ادبیات > مقاله

زوال رهبری ادبی

DSC_0020-

زوال رهبری ادبیReviewed by مدیر سایت on Jan 18Rating:

 

زِوال پدرخواندگی یا رهبری ادبی
گزارشی از آغاز و انجام پدرخواندگی در ادبیات ایران

 

ادبیات فارسی، با وقوع تحول‌های اجتماعی – فرهنگی متاثر از انقلاب مشروطیت، راهی غیر از پوست‌اندازی و تحول‌خواهی پیش‌رو ندارد. از این‌رو سنت شعر کلاسیک فارسی با حرکت‌های شاعران مشروطه و در ادامه با انقلاب بزرگ نیما یوشیج، موقعیت دیگری را تجربه می‌کند و از سویی نثر فارسی نیز از آن سیاق متکلف دست می‌شوید و با تلاش‌های نثر‌نویسان و روزنامه‌نویس‌های مشروطیت و بعد‌تر محمد‌علی جمال‌زاده و صادق هدایت، حیاتی دیگر را آغاز می‌کند و گونه‌های جدید و متنوعی از نثر فارسی در قالب‌های، رمان، داستان‌کوتاه و… شکل می‌گیرد. اما یک پیوند مهم و جدی در مناسبات فرهنگی ایران و تولید ادبی بر جای می‌ماند و آن سنت مرید و مرادی است. آموزه‌های زیبایی‌شناسی مدرن رفته رفته در میان ادبای ایرانی جا باز می‌کند، و گونه‌های تازه‌ی شعر و نثر مدرن فارسی تثبیت می‌شود اما سنت رابطه‌ی میرد و مرادی در مراودات فرهنگی – ادبی ایران به شکل دیگری بازتولید می‌شود.

در جهان سنت و در آموز‌ه‌های عرفان شیعی – ایرانی سالک نمی‌تواند بدون رهبر و راهبر راه خویش را برای تحقق کامل مراجل سلوک پیدا کند، از سویی بخش عمده‌ای از آثار ادبیات کلاسیک فارسی در دل همین مناسبات و سلسله‌ مراتب شکل می‌گیرد و بسیاری از شاعران بزرگ کهن فارسی به نوعی دنباله‌رو یا مرید شیخ و عارف و شاعر پیش از خود بوده‌اند. این نوع مناسبات فرهنگی علی‌رغم پوست‌اندازی جدی ادبیات ایران در دوران معاصر، در روابط شاعران و هنرمندان به شکل‌های دیگری بازتولید می‌شود و یکی از سرچشمه‌های اساسی در ضرورت نقش رهبری، راهبری ادبی از همین‌جا آب می‌خورد و بسته به موقعیت‌های مختلف سیاسی – اجتماعی این رابطه‌ها و مناسبات «مرید و مرادی»، یا به تعبیری دیگر «پدرخواندگی» بازتولید می‌شود. البته این تنها دلیل در شکل‌گیری تلقی‌ها معطوف به رهبری ادبی نیست. وجود نگاهی حزبی – تشکیلاتی به ادبیات در سال‌های دهه‌ی چهل و پنجاه متاثر از آموزه‌های حزب توده و همچنین فقدان نهاد‌های ادبی اعم از سندیکای نویسندگان، جوایز ادبی معتبر و با سابقه، مجله‌های با قدمت و پر سابقه‌ی ادبی از دیگر دلائل دخیل در تاکید بر «ضرورت رهبری ادبی» در ادواری از تاریخ معاصر ایران بوده است. بماند که در روزگار کنونی و جهانی متکثر و ملون از امکان‌های رسانه‌هایی متعدد این مرجعیت و رهبری، عملا با فروریختن روزگار انحصار رسانه‌ای به پایان رسیده است؛ پرداختن به مساله‌ی رهبری ادبی و از منظری تاریخی – تحلیلی و اشاره‌ی گذار به روزگار افول این تلقی موضوع این گزارش است.

 

دولت

 

کنگره‌ی نویسندگان و نخستین تلاش‌ها برای کسب اتوریته

۴۱ تیرماه ۱۳۲۵ بیش از هفتاد تن از نویسندگان و شاعران آن روز‌گار به دعوت کمیته‌ی فرهنگی انجمن فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی گرد هم جمع می‌شوند و در نخستین روز کنگره «پرویز ناتل خانلری» و «احسان طبری» و «فاطمه سیاح» سخنرانی می‌کنند. بعد از هشت روز کنگره با پایان می‌رسد و مدعوین در روز چهاردهم تیرماه به دعوت ملک‌الشعرا بهار در ضیافتی در باغ – قصر صاحبقرانیه حضور پیدا می‌کنند. مهم‌تر از تشریفات آن کنگره اعم از مهمانی‌ها و حرف‌‌های مسئولان وقت در آن گرد‌هم‌آیی نویسندگان، مناسباتی است که بر فضای نشست‌ها حاکم است. فضای آن نشست‌ها را می‌توان از لا به لای متن سخنرانی‌ها نویسندگانی چون پرویز ناتل خانلری و احسان طبری و… جست که شرح کامل گزارش آن در کتاب کنگره‌ی نویسندگان آمده است. در این نشست چهره‌های بدعت‌گذار مهم ادبیات ایران یعنی صادق هدایت و نیما یوشیج حضور دارند. چهره‌هایی که به دلیل آغاز‌گر بودن در عرصه‌ی ادبیات مدرن ایران اهمیت‌شان از همان‌ سال‌ها به وضوح پیداست و جریان رقیب یعنی احسان طبری و پرویز ناتل خانلری که مرجعیت‌ و رهبری مد نظرشان را در خطر می‌بییند هر یک به نوعی در نطق‌های‌شان با نیمایوشیج و صادق هدایت تسویه حساب می‌کنند. به ویژه احسان طبری که بر اعتقادات عجیب حزبی و تلقی‌های رئالیست – سوسیالیستی از ادبیات تاکید و تصریح دارد اثر مهم صادق هدایت یعنی «بوف کور» را به هیچ‌ می‌انگارد و در می‌گذرد و به تمجید از داستان‌های نظیر «سگ ولگرد» این نویسنده می‌پردازد. تا هم به تلقی‌های حزبی‌اش از خلاقیت و ادبیات پایبند باشد هم آن‌که دست دیگران بیاید وی در جایگاه حکم دادن است و خط و نشان کشیدن که «ادبیات عبارت از چیست». هر چه نویسندگانی آوانگارد چون صادق و هدایت و نیما یوشیج در متن‌های‌شان سعی در گشودن راه یتازه و افق‌های دیگر پیش‌روی ادبیات مدرن فارسی هستند. چهره‌های محافظه‌کاری چون پرویز ناتل خانلری و احسان طبری از منظر‌های مختلف سعی بر استیلا بر فضای ادبیات و فرمان‌داری آن دارند، تلاشی که تا آخر عمر بر آن پای فشردند و آخر سر هم از دنیا رفتند. از این‌رو در نخستین گرد‌هم‌آیی نویسندگان ایرانی مساله‌ی تحت عنوان «تلاش برای کسب اتوریته» و «حکم کردن برچیستی ادبیات» و در نهایت «رهبری ادبی» خودش را به وضوح نشان می‌دهد. به نخستین کنگره‌ی نویسندگان کمتر از این زاویه نگاه شده است.


فقدان نهاد صنفی و شکل‌گیرای محفل‌گرایی

ادبیات ایران در دوران معاصر بی‌‌شمار جمع، گعده، انجمن، دورهمی و… به خود دیده است اما مگر در دوران کوتاهی در سال‌های فعالیت آزادانه‌ی کانون نویسندگان ایران هیچ‌گاه صاحب یک تشکیلات صنفی و مدنی نبوده است. بر خلاف سنت جمع‌های ادبی که معمولا کسی از جمع صاحب ِ کرسی استادی است و دیگران هم شاگردان وی به شمار می‌روند. یا آن‌که کسی در جمع صاحب ِ نفوذ و قدرتی بیش‌تر از دیگران است. اقتضای فعالیت‌های صنفی – مدنی فعالیت‌های جمعی و شورایی و مبتنی بر انتخابات است. در فقدان چنین تشکل صنفی و مدنی فراگیر و آزاد و مستقلی در یک سده عمر ادبیات مدرن ایران، عملا آن‌چه بیش از هم گسترش پیدا کرده است محافل و گعده‌هایی از این دست است که از سال‌های ۱۳۱۰ به این‌طرف هر یک سعی در برخورداری بیش‌تر از اتوریته و اعتبار بودند. از جمله‌ی این محافل می‌توان به دو جمع معروف «سبعه» و «ربعه» اشاره کرد. در محفل نخست، محافظه‌کار‌ها گرد هم آمده بودند و به رهبری پرویز ناتل خانلری و در گروه دوم هم صادق و هدایت و هم‌فکرانش به قصد ریشخند «سبعه» شکل گرفتند. این بازی و مناسبات به شکل‌های دیگر در فضای ادبی ایران بازتولید و شد تا به سال‌های دهه‌ی هفتاد رسید در شکل و شمایلی دیگر که به آن‌ خواهیم پرداخت. در چنین فضایی بیش‌ از آن‌که «میزان خلاقیت» و یا «آراء» وی در رقابتی انتخاباتی در تشکل‌های صنفی مهم باشد میزان برخورداری فرد از توان مرید‌سازی موثر می‌افتد پرویز ناتل خانلری در این کارزار برای مدت‌های بر رقیبان نیما یوشج و صادق هدایت فائق می‌آید و با بهره‌گیری از محافظه‌کاری ذاتی فضای عمومی جامعه در قبال شکل‌های تازه‌ی ادبیات و هنر جبهه‌ی خود را از دوست‌دارن بسیار پر می‌کند. در ادامه‌ی راه هم از توش و توان مجله‌ی نو‌پای «سخن» برای فراهم آوردن تریبونی فراگیر و به ضریب نفوذ بالا در آن روزگار بهره می‌گیرد تا آن‌چه را می‌پسندد و ادبیات می‌انگارد معرفی و عرضه کند و با دست گرفتن مسئولیت صاحب‌ امتیازی دیگر آن همراهان آغاز راه یعنی صادق هدایت و بزرگ علوی هم به کناری می‌روند.از این‌رو می‌توان از سال‌های ۱۳۱۵ تا اول دهه‌ی سی را روزگار «پدرخواندگی » پرویز ناتل خانلری دانست. در این جایگاه بر حفظ و حراست از آموزه‌های سنت در برابر جریان‌های آوانگارد کار کرد و قلم زد.

آل‌احمد و تثبیت ِ پدرخواندگی!

«عمو جلال»ِ رمان «سفر شب» بهمن شعله‌ور بازتاب‌ دهنده‌ی نوع مناسبات و روابط نوجوان‌ها و جوان‌ها هواخوه آل‌احمد بود در مدرسه‌ای که در تدریس می‌کرد. در این مدرسه از بهمن شعله‌ور تا محمود گلابدره‌ذای از شاگردان وی بودند بعد‌ها هر کدام به نوعی از تاثیر آل‌احمد بر تفکر و شخصیت‌شان در آثار و مصاحبه‌های‌شان گفتند. منش معلمی آل‌احمد تا آخر عمر وی را تعقیب می‌کند و همواره سعی در دیکته کردن تلقی‌هایش از ادبیات و هنر و مواجه با قدرت به جوان‌تر‌ها و هم نسل‌هایش دارد و این نقش متمایز وی همواره محل چالش و بحث بوده است. او در عین‌حالی که در شکل‌گیری و راه‌اندازی نخستین نهاد صنفی نویسندگان ایران پیش قدم می‌شود اما آداب فعالیت مدنی و جمعی را تاب نمی‌آورد به شیوه‌ای که می‌پسندد و بر می‌تابد عمل می‌کند شیوه‌ای که عملا مولفه‌های «پدرخواندگی» و صاحب «اتوریته بودن» را تجویز می‌کند. او نه تنها در مباحث نظری – ادبی روز به طور جدی مشارکت دارد و بر اساس اعتقادش به «ادبیات متعهد»ف به نقش مهم و ممتاز نویسنده در مواجه با مسائل اجتماعی – سیاسی تاکید می‌کند بلکه اگر لازم شد برای مخالفانش دیدگاه و باور‌هایش آش‌های دهان‌سوزی هم می‌پزد از آن جمله در توصیه‌ای که به محمدعلی سپانلو می‌خواهد که شب شعر «هوشنگ ابتهاج» را بهم بزنند. محمدعلی سپانلو در این‌باره می‌گوید «انجمن ایران و آمریکا شب شعر گذاشته بود برای چهار شاعر نادرپور، مشیری،کسرایی و سایه، آل‌احمد به ما گفت شما بروید و این‌جا را بهم بزنید، چون این‌ها می‌خواهند بر وضع موجود سرپوش بگذارند…» تا پیش از آل‌احمد مساله‌ی رهبری ادبیف این چنین موضوعیت پیدا نکرده بود. گر پرویز ناتل خانلری سعی داشت با گسترش حوزه‌ی نفوذش محافل ادبی داشت و از امکان‌هایی چون سردبیری مجله سخن، استادی دانشگاه تهران بهره می‌گرفت عموما هم دیدگاه‌هایش را درباره‌ی بلاغت ادبی و ضرورت بر حفظ سنت‌ها در مقاله‌هایی دنبال می‌کرد؛ آل‌احمد دو حوزه‌ی نقد ادبی و از سویی کنش اجتماعی را با هم در آمیخته بود تا بتواند به عنوان نمونه‌ی تپیک یک روشنفکر قرن بیست در کشور‌های خارورمیانه به رسالتی که برای ادبیات و هنر قائل است، جامعه‌ی عمل بپوشید و از طرفی این دست آموزه‌های را ترویج و گسترش دهد. ناگفته نماند در مناسبت قرن بیستم و جهان انقلاب‌های آزادی‌بخش و تلقی‌های سارتری از ادبیات، آن‌چه متصور است؛ همین آل‌احمدی است که رقم خورده است. وی از سویی با انشعاب جنجال‌‌برانگیز به حزب توده، با یک تشکیلات حزبی و با جراید حزبی روبرو است و با نمایندگان ادبی توده‌ای سر رقابت دارد و از سویی دیگر تلاش دارد حداکثر استفاده را از اتوریته‌اش در مواجه با حاکمیت وقت ببرد. به واقع او از اعتبار و پدرخواندگی روشنفکری – ادبی برای مقابله با رژیم پهلوی بهره می‌گیرد. تا چنین جایگاهی را احراز نکند، نمی تواند با دیگر پدرخوانده‌ی ادبی یعنی پرویز ناتل خانلری به مقابله برخیزد. او در شکل‌گیری کانون نویسندگان به عنوان نهادی صنفی – دموکراتیک نقش مهمی دارد، اما گویی که خود را از چنین نهاد صنفی بالاتر می‌داند و به واقع خود را به عنوان یک نهاد تلقی می‌کند در انتخابات نخستین هیات دبیران نامزد نمی‌شود!

 

شاملو

ادبیات بدون نهاد و بازتولید پدرخواندگی!



در گذر از همه‌ی این سال‌ها به نوعی یک مساله‌ی عمومی دامن‌گیر ادبیات ایران بوده است که عبارت است از فقدان نهاد‌های ابی معتبر، قدرت‌‌مند، با نفوذ و با سابقه !  در فقدان سندیکا و تشکیلات صنفی، مجله‌های معتبر با قدمت ادبی و هم‌چنین جوایز ادبی با سابقه، عملا نویسندگان ایرانی بخش مهمی از انرژی‌شان معطوف این تدارک و سرپا کردن این دست نهاد‌های ادبی شده است عموما هم عُمر کوتاهی داشتند، بر خلاف این دست نهاد‌ها که کارایی لازم را نداشتند؛ تجربه‌ی نویسندگان قبل انقلاب به نویسندگان متاخر در سا‌ل‌های بعد انقلاب گزینه‌ی «محفل‌گرایی» جواب می‌دهد و می‌تواند فرد را صاحب اتوریته و قدرتی در جامعه‌ی ادبی کند. شاید یکی از دلائل شکل‌گیری دو کارگاه مهم ادبی اواخر سال‌های دهه‌ی شصت تا نیمه‌های دهه‌ی هفتاد یعنی کارگاه‌های دکتر رضا براهنی و نویسنده فقید و خلاق هوشنگ گلشیری همین باشد. در شرایطی که متاثر از انقلاب و جنگ روزن‌های حداقلی بر نویسندگان و فعالان ادبی بسته شده است. برپایی نشست‌های هفتگی ادبی و کارگاهی هم محملی برای سخن گفتن از ادبیات می‌شود هم امکانی برای آن‌که گردانندگان آن کارگاه‌های آموزه‌های زیبایی‌شناسی – ادبی مدنظرشان را در مان جوان‌ترها ترویج دهند. نقطه‌ی اوج «پدرخواندگی» ادبیات معاصر ایران در همان سال‌های دهه‌ی چهل بود و رئزگاری که آل‌احمد بر صغیر و کبیر پیرامون مسائل مختلف حکم صادر می‌کرد. رضا براهنی علی‌رغم نقد‌های بحث‌برانگیزش و همچنین هوشنگ گلشیری کم‌تر به آن مشی تن دادند و سعی کردند در عین حفظ اتوریته‌ی بر آمده از نشست‌های کارگاهی‌شان، عملا امکانی هم برای بحث و گفت‌وگو فراهم آورند.با انجام یافتن آن سال‌ها فرا رسیدن بهار مطبوعات ایران در دوران اصلاحات و تعدد تریبون‌ها عملا انحصار رسانه‌ای شکل گرفته و تجمیع شده در یکی چند نشریه‌ی ادبی شکسته می‌شود و روزنامه‌های مختلف دوم خردادی به صرافت بخش‌های فرهنگی و ادبی می‌افتند و نورسیدگان در همین صفحه‌ها روزنامه‌ها دیدگاه‌های‌شان را پیرامون ادبیات و نقد ادبی طرح می‌کنند و از سویی با درگذشت هوشنگ گلشیری و پیش‌تر از آن مهاجرت دکتر رضا براهنی از ایران عملا روزگاری دیگر پیش‌روی ادبیات ایران قرار می‌گیرد که عمده ویژگی آن تنوع و تکثر صدا‌هایی است که به دلیل فقدان امکان‌های رسانه‌ای کمتر شنیده می‌شدند. در چنین فضایی در توافقی نا نوشته آن‌چه مبنای عمل قرار می‌گیرد رای بر نوعی تکثر است. برخلاف دوران پدرخواندگی در ادبیات معاصر که کم و بیش پیش‌کسوت‌های چون ناتل خانلری، احمد شاملو، جلال آ‌ل‌احمد، رضا براهنی و هوشنگ گلشیری میدان‌دار نقد و بحث ادبی بودندف این جوان‌تر‌ها هستند که سعی می‌کنند از خرداد سال‌های دهه‌ی هفتاد تا همین روز‌ها با نیم‌نگاهی به جای خالی پدرخواندگی در ادبیات مدرن فارسی وزوال آن راه به سوی جهانی متکثر و صد البته نه چندان دموکراتیک پیش بگیرند و مشق کنند تا شاید روزی بر مناسبات ادبی – هنری جامعه‌ی ایرانی مشی دموکراتیک و مبتنی بر تضارب آراء شکل بگیرد. شاید.

 

موضوعی که ناصر زراعتی داستان‌نویس و روزنامه‌نگار هم بر آن تصریح دارد و می‌گوید «در دو سه دهۀ گذشته – که دیدیم چگونه زمان مثلِ برق و باد گذشت!- ، یکی دو بار دیگر نیز چنین پرسشی مطرح شد. حالا، یادم نیست چه پاسخی دادم. فراموشی از جمله تبعاتِ بالارفتن سن است. مهم نیست پاسخ و نظرِ من که شاید تنها کسی باشم با چنین نظری… این‌هم مهم نیست که باز، چند سال بعد، چنین پرسشی مطرح شود و باز نظرهایی داده شود و من باشم یا نباشم که چنین نظری بدهم: نظری سوایِ نظرهایِ دیگر… افسوس که اهلِ جملۀ قصار آوردن از بزرگان نیستم، وگرنه جمله‌ای هست از بنده‌خدایی ـ اگر خطا نکنم ـ آلمانی که به اعترافِ دوست و دشمن، آدمِ مهمِ بزرگی بوده است. واقعیّت این است که در این دنیایِ دون، هرچه رهبری، ننویسم «رهبریّت» – که اگر آقای حقیقت دبیرِ ادبیاتمان در دارالفنونِ نیم‌قرن پیش بود، حتماَ آن را غلط می‌گرفت- بخواهد، ادب (ننویسم «ادبیّات»، که استادمان دکتر محمدجعفر محجوب ـ یادش گرامی! ـ آن را نادرست می‌دانست.) هنر و فرهنگ نیازی به آن ندارند. اگر مرحومان آل‌احمد و گلشیری هم بودند، این حرف را می‌پذیرفتند؛ گیرم که دکتر براهنی – تندرست باشد و عمرِ باعزّتش دراز!- نپذیرد. گویا این تُخمِ لَق را هم زمانی خودِ استاد شکسته بوده باشند.


 

منابع؛
کتاب کنگره‌ی کانون نویسندگان چاپ ۱۳۲۶ تهران

رمان سفر شب نوشته‌ی بهمن شعله‌ور

مجله‌ی تجربه شماره بیست ویژه‌ی نوروز ۹۲

مصاحبه‌ی سایت میراث خبر با محمود گلابدره‌ای

بحران رهبری نقد ادبی اثر دکتر رضا براهنی

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.