماند که زن، مرده باشد. مرده از خوشبختی و ترس. حالا فقط صدا برایش باقی مانده بود. طنینی آرام و گرفته داشت که می‌خواست با آن از رازی پرده بردارد که بدون آن نمی‌توانست به آرامش ابدی دست یابد.

زن گفت: «کوزما[۵]، عزیزم، حالا که متعلق به هم هستیم، می‌توانی همه‌چیز را به من بگویی. آیا تو او را کشتی؟ به من بگو. حالا که از یک گوشت هستیم، من دیگر نمی‌توانم راز تو را برملا کنم. پس به من بگو. در واقع ته قلبم آن را می‌دانم!»

مرد صورت زن را به طرف خود بالا آورد و آن‌ها به چشم‌های یکدیگر نگاه کردند. در چشم‌های زن، ترس و وحشت و امیدواری موج می‌زد، گویی روح او که دیگر در حال پرواز بود، برای نجات التماس می‌کند. نجاتی که به نظر خود زن غیرممکن می‌رسید. مرد به زن نگریست و احساس کرد که از بین رفته است، ولی ژرفای جریان او را هم تحت‌تأثیر قرار داد.

بالاخره گفت: «بله.» و چشم‌ها را بست.

زن فریاد نزد، هیجان‌زده نشد. آرام گفت: «کوزما، چرا این کار را کردی؟»

«چون او می‌خواست تو را از من بگیرد و تو مرا کنار گذاشته بودی، چون او ثروتمند بود و من فقیر… بله به این دلیل!»

«با لباس‌هایش چه کردی؟»

«آن‌ها را همین جا در نوراگه پنهان کردم. زیر آن دیوار.» و طوری به اطراف نگریست، گویی می‌خواهد با نگاه آن مکان را بیابد. ولی وقتی نگاهش دومرتبه به طرف زن برگشت، باوحشت دید که صورت زن باز شبیه مردگان شده است؛ البته چشم‌هایش باز بودند، ولی نگاهش خیره و بی‌جان بود.

فریاد زد: «گیولا، گیولا!» زن جواب نداد؛ و مرد مجدداً او را در آغوش کشید و از آنجا خارج کرد، به‌آرامی روی زمین، میان رزهای وحشی زرد کوچک، گذاشت و با دست روی پلک‌های آبی کشید تا چشم‌های سفیدی را ببندد که اکنون دیگر او را به وحشت می‌انداختند.

گریه نکرد، شکایت نکرد؛ ولی قادر به تصمیم‌گیری نبود که آیا باید او را دوباره روی گاری بخواباند و با لباس عروسی به دهکده خود ببرد یا نه. ساکت کنار زن نشست تا خورشید در حال غروب، بیشه و سنگ‌های اطراف را به رنگ خون درآورد. سپس نوراگه هم در سایه قرار گرفت و سکوت و تاریکی، مرده را دربر گرفتند. به نظر مرد رسید زن، آن طور که به‌آرامی در آنجا دراز کشیده بود، با دستانی که از شدت کار زبر و حالا سست شده بودند، حالا چرت کوتاهی می‌زند و پس از آن همه شب‌های پرزحمت و داغ، به آرامش رسیده است.

از زن پرسید: «آخر چرا پیشنهاد او را هم قبول کردی؟» بعد به بازگشت به خانه فکر کرد. بازگشت نزد مادربزرگی که در انتظار زوج جوان بود. حالا پیرزن باید لباس عزای او را می‌دوخت. برای آخرین بار همسر جوان خود را در آغوش کشید، او را روی گاری خواباند و رویش را با دستمال کتانی پوشاند که صبح همان روز به عنوان محافظ آفتاب استفاده کرده بود. پرتقال‌ها و تاج‌گل‌ها را از روی گاوها برداشت و کنار مرده گذاشت. دوباره حیوانات کند و آهسته را یراق زد، ولی ادامهٔ راه برایش مشکل بود.

شب شده بود. ماه از بالای برآمدگی نوراگه بالا آمد و کوزما سایه تیرهٔ خویش را در برابر خود دید. بله حالا او هم بیوه بود؛ ولی بدون خدمه، بدون دارایی و بدون فرزند و نیازی به همسر دوم نداشت. فقط می‌توانست مادربزرگ پیر را برای دوختن لباس عزا به زحمت نیندازد. بدون اینکه کاملاً به حرکات خود آگاه باشد، مجدداً وارد نوراگه شد، به دنبال لباس‌های مرد مقتول گشت و آن‌ها را یافت و در خورجین کرد و با خود برد؛ و این فکر برایش مسلم شد که تمام اتفاقاتی که آن روز افتاده، خواست خدا و مجازاتی برای جنایت او بوده است.

[۱] – Grazia Deledda

متولد سال ۱۸۷۱ در ساردنی ایتالیا، مرگ در سال ۱۹۳۶ در رم. اولین اثرش در ۱۹۱۷ در یک نشریه در رم منتشر شد. دلدا نویسنده‌ای پر کار بود که تقریباً هر یک سال، یک رمان منتشر می‌کرد. وی در ۱۹۲۶ برندهٔ جایزهٔ ادبی نوبل شد. آثاری از این نویسنده به زبان فارسی و توسط مترجم ارجمند جناب آقای بهمن فرزانه منتشر شده است. از جملهٔ آن‌ها می‌توان از چشم‌های سیمونه، راز مرد گوشه‌گیر، وسوسه، راه خطا نام برد. داستان «لباس عزای مرد بیوه» از کتاب «ناجی گناهکار» انتخاب شده است.

[۲] – Giula

[۳] – Nuraghe ساختمان‌هایی برج مانند که کشاورزان، ماهیگیران و چوپان‌ها برای حفاظت خود می‌ساختند.

[۴] – Nuoro

[۵] – Cosma

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.