ادبیات > مقاله

درباره‌ی کوندرا

securedownload0

درباره‌ی کوندراReviewed by مدیر سایت on Jan 5Rating:

درباره‌ی کوندرا‌[۱]

زمانی‌که پسرک دوازده ساله بود، زن به‌ناگاه خود را تنها دید، و دریافت پدر فرانتس ترک‌اش کرده است. پسرک گمان برد که اتفاقی جدی پیش آمده است، ولی مادرش ماجرا را با بیانی آرام و ملایم سربسته نگه داشت تا پسرک را ناراحت نکند. روزی که پدرش گذاشت و رفت، فرانتس و مادرش با هم به شهر رفتند، و هنگام خروج از خانه فرانتس متوجه شد کفش‌های مادرش لنگه به لنگه است. سردرگم ماند: می‌خواست این را به مادرش بگوید، ولی می‌ترسید مبادا ناراحتش کند. این‌چنین در آن دوساعتی که با هم در شهر قدم زدند، نگاهِ پسرک روی پاهای مادر قفل شده بود. آن زمان بود که برای اولین بار برداشتی اولیه از رنج‌کشیدن پیدا کرد.

این قطعه از کتاب «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» هنر قصه‌گویی میلان کوندرا را به‌خوبی به تصویر می‌کشد- ظرافت و ملموس بودن آن- و ما را به درک رازی نزدیک می‌کند که در آخرین رمان او لذت خواندن را مدام تشدید می‌کند. در میان نویسندگان بسیار، کوندرا از آن روی رمان‌نویسی حقیقی است که سرگذشت کاراکترها علاقه‌ی اصلی‌اش است: داستان‌های شخصی افراد، مهم‌تر از همه، داستان‌‌های زوج‌ها، به سیاقی منحصربه‌فرد و پیش‌بینی‌ناپذیر. شیوه‌ی داستان‌گویی او با امواجی پی‌درپی پیش می‌رود( بیشتر ماجرا در سی صفحه‌ی نخست شکل می‌گیرد؛ به نیمه نرسیده‌ نتیجه اعلام می‌شود، هر داستان لایه‌به‌لایه روشن و کامل می‌شود) و با استفاده از حاشیه‌روی‌ها و اشاره‌هایی مسئله‌ا‌ی شخصی را به مسئله‌ی همگانی بدل می‌کند، و بدین‌سان آن مسئله، مسئله‌ی ما نیز می‌شود. ولی این پیش‌رفت همه‌جانبه، به عوض آنکه بر جدیت وضعیت بیفزاید، مانند یک فیلتر آیرونیک عمل می‌کند که اندوه‌بار بودنِ وضعیت را روشن می‌سازد. در میان خوانندگان کوندرا، برخی بیشتر جذب جریان‌های اصلی می‌شوند و برخی(مثل خود من) بیشتر جذب حاشیه‌روی‌ها. ولی حتی همین حاشیه‌ها نیز بدل به داستان می‌شوند. کوندرا نیز مانند استادان قرن هجدهمی‌اش، استرن و دیدرو، تاملات فی البداهه‌ی خود را به چیزی شبیه به روزنگاشتی از اندیشه‌ها و حالت‌های روحی‌اش بدل می‌کند.

معضله‌ی وجودی کلی نیز در این کتاب آن‌چنان نقش دارد که برای مثال این موضوع ‌که در این متن با چک‌اسلواکی سر و کار داریم را برای لحظه‌ای نمی‌توان به فراموشی سپرد: کنار هم قرار گرفتنِ شرم و حماقت که زمانی تاریخ خوانده می‌شد و امروزه تنها می‌توان آن را بخت شوم در کشوری خاص و نه در کشوری دیگر زاده شدن نامید. ولی کوندرا این موضوع را تبدیل به “مسئله” نمی‌کند بلکه صرفاً آن را یکی دیگر از سختی‌های ناسازگاری‌های زندگی می‌داند، و این سان آن جنبه‌‌ی مسئولانه و فاصله‌انداز را که ادبیات ملت ستم‌دیده در ما برمی‌انگیزاند، از میان برمی‌دارد. این‌چنین، قشر مرفه ناسزاوار بسیار بیشتر ما را متوجهِ یاس روزانه‌ی رژیم‌های کمونیستی می‌کنند تا آن زمان‌ که کوندرا قصد می‌کرد به سراغ شرایط اندوهناک برود.

هسته‌ی کتاب در حقیقتی آن‌چنان ساده نهفته است که گریزناپذیر می‌نماید: بر پایه‌ی تجربه عمل کردن غیر ممکن است، زیرا هر وضعیتی که مقابل ما قرار می‌گیرد منحصر به فرد است و خودش را برای اولین بار به ما عرضه می‌کند.” هر بچه مدرسه‌ای می‌تواند در آزمایشگاه فیزیک جهت آزمایش نظریه‌های مختلف آزمایش‌های متفاوت انجام دهد. ولی انسان از آنجا که تنها یک بار زندگی می‌کند نمی‌تواند آزمایشات مختلفی انجام دهد تا تشخیص دهد آیا باید به دنبال عشقش( شفقت) برود یا نه.

کوندرا این حقیت آشکار را در کنار نتایج جانبی آن که به این اندازه مستحکم نیستند قرار می‌دهد: سَبُکی زندگی برای او در این حقیقت نهفته است که چیزها تنها یک بار و آن هم زودگذر رخ می‌دهند، و بنابراین آن‌چنان می‌نماید که رخ نداده‌اند. در مقابل، سنگینی را باید در نظریه‌ی “بازگشت ابدی” نیچه یافت: هر حقیقتی، اگر بدانیم بی‌نهایت بار خودش را تکرارخواهد کرد، مرگ‌بار جلوه می‌کند. ولی( مخالف خواهم بود) اگر “بازگشت ابدی”- که بر سر معنای محتمل آن هیچ‌گاه توافقی نبوده است- دقیقاً بازگشت همان چیز قبلی باشد، یک زندگی منحصر به فرد و تکرارنشدنی دقیقاً با زندگی‌ای که بی‌نهایت‌بار تکرار شده است، برابر باشد: هر کنشی قطعی باشد و تا ابد نتوان به اصلاح آن پرداخت. اگر در عوض، “بازگشت ابدی” را تکرار ریتم‌ها، الگوها، ساختارها، و هیروگلیف‌هایی از سرنوشت انسان‌ها بدانیم که جایی برای جایگزین‌های مختلف در جزئیات باقی می‌گذارند، در این صورت شخص می‌تواند امر ممکن را به شکل مجموعه‌ای از داده‌های آماری ببیند که در آن، رخدادها جایگزین‌های بهتر یا بدتر را کنار نمی‌گذارند و از میزان قطعیت هر حرکت در انتها کاسته خواهد شد.

کوندرا معتقد است سبکی زندگی در مقابلِ برگشت‌ناپذیر بودن و یا قطعیتِ انحصاری قرار می‌گیرد: به همین اندازه در عشق بر این عقیده است( دکتر پراگی، توماس، تنها خواهان آن است که “دوستی‌هایی اروتیک” را امتحان کند و از درگیری‌های عاشقانه و زندگی مشترک دوری می‌جوید) و به همین اندازه در سیاست این‌طور است،(به وضوح گفته نشده است، ولی زبانمان را به جایی از دندانمان می‌زنیم که درد می‌کند ، و در اینجا دندان طبیعتاً همان غیر ممکن بودن تغییر در اروپای شرقی است- یا حداقل کاستنِ مشکلات آن- سرنوشتی که هیچ‌گاه خواب داشتن قدرت انتخاب را هم بر خود ندیده است).

ولی توماس در آخر ترزا را می‌پذیرد و از روی شفقت با او ازدواج می‌کند، ترزا گارسونی در یک رستوران محلی است. داستان اینجا پایان نمی‌یابد: پس از تجاوز روسیه در سال ۶۸ توماس موفق می‌شود از پراگ فرار کند و با ترزا به سوئد مهاجرت کند، ولی ترزا بعد از چند ماه، مغلوب نوستالژیایی می‌شود که خودش را به شکل ملغمه‌ای ضعف‌آور نشان می‌دهد که به دلیل ناتوانی و ناامیدی کشورش حاصل شده است، و سپس ترزا به کشورش بازمی‌گردد. اینجا آن نقطه‌ای است که توماس علی‌رغم تمام دلایل آرمانگرایانه و عملگرایانه که گویای آنند که باید در زوریخ بماند، تصمیم می‌گیرد با داشتن این آگاهی که خودش را به دام می‌اندازد و با آزار و اذیت‌ و تحقیر روبرو خواهد شد(دیگر نخواهد توانست به حرفه‌ی پزشکی مشغول باشد و یک پنجره‌‌شوی خواهد بود) به پراگ بازمی‌گردد.

چرا چنین می‌کند؟ زیرا علی‌رغم ادعایش مبنی بر سَبُکی زندگی، و علی‌رغم مثال عملی‌اش در رابطه‌اش با دوست نقاشش زابینا، همواره این گمان را می‌برده است که حقیقت در دیدگاهی در نقطه‌ی مقابل این طرز فکر قرار دارد، در سنگینی، در ضرورت. “It must be” آخرین موومانِ آخرین کوارتتِ بتوون است. و ترزا، عشقی که منبع تغذیه‌ی آن شفقت است، عشقی که انتخاب نشده بلکه توسط سرنوشت تحمیل شده است، در چشمان توماس معنای این بار ناگریز را می‌بیند؛ بارِ “It must be”.

کمی بعد متوجه می‌شویم(اینجاست که یک انحراف تقریباً تبدیل به داستانی موازی بدل می‌شود) زمینه‌ای که ختم به نوشتن “It must be” توسط بتوون شد به هیج عنوان امری والا تلقی نمی‌شود، بلکه یک داستانی پیش و پا افتاده است راجع به پولی قرضی که باید بازگردانده شود، همان‌طور که سلسله اتفاقاتی که ترزا را وارد زندگی توماس کرد، یک سری رخداد اتفاقی بود.

در واقع این رمان که وقف سَبُکی شده است، بیش از هرچیز از محدودیت صحبت می‌کند: شبکه‌ای از محدودیت‌های شخصی و عمومی که افراد را در بر می‌گیرد، و وزنش را روی تمام روابط انسانی می‌اندازد( و حتی آن روابطی را که توماس روابطی گذرا می‌داند، شامل می‌شود). حتی دون‌ژوانیسم، که کوندرا در یک صفحه معانی اصلی‌اش را به ما ارائه می‌دهد، به تمامی چیزی بیش از انگیزش‌های “سبک” دارد: چه زمانی باشد که در پاسخ به “یک وسواس تغزلی” است، بدان معنا که در میان زنان فراوان به دنبال زنی منحصر به فرد و ایده‌آل است، یا زمانی باشد‌ که با “یک وسواس حماسی” برانگیخته شده است، بدان معنا که خواهان دانشی فراگیر از تمامی گونه‌هاست.

در میان داستان‌های موازی، بارزترین آنها داستان زابینا و فرانتس است. زابینا، به عنوان نماینده‌ی سبکی و حامل معنای کتاب، متقاعدکننده‌تر از کاراکتری است که در مقابل او قرار دارد، ترزا. (مرادم آن است ترزا در داشتن “وزنی” که سبب شود توماس تصمیمی چنان خود-تخریب‌گرانه بگیرد، موفق نیست.) از رهگذر زابینا سبکی همچون “جریانی معناشناختی” نشان داده می‌شود که دربردارنده‌ی شبکه‌ای از روابط و تصاویر و کلماتی است که پایه‌ی توافق عاشقانه‌‌ی زابینا و توماس بر روی آنها قرار دارد، هم‌دستی‌ای که توماس نمی‌تواند بار دیگر با ترزا یا زابینا با فرانتس بیابد. فرانتس، دانشمند سوئیسی، روشنفکر پیشروی غربی است که مردم اروپای شرقی او را با بی‌‌‌طرفی خشکِ مخصوصِ یک قوم‌شناس که آداب و رسوم مردمی غریب را مطالعه می‌کند، می‌شناسند. کوندرا با بالاترین میزان دقت که با چنین ابژه‌ی گریزانی سازگار است ملغمه‌ای از عدم قطعیت‌ها که در میان دغدغه‌های چپ‌ در طول بیست سال گذشته پایدار مانده است، بازگو می‌کند:” دیکتاتوری پرولتریا یا دموکراسی؟ طرد جامعه‌ی مصرفی و نیازهای آن جهت بازده بیشتر؟ گولتین یا پایانی بر مجازات اعدام؟ تمام این‌ها بحث اصلی نیست. بر طبق گفته‌ی کوندرا مشخصه‌ی اصلی چپ غربی چیزیست که او راه‌پیمایی بزرگ (Grand March )می‌نامد؛ که به سوی هدفی به همین مبهمی پیش می‌رود:

… دیروز علیه اشغال ویتنام توسط آمریکا، امروز علیه اشغال کامبوج توسط ویتنام؛ دیروز برای اسرائیل، امروز برای فلسطینیان؛ دیروز همراه با کوبا، امروز بر ضدکوبا- و همواره بر ضد آمریکا؛ گاهی بر ضد کشتار جمعی و گاهی در حمایت از دیگر کشتارها؛ اروپا به راهپیمایی ادامه می‌دهد، پا به پای رخدادها جلو می‌آید، هیچ کدام از آنها را از قلم نمی‌اندازد، گام‌های تندتر و تندتر می‌شوند تا در نهایت این راهپیمایی بزرگ تبدیل به صفوفی از یک بی‌قراری بزرگ می‌شوند؛ افرادی در حال یورتمه رفتن، و بسترهای تشکیل‌دهنده‌ی آن کوچکتر و کوچکتر می‌شوند تا یک روز به نقطه‌ای بی بعد تقلیل خواهند یافت.

 

 

همراه با الزاماتِ در هم پیچیده‌ی حس مسئولیت‌پذیری فرانتس، کوندرا ما را تا آستانه‌ی هیولاگون‌ترین جهنمی که توسط انتزاعات ایدلوئوژیکی که بدل به حقیقت شده‌اند، مسئله‌ی کامبوج، پیش می‌آورد، و یک راهپیمایی انسان‌گرایانه‌ی بین‌المللی را در چند صفحه توصیف می‌کند که شاهکاری از طنز سیاسی به حساب می‌آید.

در قطب مقابل فرانتس، یار موقتش زابینا با ویژگی داشتن ذهنی شفاف، همچون سخنگوی نویسنده عمل می‌کند، مقایسه‌ها، تضادها و موازاتی بین تجربه‌ی جامعه‌ی کمونیستی‌ای که در آن بزرگ شده است و جامعه غربی برقرار می‌سازد. یکی از ستون‌های اصلی برای انجام این مقایسه‌ها مقوله‌ی کیچ است. کوندرا، کیچ را به شکل بازنمایی قابل‌ پذیرش‌تر و راضی‌کننده از “سبک ویکتوریایی” می‌داند، و به نظر وی مبرهن است که” رئالیسم سوسیالیستی” و پروپاگاندای سیاسی، نقابی مزورانه بر تمامی اتفاقات وحشتناک است. زابینا، که در ایالات متحده ساکن شده است، تبلیغاتی مانند تبلیغات کوکاکولا او را به یاد تصاویر پرزرق و برق در باب پرهیزگاری و سلامت می‌اندازد که با آنها بزرگ شده است. ولی کوندرا به درستی روشن می‌سازد:

کیچ ایده‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی تمام سیاست‌مداران و حزب‌های سیاسی و جنبش‌ها است.
آنهایی از ما که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که گرایشات سیاسی مختلفی در کنار همدیگر وجود دارند و نفوذِ آنان که در اثر رقابت با همدیگر بالا و پایین یا محو می‌شود، می‌توانیم کم و بیش از کیچ رهایی یابیم… ولی هر زمان که یک جنبش سیاسی واحد قدرت را در دست بگیرد، ما خودمان را قلمرو کیچ تمامیت‌خواه خواهیم یافت.

گامی که باید برداشت آن است که خود را از ترسیدن از کیچ رها ساخت، زمانی که بتوانیم خودمان را از تمامیت‌خواهی‌اش در امان نگه داریم، و قادر باشیم آن را مانند عنصری میان دیگر عناصر ببینیم، این سان، این تصویر خیلی زود قدرت افسون‌بخش خود را از دست می‌دهد تا تنها رنگ زمان در حال گذر، سندی دال بر میان‌مایگی یا ساده‌لوح بودن دیروز را به خود بگیرد. به نظر این آن چیزی است که برای زابینا رخ می‌دهد، که در سرگذشتش می‌توانیم سفری روحانی به سوی آشتی با جهان را ردیابی کنیم. با نگاه بر پنجره‌های روشن خانه‌های چوبی در یک چمنزار، از مناظر معمول آمریکایی، زابینا از ادراک احساسی‌‌اش تعجب‌زده می‌شود. و تنها نتیجه‌گیری ممکن برای او این است:” بدون توجه به آن‌که تا چه حد کیچ را مورد تمسخر قرار دهیم، کیچ بخشی لاینفک از شرایط انسانی باقی می‌ماند.”

نتیجه‌گیری به مراتب ناراحت‌کننده‌تری از داستان توماس و ترزا حاصل می‌شود؛ ولی اینجا، به دلیل مرگ یک سگ، و کم‌رنگ شدن آن دو در منطقه‌ی روستایی دورافتاده، به طریقی با حل شدن در طبیعت مواجه می‌شویم، جذب شدن در این نگاه به جهان که نه تنها انسان در مرکز جهان قرار ندارد، بلکه اصلاً جهان برای انسان ساخته نشده است.

مخالفتم با کوندرا داری دو قسمت است: اصطلاح‌شناختی و متافیزیکی. مخالفت اصطلاح‌شناختی من از آن روست که کوندرا تنها یکی از معانی کیچ را در میان معانی بسیار دیگر آن در نظر می‌گیرد. ولی کیچی که ادعا می‌کند که بی‌پرواترین و مذموم‌ترین افکار روشن‌فکری را با اجرایی ساده و پیش‌پا افتاده بازنمایی می‌کند نیز بخشی از سلیقه‌ی بد عامه‌ی مردم است. در واقع از نوع دیگر خطر کمتری دارد، ولی باید حواسمان باشد از پادزهر دانستن آن دوری جوییم. برای مثال، به نظر من به هیچ روی قانع‌کننده نخواهد بود اگر بخواهیم تضاد کامل با کیچ را در تصویر زن برهنه‌ای که کلاه مردانه بر سر دارد بدانیم.

مخالفت متافیزیکی من ما را یک پله جلوتر می‌برد، این مخالفت در رابطه با ” توافق قطعی با بودن ” است، طرز فکری که در نظر کوندرا، پایه‌ی اصلی کیچ به عنوان یک ایده‌آل زیبایی‌شناختی است. دلیل وجود خط جداکننده‌ی آنانی که پیرامون “بودن” آن‌طور که به انسان اعطا شده است(بدون توجه به چگونگی یا عامل آن) ظنین هستند از افرادی که بودن را بدون هیچ شرطی می‌پذیرند، در این حقیقت نهفته است که تعلق خاطر زیاد، قبولِ جهانی توهمی را تحمیل می‌کند که در آن دفع مدفوع وجود ندارد، زیرا بر طبق گفته‌ی کوندرا، گه یک منفی‌گرایی مسلم متافیزیکی است. مخالفتم را این‌گونه بیان می‌کنم که برای معتقدان به وحدت وجود و آنان که یبوست دارند (من به یکی از این دو بسته‌بندی تعلق دارم، هرچند مشخص نمی‌کنم کدام.) دفع مدفوع یکی از بزرگترین نشانه‌های سخاوت جهان است(سخاوت طبیعت یا مشیت الهی یا نیاز و یا هر چه در ذهن دارید). این عقیده که باید برای گه ارزش قائل شد و آن را بی‌ارزش ندانست، برای من مسئله‌ای اساسی است.

از این مسئله چند نتیجه‌گیری مهم منتج می‌شود. برای آنکه در دام احساساتی مبهم در باب رستگاری جهانی نیفتاد که ختم به ایجاد حکومت‌های نظامی هیولاگون یا شبه-طغیان‌های عمومی‌شده و موقتی‌ای می‌شوند که با یک فرمان‌برداری گوسفند وار خاتمه می‌یابند، تشخیص چگونگی اوضاع لازم است، چه دوستشان داشته باشیم و چه نداشته باشیم، چه در قلمروی‌ چیزهای بزرگ که مبارزه علیه آنان بی‌فایده است و چه در قلمروی چیزهای کوچک، که می‌توانیم آنها را با نیروی اراده‌مان تغییر دهیم. معتقدم تا درجه‌ای باید با وجود( شامل گه می‌شود) موافق بود، درست از آن روی که این عقیده با کیچی که کوندرا به درستی از آن متنفر است، ناهمخوان است.

[۱] از مجموعه‌ی بازبینی داستان معاصر تابستان سال۱۹۸۹

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.