ادبیات > نقد

خوانندگان آرمان شهر

آرمان

خوانندگان آرمان شهرReviewed by مدیر سایت on Jan 14Rating:

 

“ادبیات، به واقع، همان گستره ی انعطاف پذیر، همان منحنی است که غیرمنتظره ترین روابط در آن و همین طور عجیب ترین مواجهه ها، در هر لحظه امکانپذیر می شود. حضور غیر زمانی خاص ادبیات است. یعنی ادبیات گذشته میتواند همواره با ادبیات معاصر تداخل داشته باشد. بدین ترتیب هومر با ویرژیل ، ویرژیل با دانته، سنک با شکسپیر، اثر شکسپر با گوته، اثر گوته با راسین و یا تداخل هزارویک شب و عرفان اسپانیولی با الیوت و تداخل اودیسه با جویس و… درینجا به غنای بی حد و مرزی از امکان تداخل بر می خوریم. ”

 

آرایه ها، ژرار ژنت، در توصیف آرمان شهر ادبی بورخس

 

کشف نویسنده می تواند یکی از تجربه هایی باشد که خواننده ادبیات با آن برخورد داشته است. اما منظور از کشف نویسنده درین نوشته فرق دارد. معمولن منظور خواننده ها ازینکه یک نویسنده را کشف کردم اینست که متن هایی پیدا کردم که قبل از خواندنشان به خاطر نویسنده شان به آن متن ها اعتماد دارم و با خیال راحت خودم را در جهان آن نویسنده قرار می دهم. این حالت برای فیلم و یا حتی کالاهای دیگری می تواند رخ دهد. اما چرا اصلن باید اصرار کرد که کشف نویسنده در معنای دیگری که مختص ادبیات است وجود دارد و باید به آن بها داد؟

از دلایلی که می شود گفت این است که یکی از کارهایی که ادبیات غیر از خواندن و بالا بردن کیفیت لذت و غیره به ما یاد می دهد همان امکان دست نیافتنی بشر است که بتواند لذت ببرد بی آنکه نیت ماجرا لذت باشد. این امکان که آنقدر خود را و انچه با آن رو به رویی را از زمینه جدا کنی که تنها کار باقی مانده امکان لذت بردن باشد. مثل ملاقاتی بدون پیش فرض با آدمی کسل کننده، نفرت انگیز، انرژی بر و حتی بی حیا و بی ربط و پرت افتاده که فقط در برهه ای کوتاه و موقتی اتفاق می افتد و ممکن است هر یک از ویژگی های کسل کننده و نفرت انگیزش باعث لذت گردد. مثلن اکثر دوستان من این توانایی را تا حدی دارند و آنهایی هم که ندارند آگاهند که این توانایی در رابطه با من گاهی به دردشان می خورد. ولی چون آن را از ادبیات یاد نگرفتند بلکه از چیز لذت بخش دیگری مثل معاشرت های موفقشان یاد گرفتند اینجور موقع ها شبیه کسی رفتار می کنند که می تواند مشخص کند در هر مسیری تا چه حدی همراهی کند که لذتش را ببرد وکدام جزییات راه را بیراهه هایی بداند که فقط طرف مقابلش به روش خود برایش انرژی می گذارد. خودش با آرامش مسیر مستقیم را می رود و بلد است جوری لذت ببرد و یا جوری بی اعتنا باشد که طرف مقابل آنقدر سرش به کارش گرم شود که آرام آرام راهش را بکشد و برود و به موقع هم برگردد و آنها هم فقط لذتشان را ببرند. اما خوب شاید یکی از کارهایی که هرگز جز وظایف ادبیات نبوده همین تربیت کردن چنین انسان های شریفی می باشد. پس این امکان را جوری دیگری باید از ادبیات وام گرفت. این امکان نه تنها بسیار کمتر از این که مطمئن باشیم متن خوبی می خوانیم مبتذل است. بلکه به همان اندازه هم در دسترس می باشد. درواقع مکاشفه و گفتگویی که میان نویسنده و مخاطب حرفه ای رخ می دهد از یک جایی به بعد معیارهایی فراتر از پیش فرضهای لازم برای یک اثر خوب به دست می دهد. علاوه بر این معیارها، نشانه هایی برای فضاهای شخصی تر و اسارتی در بازی هایی با نیروها و مفاهیمی که این بازی ها را مارپیچی سردرد آور می کنند و غیره مهیا می می شود. یعنی مخاطب دیگر فقط وقت هایی که باید لذت ببرد نمی برد. بلکه یاد می گیرد به خاطر این معیارهای نویافته حضور آن شبح حاضر در متن را احساس کند و آن را در حساس ترین جاها و گاهی گمنام ترین جاها احضار کند.

این معیارها و پیشفرض ها گاهی آنقدر لخت، خام و تکمیل نیافته اند که ماهیت ادبیات که اساس خودش را در برگرفته و آن را از بیهودگی درآورده این معیارها را در بر نگرفته و آنها را بیهوده و گاهی پوچ باقی می گذارد. (فزض می کنیم ماهیت ادبیات بیهودگی اینکه اصلن بخواهیم چیزی غیرواقعی را تعریف کنیم یا اصلن مگر احمقیم که متنی را از آدمی که نمی شناسیم بخوانیم یا اصلن مگر چیزی به ما یاد می دهد یا نویسنده کدام فنچی است و اینها را در برگفته و بیهودگی را از آنها می زداید. ) برای همین بزرگترین نویسنده ها هم نتوانستند با این معیار جدید و کشف شده، مخاطب خاص را ارضا کنند. با اینکه مخاطب، این معیارها را از جهان همین نویسنده ها به دست آورده. شاید برای اینکه این معیارها آنقدر ناشیانه اند که فرصت نشده مستقل به آن نگاه کنند و با نویسندگی از ناشیانگی در بیاورند. مخاطب نیاز دارد این معیارهای نو یافته را در جای دیگری اینگونه بیابد که احساس کند نویسنده ای بخشی از رنج نویسندگی اش و بخشی از وجه تاریک و مرموزش و بخشی از سیر غیر طبیعی نویسنده شدنش سر این می باشد که مجبور بوده است بار بیهودگی این معیارهای نویافته را به تنهایی حتی جای مخاطبانش بر دوش بکشد. چون ماهیت ادبیات جوری از دربرگرفتن فضاهای ادبی او اجتناب ناپذیرعمل می کند که او پشتش گرم است تا خود را غرق در این بیهودگی کند تا سر ازین مارپیچ های سردرد آور در آورد! مخاطب مذکور حتی اگر در اثر آن نویسنده آن معیارها را کامل پیدا نکند ولی باز می تواند احساس کند که بخشی از نویسنده شدنش به خاطر آنهاست. او اینطور احساس می کند که اگر آن معیارها در دل گفتمان ادبیات جا ندارند حداقل ممکن است در سرتقی آن نویسنده پیدا شوند. آنجا که می خواهد تن به هیچ چیز ندهد. انگار رقصنده ای باشد که از سرلج نمی خواهد برقصد ولی آنقدر رقصنده است که موسیقی، اندام او را به حرکت در می آورد. در هیچ کاری نکردن و لج کردن مجبور است کاری کند و آن را شبیه یک بازی وسواس آمیز انجام دهد و در دل این آزادی، مخاطب بتواند برآورده شدن انتظار خود را احساس کند. ولی احتمالن این لحظات انقدر بریده و لحظه ای هستند که تنها چیزی که ازشان باقی می ماند اینست که در حالت برانگیخته ی نویسنده ممکن است به طور محض دوباره پیدا شوند. اصلن یکی از معناهای کشف نویسنده اینست که حالت برانگیخته نویسنده هایی را بتوانیم با آنچه در دست داریم حدس بزنیم و از روی همین حالتشان آنها را کشف و انتخاب کنیم. جدا ازینکه دیگر اینطور آن وجه مبتذل کشف نویسنده که باید حتمن موجودی عجیب باشد یا مرموز باشد از بین می رود. وجه مبتذل به این معنا که انگار آنچه ادبیات در اختیارت می گذارد به اندازه کافی این روحیه را ارضا نمی کند و دنبال اینیم که خودمان با اصرار بر مبالغه های ادبی از دلش در بیاوریم. حتی برعکسش عمل می کنیم انگار درست وقتی که فرمول ارضای ما کشف شد انقدر که بشود تصنعی اینکار را انجام داد همانموقع ازین فرمول فقط برای کنار زدن همه ی واسطه های لذت استفاده می کنیم. واسطه هایی مثل شناختن پیشفرض های اثر خوب یا اطمینان از نویسنده.

برای مثال رویارویی با کافکا بیش از آنکه از دل این فرآیند که مخاطب بخواهد متنی از نویسنده ای تثبیت شده بخواند باید از فرایند کشف نویسنده در کتابخانه خیلی ها راه پیدا می کرد. کافکا توانسته خود را به آن معیارهای بد فرم و ناشیانه که از دل نویسنده های دیگر بیرون میکشیم محکوم کند . انگار آن زمان که خود را در مسیر ادبیات قرار می دهد آگاهست که این معیارها چه واقعن جزیی از ادبیات باشند چه نباشند به هرحال در فعالانه ترین واکنشهای ادبی همیشه حاضرند. علاوه بر این کافکا نویسنده ایست که ادبیات را برای خود از روی لحظات برانگیختگی و فعالانه ترین حالت ها و ارتباط ها تعریف می کند. حتی این شگرد او به شدتیست که فقط بعد ازینکه توانست داستانی بنویسد که مطمئن اش کند حاضر شد برای ادبیات قربانی بدهد. بی معنی بودن این روش باعث رنج نویسندگی او می شود و در عین حال بی آنکه این ویروس را از تن خود بیرون کند مدام دنبال اینست که حالش بهتر شود و می نویسد.

درواقع احساس می کنیم او دنبال اینست که فقط دیوانه ای با همین معیارها را سیراب کند. دیوانه ای که به دنبال شبح های حاضر در متن ها راه افتاده و کافکا تصمیم گرفته فقط او را درمان کند حتی اگر خودش بیمارتر شود.   هرچند که نمی تواند چون ناشیانه بودن معیارها جز ذاتی آنهاست. اما چرا مخاطب هرگز به خاطر این معیارها

حتی در دل کافکاخوانی هم ارضا نمی شود بلکه چیزی دیگر است که باعث لذت او می گردد؟

می شود گفت که این معیارها را دست هر نویسنده ای بدهید نمی تواند با آنها قدرت نمایی کند. چون آنقدر در گرو ویژگی های روحی مخاطب است و تنیده شده با تجربه های خواندنی وی و حتی ناشی ازین حسرت می باشد که

کاش داستان سرتاسر جهان را با این معیارها بنویسند، و چون معیارهایی هستند که در آنها حتی انتقام از دیگری ابدی هر فردی و حتی ریاکاری موقع تنهایی دخالت دارد که مکانیزم خودنمایی یا قدرت نمایی ندارند. اما قابل توجه است که دلیل اینکه کافکا با آنها کسی را ارضا نمی کند اینست که روی آنها فقط قدرت نمایی می کند. و علاوه بر این در اثر کافکا مخاطبی که قرار است با آنها ارضا شود اصلن از قبل بیمار فرض می شود. انگار برای همینست که نویسنده های قبل از کافکا از کافکا تاثیر گرفته اند. مخاطب او کسیست که از او قبل خواندنش تاثیر گرفته و بیمار است. البته اگر بیماری او به خاطر همان شبح حاضر در متن ها و معیارهای نو یافته باشد .

و اما قدرت نمایی کافکا به این معناست که اگر فضایی غریب را یا فرایندی بی سرانجام را بیمارگونه کش می دهد در عین حال می تواند مهره هایش را با منطق آن فضا یا فرآیند هرجا دلش بخواهد ببرد و برای هر سلیقه ای و هر حسی در هرجای حساس قصر به رقص در بیاورد و برای همین قدرت نماییست که هرگز مخاطبش ارضا نمی شود. چون در قدرت نمایی با مخاطب یا با هرکدام ازین معیارها مثل یک تنش یا یک مانع که از آن باید رد شد برخورد می شود. ولی درعین حال می شود نتیجه گرفت که خودنمایی کافکا بر خلاف جویس آگاهانه نیست زیرا با آن چیزی قدرت نمایی می کند که قدرت نمایی با آن محال است و برای همین گناهی که جویس کرده از کافکا زدوده می شود. زیرا این گناه را ناخوداگاه انجام می دهد. یکی از دلیل هایی اینکه می تواند با چنین معیارهایی قدرتنمایی کند اینست که در فضای داستان هایش مخاطب را محروم از همه ی آن تجربه های روحی و ذوقی اش نسبت به مکان می کند و مکانی می سازد که هم آنقدر ساخته نشده است که مرزی ندارد و هم آنقدر ساخته شده است که در دل خودش باید مرزهایش را مشخص کرد و برای همین خالی کردن دست مخاطب می تواند روی چنین معیارهایی قدرت نمایی کند یا به عبارت دیگر در همه ی داستان های وی ترس و محکومیت و شری حضور دارد که بیش از آنچه مخاطب تجربه کند خود با آن همحسی دارد و این همحسی را به عنوان آنچه لازم است برای نوشتن درباره شان داشته باشد به دست نیاورده بلکه به عنوان آنچه باید اجرایش کند به دست آورده. برای همین دراین مورد انگار او بیش از مخاطب از روحیه اش موقع خواندن اثرش خبر دارد.

 

آرمان ۲

 

تاثیر کافکا که انگار درآثار قبل خودش نیز هست باعث می شود کشف نویسنده همیشه معنای خودش را حفظ کند و کشف نویسنده درین معنایی که این متن در نظر دارد با اهمیت باقی بماند. حتی در شرایطی که خیلی از نویسنده ها از پیش تثبیت یافته اند یا در شرایطی که مخاطب ادبی از لحاظ قدرت کشف مطلقن شبیه مخاطب آثار هنری دیگر نیست و یکی از دلایلش اینست که در برابر بیشتر آثاری که خوانده کم زور بوده و هربار خواسته کاری فراتر از مخاطب بودن کند کوچکتر و حل شده تر در جریانی دیگر شده . چه برسد به اینکه کشف کند. حتی در شرایطی که آثار ادبی چون برگیرنده فضاها و اتاقک هایی هستند که هنوز درونشان نرفته ایم مجال اینکه بخواهیم نویسنده ای دیگر یا جهانی مربوط به او را مستقل کشف کنیم نمی دهند و دردل خودشان کشف ها صورت می گیرد باز می شود کشف نویسنده را پی گرفت. همانقدر که کافکا مثال خوبی بود همانقدر هم موجب شکست خوردن در مفهوم کشف نویسنده بود. زیرا کافکا معیارهای دخیل در کشف نویسنده را به شدت ذوقی تر و مخاطب درگیر این معیارها را به شدت حریصانه تر و پرتوقع تر می کند. اما با وجود اتفاق هایی که در مسیر ادبیات می افتد مثل حضور فرم های متنوع به خصوص داستان کوتاه و رو آمدن نویسنده هایی که دیگر تک تکشان در سایه نویسنده های کشف شده و تثبیت یافته قرار می گیرند و آلوده شدن تجربه های زیسته به زهر درونی خودشان آنقدر که دیگر آن تاثیری که اما بوآری و دون کیشوت از رمان ها می گرفتند نیاز به بازبینی دارد می شود موفقیت این ماجرای مسخره یا با شکوه کشف نویسنده را هم جدی پی گرفت. حتی نویسنده هایی که در سایه نویسنده های بزرگ قرار دارند که شامل همه ی نویسنده های زنده می تواند باشد می توانند کمک کنند به معنای کشف نویسنده . درواقع معیارها ی دخیل شده درفرایند کشف نویسنده بیش از حد ناشیانه اند و حتی وفادار به خود روحیه مخاطب نیستند اما بخشی از ادبی بودنشان از این رو می باشد که اگر وفادار به روحیه مخاطب نیستند می توانند با حضورشان او را به همان حالت قبلی دربیاورند و رامش کنند. و حتی او را درست وسط شلوغی اثر و در هم تنیدگی فضاها جوری رام کنند که انگار مخاطب از اهالی سرزمین اثر است و نه سرکشی که می خواهد جهان را شبیه روحیه و متناسب معیارهای نویافته خودش بسازد. برای همین هربار که نویسنده با مخاطب جوری برخورد کند که انگار زیبایی های درخور او را آماده و نظم یافته برای مصرف وی قرار داده این فرصت را از او و خودش می گیرد. درین شرایط دیگر رام شدن و شناسایی دوباره معیارها اتفاق نمی افتد چون خودنمایی و قدرت نمایی روی این معیارها لذت بخشی را از آنها می گیرد و هم اینکه به محض جدا شدن از بافت و روند اثر، جلای خود را از دست می دهند. یعنی همیشه یک گریزان بودن و لغزنده بودنی درون آنها هست. نویسنده های معاصری که در سایه نویسندگان بزرگ قرار دارند به طور احمقانه ای از لحاظ اخلاق نوشتن بد تریبت می شوند که گاهی به سود ادبیات می شود. درواقع آنها همیشه آن خیال زیبا و سحر برانگیز را دارند که با اینکه هرگز نمی توانند از لحاظ شکل و اندازه شبیه آن نویسنده های قدیمی کلاسیک باشند که در قطع های بزرگ و با ابهت خودشان، خود را نشان می دادند ولی همواره می خواهند عصاره ای مانند عصاره آن نویسنده ها را در اندازه کاری خودشان پیاده کنند. برای همین مجبورند احضار کننده فقط طرح هایی متفاوت ولی جاندار از روندهای طولانی و جهان های غول های رمان باشند. چون این طرح ها با گذشتن جهان غولهای رمان از فیلترهایی که فردی هستند و ساخته شده ی همین شبح های سرگردان در متن ها به دست آمدند معیارهای نویافته بیرون می زند. و بخشی از شور آنها موقع نوشتن اینست که با موفقیت درینکار گاهی احساس می کنند سایه آن نویسنده را دور انداخته اند و در این هنگام مدام تکه های حاصل ازین معیارها را بی پروا از دل کارشان بیرون می آورند. درحالی که شور غول های ادبی هرگز این بخش را به خود اختصاص نمی داده یا اگر می داد در نگاهی دورتر به اثرشان بوده! مانند فلوبر که این رهایی از سایه های بزرگان را در نامه هایش همچون یک دوره تاریخی اعلام می کرد. در چنین موقعی که آنها در دل خود اثر این رهایی را پیدا می کنند با اینکه دستاوردهای حاصل ازین معیارها را انگار در قالب های آماده و کاملن برای مصرف می گذارند اما هنگام اینکار نگاهشان به مخاطب نیست بلکه نگاهشان به خودشان هست و از مخاطب می خواهند به جای اینکه محظوظ شود کمی گریه کند. مثلن گریه به حال خودش کند و یا امیدوار شود که درین دوره ی تاریک جهان این جرقه ها تنها امید ما می شود باشند. ولی مخاطب اصلن این ها را حساب نمی کند و فقط محظوظ می شود( نوعی قدرتنمایی که اینبار اصلن در اثر نمی باشد بلکه در توقع است و یا در جاییست که نویسنده از سر نیاز به آن خیره می شود.) درواقع مخاطب با دور زدن احساس نویسنده به خود اوست که می تواند این دستاوردها را به درد خود بزند. مثلن این وضع را در آثار سلینجر که داستان یا رمان کوتاه محسوب می شوند می توان یافت. و حتی در نوع زندگی وی که می ترسید که آثار بدش چاپ شود. درحالی که مخاطبش صرفن محظوظ می شد و وقتی که باید لذت ببرد لذت می برد و هرگز آنقدر که سلینجر غصه می خورد بابت آثار سلینجر و ریتم صعود و نزولشان غصه نمی خورد.

نکته دیگری نیز هست و اینکه معیارهای دخیل در کشف نویسنده درین معنا خود به خود اگرچه از جایی بزرگی می آید و اصالت دارد اما اگر نسبی بودنش و همیشه ارضا نکردن مخاطبش و یا اینکه ناگهان از فرط ارضا شدن درون جهانی دیگر قرار دادنش همواره و مداوم نباشد ممکن است تبدیل شود به یکی از ذکاوت هایی که ادبیات به ما یاد داده که درواقع چیز چنان با ارزشی نیست و آنقدرمعطوف به خودمان نگاهش داشته ایم که بر عکس کشف نویسنده عمل می کند. یعنی آنقدر از آن معیارها فقط روحیه و ذوق خودمان باقی می ماند که فایده اش تنها این می باشد که ذوق کارکرد انفعالیش را از دست داده و کارکرد فعالی پیدا می کند که به نویسنده هایی درجه چندمی مثل ریچارد براتیگان حمله ور می شویم و آنها را تا می توانیم مصرف می کنیم و دلیل ماندگاری این شور و هیجان احمقانه خیلی اوقات اینست که هرچه قدرهم این نویسنده در دست مردم به فنا برود و چهره اش و آثارش خالی از لطف شود سلیقه ی ما و گرایشمان به او حالتی فعالانه دارد و روی آن می توان مانور داد. این مداوم شدن شکست و یا ناگهان ارضا شدن و درون جهانی افتادن هم وابسته به گروه خوانندگانست و هم وابسته به حیات و دینامیک ادبیات که یکی از ویژگی هایش حتی در تاریک ترین و راکد ترین شرایط اینست که همیشه بخشی از خودش را قابل کشف شدن باقی بگذارد. حتی بخش دستمالی شده ی خودش را اینطور زنده نگه دارد که فقط جوابگوی کسانی باشند به دنبال کشف نویسنده اند. اما چرا به آن تاثیری که بواری و دون کیشوت از رمان ها می گرفتند باید نگاهی دوباره کنیم؟

در کشف نویسنده دیگر یاغی هایی نیستیم که بخواهیم جهان را متناسب معیارهای نویافته مان بسازیم. چون همانطور که گفته شد این معیارها در بافت اثر و نادیده نگرفتن بی نظمی و یا نظم تصنعی وجود دارد. حتی این معیارها برای ما تصمیم می گیرند کدام جهان خیالی برای ما واقعی تر از جهان خیالی دیگری می باشد. اینجا مخاطب از همیشه کمتر احساس میکند وقتش گرفته شده چون آن معیارها و دستاوردهای در اثر انگار به او می گویند همه ی پتانسیلی که داری برای وقت هدر دادن و مرده بودن و بی اهمیت بودن و بیهوده گری می تواند به کجا برسد و باعث ایجاد چه فضاهایی گردد. اینبار بیهوده ترین بخش ادبیات به استقبال ما می آید. در کشف نویسنده حضوری فعالانه گاهی به این معناست که بخش های مسخره و از دست رفته ی زندگی خودمان دوباره احیا می شوند. یعنی در شرایطی که زندگی کردن فضاهایی و یا جزییاتی حتی چندباره صورت می گیرد و از فرط زیست کردنشان ، بی معنا می شوند و حتی اتفاقی مثل اتفاقی که برای مادام بواری یا دون کیشوت رخ داد در دل این جزییات و فضاها برایمان رخ نمی دهد با این نوع کشف آنها دوباره از حالت مخصوص دوره از دست رفته ی زندگی بودن یا تکراری شدن به این صورت درمی آیند که باز دربرابر چشم ها می آیند و می شود احساس کرد جاهایی هستند از زندگی که هنوز زندگی نشدند و دوباره احیا می شوند! چیزی شبیه لذت بردن از انچه که نیت لذت در آن نیست. زندگی کردن بخشهایی که پرت افتادند و همیشه برای خوب زندگی کردن باید دور می افتادند.

در کشف نویسنده حضور غیرزمانی به بهترین شکل رخ می دهد. زیرا متناسب با توضیحی از ژنت که در مقدمه گفته شد اینگونه نیست که نویسنده کشف شده حتمن بعد یا قبل از نویسنده ای باشد که امکانات و معیارهای کشف را از دل او بیرون می آوریم . یا اینکه متاثر یا تاثیر گذارنده کدام باشند. بلکه انگار هر دو بر سر یک گره ی آتشین قرار گرفتند که هرکدام برخورد خودشان را با آن می کنند و برای همین نمی شود تاثیر را زیاد جدی گرفت. زیرا که ویژگی این امکانات بیش از انکه اصالتشان باشد با انها مستقل و با وسواس برخورد کردنست. و انها را بیش از حد جدی گرفتنی که در هر زمانی ماهیت شکار کننده و مضطربانه شان رو می شود. و بیشتر ازینکه تاثیر بگذارند نویسنده یا مخاطب را با گزینه های مختلفی که با برخورد با هرکدامشان میتواند تکه ای از آنها را مال خود کند رو به ور می کنند. برای همین کشف نویسنده یعنی تاثیرپذیری از آنچه به طور کامل وجود ندارد و درعین حال خودمان انتخابش کرده ایم. یا حواسمان به آن هست یا اینکه …

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.