ادبیات > گفت‌و‌گو

قاعدهی قتل

۱۰۹۴۵۵۳۲n

قاعدهی قتلReviewed by مدیر سایت on Feb 16Rating:

مصاحبه با مهدیه مطهر در مورد رمان «حرفه:خرابکار»

 

۱رمان اولتان «زیر سایهی اکالیپتوسها» و این یکی «حرفه:خرابکار» برخلاف روال معهود، به نظر میرسد کاملا پشت به بیوگرافی نویسنده و رو به تخیلی دارند که برای خوانندهی داستانهای ایرانی تازه است. لااقل در میان زنان نویسنده این همه پایبندی به نفس قصهپردازی و بیاعتنایی به زندگی درونی شخص نویسنده، کنتراست زیادی با آثار قبلی دارد. نوشتنتان در قالب ژانر عامل این اختلاف است یا میشود تصور کرد داستانی غیر ژنریک هم از شما بخوانیم و همینقدر نقش تخیل در آن پر رنگ باشد؟

کلا واقعیت صرف برای من جاذبه ای جهت نوشتن ندارد. این یک سلیقه ی شخصی است اما ادبیات برای من یعنی تخیل و نوشته هایی که کاملا مبتنی بر واقعیت هستند به نظرم اصلا ادبیات به حساب نمی آیند. جایی در فیلم “خاطرات رام” رییس روزنامه به جانی دپ گفت: “ما وظیفه مون اینه که به مردم رویا بفروشیم، اگه از خواب بیدار شن، پول شون رو پس می گیرن.” فیلم هالیوودی متوسطی بود، ولی من این حرفش را کاملا قبول دارم.حالا وقتی به زندگی شخصی خود من برسیم اوضاع وخیم تر هم می شود، زندگی من آن قدر تکراری و ملال آور و بدون افت و خیز است که فکر نمی کنم نوشتن بخش هایی از آن برای هیچ کس جاذبه ای داشته باشد.یا یک جور دیگر اگر بخواهم جواب بدهم، فوئنتس در جایی می گوید:” رمان باید سه چیز داشته باشد:افسون، تخیل و نوعی دانش برساخته.”که من بااین نقل قول هم خیلی هم سو هستم و یک جورهایی موقع شروع و نوشتن هر رمانی پیش چشم ام قرارش می دهم.رمان اولم در قالب ژانر خاصی نبود و در آن تخیل ام را در باب نوشتن راجع به سرزمینی فرسنگ ها دور از خودمان به کار انداخته بودم. همین طور در رمان سوم ام که آن هم در ژانر به خصوصی نمی گنجد، تخیلم در راه ساختن توهمات دختر شخصیت اصلی و ویلای محل رخ دادن داستان و وسایل خاصی که در آن موجود است به کار گرفته شده است.

۲-خودتان کجای این داستانها ایستادهاید؟ پشت سر بعضی از اشخاصاید؟ طرفدار برخی اندیشههایشان؟ مخالف همه و خارج از قصه؟ یعنی گذشته از فرم، به لحاظ محتوایی چگونه احساس مطلوبی را که نویسنده با سرشاخ شدن با اندیشههای متضاد و پیچیده در داستان پیدا میکند، با این همه قواعد دست و پا گیر ژانر پیدا میکنید؟

پشت سر تقریبا هیچ کدام. من آدم بیش از حد آرام و محافظه کاری هستم، در همه ی زمینه ها. خیلی صلح طلب و مخالف هر نوع اعمال خشونت از لفظی گرفته تا فیزیکی، از دیوار نوشته ی اهانت آمیز تا تماشای اعدام، از مسخره کردن دیگری تا تخریب طبیعت. در واقع من پشت سر پیکاسو هستم جایی که می گوید: برای نفی باور پذیر خشونت باید آن را به نحو هنرمندانه ای نمایش داد. اما در جهان واقع هیچ گونه موافقتی با جمله ای که کارآگاه از جانب خودش به این حرف پیکاسو اضافه می کند یعنی: -و در مواقع لزوم حتا اعمالش کرد در حق آن هایی که مستوجب اش هستند.- ندارم. چرا که این گونه تفکرات را فقط باعث ادامه یافتن سیکل معیوب خشونت می دانم.البته راست راستش را بخواهید من موافق این جور سوال ها نیستم، چون خودم واقعن پشت سر قصه ای هستم که دارم تعریف می کنم، آن هم فقط به لحاظ فرمی. محتوا حرف شخصیت های قصه است و من خیلی موافق یا مخالف شان نیستم. یعنی هیچ وقت به خاطر یک دغدغه ی فکری نرفته ام سراغ نوشتن چیزی. در واقع یک گام عقب تر من پشت سر پلن فرمی یی هستم که یک روز تصمیم می گیرم بر اساس آن داستانی بنویسم و این پلن ها خیلی هم متعارف نیستند و شاید هیچ وقت کسی راجع به هیچ کدام از رمان هایم به آن ها پی نبرد و حرفی ازشان نزند. مثلا در مورد همین “حرفه، خرابکار”، یک روز تصمیم گرفتم رمانی بنویسم که انگاره ی مثلث در آن مدام تکرار شود.همین و به همین سادگی و هیچ فکر دیگری هم نکردم و هیچ محتوا و حرف خاصی هم پس ذهنم نبود.

 

۳-چرا زاویهی دید دانای کل را برای روایت انتخاب کردهاید؟ در واقع با این سوال میخواهیم به ساختار داستان برسیم که بسیار به تدوین فیلم نزدیک است. شما هر جا هر کس را دلتان میخواهد تنها نشان میدهید؛ کارآگاه، شریک، همکلاسی، سایه، خرگوش و… با برشهای کوتاه خواننده را به تمام زوایا میبرید و هر گوشهای را که میخواهید نشانش میدهید البته تا جایی که تعلیق اصلی حفظ شود. حتی از حد برشهای کوتاه فیلمی هم فراتر هر وقت دلتان میخواهد همهی اذهان را هم میخوانید. مثلا؛ رنگ خاکستری و قهوهای مورد علاقهی کارآگاه و… سوال این است؛ دستتان را زیادی باز نگذاشتهاید؟ چالش تکنیکی پیش رویتان زیادی آزادانه نیست؟

من کلا با سوم شخص نوشتن راحت هستم، یعنی به جز رمان اول ام، سه کار بعدی را با زاویه دید سوم شخص نوشته ام. در مورد این کار هم دانای کل به آن مفهومی که شما می گویید مد نظرم نبود، می خواستم یک دانای محدود به ذهن بنویسم که در هر فصلی که مربوط به هر کدام از سه شخصیت اصلی(کارآگاه، دستیار و سایه) است، محدود به ذهن همان یک از این سه نفر باشد. ولی خب در مورد قسمت های مربوط به صحنه ی قتل ها که هیچ کدام از این سه نفر درش حضور نداشتند، اگر به درون ذهن شخصیت های فرعی هم رفته، یک جور اشتباه و خطای تکنیکی محسوب می شود.

 

۴-کمی در مورد ناکجایی فضای قصه حرف می زنید؟ در واقع ناکجاآباد واقعی هم نیست. کمی دم خروس پیدا و ناپیدا میشود. چرا به این فضای بینابینی رسیدید؟

می توانم بگویم مکان قصه و نحوه ی پیدا و نا پیدا بودن آن مهم ترین چالش من برای نوشتن این رمان بود. یعنی با توجه به مسائل سانسور، سه امکان پیش روی من بود: ۱- اینکه داستان را ببرم در زمانی معین در آینده و قصه را در همین تهران روایت کنم، که در آن صورت به نوشتن داستانی براندازانه متهم می شدم.به خاطر بود و نبود المان هایی مثل حجاب.

۲- ناکجا آبادی خلق کنم با یک اسم سمبلیک و قواعد مخصوص برای اداره شدن شهر و نام های مستعار که می شد یک جنس داستان دیگر که سلیقه ی من نیست.

۳- چیزی که الان نوشته ام، زمان حاضر، بدون نام بردن از شهر، کوچه ها، خیابان ها و یا اسم داشتن شخصیت ها حتا، اما گذاشتن یک سری نشانه ها مثل دیوار نوشته ها، آهنگی که در پارتی پخش می شودیا نام های غیر رسمی و محلی مکان ها مثل: تپه ارغون و کوچه عشاق که واقعا وجود دارند. که نشان می دهد داستان در همین تهران همین حالا می گذرد، البته ۷ و ۴ سال پیش که ایده و اجرای رمان در آن سال هااتفاق افتاده.

 

DSC_182

 

۵-به نظر میرسد با داشتن رویکردی تخیل محور و نوشتن دربارهی چیزهایی که مستقیما به زندگی شخصیامان مربوط نیستند، عامل تحقیق و مطالعه و تفحص برای نوشتن داستان نقش مهمی پیدا کند. قاعدتا در مورد کالبد شکافی، بررسی اثار جرم و … نیاز به مطالعه و تحقیق داشتید. درست است؟ کمی در مورد منابع تحقیقتان بگویید.

بله. جزئیات مبتنی بر تحقیق برای من همیشه از جذاب ترین بخش های هر رمانی بوده اند. درباره ی این رمان اگر بخواهم نام ببرم: ۱-پلیس و بررسی صحنه ی جرم:جولیا لایتون. ۲-پلیس علمی، کشف علمی جرائم: هری سودر بن و جان اکانل. ۳-آشوب: ضیا الدین سردار و ایونا آبرامس. مطالبی راجع به اثر پروانه ای.

به علاوه ی دیدن تصویر چیزی بالغ بر ۲۰۰۰ نقاشی که تابلوهای رمان از بین آن ها انتخاب شده اند و دو دوست نقاش که در این راه بسیار کمک ام کردند و همفکری با همسر یکی از دوستانم که در اداره ی پلیس مشغول به کار است و خیلی چیزهای دیگر.

۶-اسم فصلها اغلب جذاب و شاعرانهاند. آیا حضور نویسنده را میشود در همان عبارتها حس کرد؟ حضور غیر مستقیمی که گاهی غیابی مهر تاییدی میزند بر اتفاقات و حرفها یا برعکس.

من وقتی شروع کردم به رمان نوشتن، سابقه ی ۲۰ ساله ی شعر گفتن پشت سرم بود یعنی از ۵ سالگی که هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم و مادرم شعرهای ساده ای را که راجع به طبیعت و آسمان پر ستاره و این جور چیزها می گفتم ثبت می کرد. در دانشگاه هم ادبیات خوانده ام و هنوز هم وقت بسیاری را در شبانه روز صرف خواندن یا ترجمه ی شعر می کنم، پس طبیعی است که این مهدیه ی شاعر یا شعر خوان یک جایی بالاخره خودش را نشان می دهد، هر قدر هم که از آن فرار کنم.عنوان فصل ها به جز آن هایی که جملات ساده مانند: لطفا رنگی نشوید و خداحافظ گوجه ی چاق هستند و به جز دو مورد شعرهای نصرت رحمانی و پل الوار، تکه هایی از شعرهای خودم هستند.

۷-قاتلی که با اعتقاد به اصول خاصی قربانیانش را انتخاب میکند، تم آشنای بسیاری از داستانها و فیلمهای قتلهای سریالی است، به چه تمهیدی فکر کردید تا قاتلتان به یادماندنی باشد؟

اینجا یک تفاوت عمده میان قاتل من و سریال کیلر های دیگر هست و آن اینکه آن ها انگیزه های اجتماعی و یا اعتقادی دارند ولی قاتل من در نهایت انگیزه ای شخصی دارد، بعلاوه علاقه اش به نقاشی و انجام قتل بر اساس تابلوهای مشهور و یک جور طنز کلامی از جمله تفاوت های دیگر او هستند.

 

۸-حضور دستیار در کنار کارگاه به عنوان شنونده افاضات و نکتههای هوشمندانهی کارآگاه نیز از قدیمترین قصههای پلیسی، در یادمان مانده. نگران داشتن بنمایههایی در این حد معین در داستانتان نیستید؟

به نظرم آدم وقتی در قالب ژانر می نویسد خوب است که تا حدودی قواعد ژانر را رعایت کند بویژه ژانر پلیسی که خیلی هم ژانر است و به نظر من با سر و سامان ترین و قاعده مند ترین گونه ی داستانی هم است. اما خب من هم مثل همه ی کسانی که پیشتر داستان پلیسی نوشته اند جاهایی از ژانر بیرون زده ام، مثل همان مورد داشتان انگیزه ی شخصی که در پاسخ به سوال قبلی گفتم و یا توصیف های نه چندان شفاف و افاضات حتا گاهی شاعرانه در بعضی از قسمت های رمان و مسئله ی عشق و نحوه ی برخورد کارآگاه با آن.

 

۹-میتوانید حدس بزنید خواننده در کجای داستان به پاسخ معما نزدیک میشود؟ اگر حرفهایترها، آنهایی که قواعد این ژانر را خوب بلداند در همان بخشهای اول پاسخ را حدس بزنند، چیزی وجود دارد که به خواندن ادامه بدهند؟ در داستان «ژاک و اربابش» نوشته کوندار هر وقت ژاک، پایان داستان ارباب را حدس میزد، ارباب عصبانی میشد اما ژاک خیالش را راحت میکرد و میگفت:«دانستن پایانش مهم نیست. میخواهم بدانم چگونه به آن پایان رسیدی؟» به «چگونه»ها چگونه پرداختید؟

به نظرم کسی که قواعد داستان پلیسی سیاه یا نوآر را می داند که از اول می داند قاتل چه کسی است و اگر دنبال صرف کشف قاتل باشدکه اصلا کتاب را باز نمی کند. پس مسیر بازی یی که قاتل من چیده را شاید بخواهد دنبال کند. چیزی مثل برگه ای که هراکلیت روی آن راه می رود.

 

۱۰-در صحنهی پایانی تناقضی آشکار در رفتار و گفتار کارآگاه دیده میشود؛ میگوید آدمها باید سیاه یا سفید باشند و بلافاصله میگوید او و سایه هر دو جنس را در خود دارند او بخشی از مادرش را و سایه بخشی از پدرش را. در حالی که شخصیت او با تمام تناقضاتش در طول رمان شکل گرفته این پاراگراف فصل پایانی، بیپردهپوشی ناهمخوانیها را در دیالوگ کوتاهی نشان می دهد که از شخصیت جسور و باهوشی مثل کارآگاه بعید است. تناقض عنصر اصلی و ذاتی داستانی است که به خاطر میل به بهتر کردن جهان، قاتلی را برای از میان برداشتن «آدمبد»ها، مبعوث کند. به آن سخنرانی پایانی نیازی بود؟

به نظرم کارآگاه در آن وضعیتی که در صحنه ی پایانی داردکمی دارد پرت و پلا می گوید و طبیعی است که گاهی حرف های پیشین خودش را نغز کند. صحنه ی میز شام یا دورهمی در چادر مسافرتی و در جاهای دیگر از اتفاقات آشنای رمان های پلیسی است که در آن کارآگاه پاکدست در لباسی گران بها و ظاهری آرام شرح آنچه را که رخ داده به طور مبسوط برای افرادی که درگیر پرونده بوده اند و در واقع برای ما ی مخاطب در کمال آرامش تعریف می کندو نطقی در ستایش عدالتی که حالا در حق قاتل به زعم او پست فطرت اعمال شده ایراد می کند. در پلیسی سیاه اما که به گونه ای هجو پلیسی های کلاسیک محسوب می شود، از پاکدستی و آرامش و ظاهر آراسته خبری نیست اما به گمانم نطق سر جای خودش باشد، هر چند که ثنا جای خود را به رثا بدهد. شاید هم حق با شما باشد.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.