ادبیات > یادداشت

نوشتن در کوری

auteur_1901

نوشتن در کوریReviewed by یلدا واقفی on Jan 19Rating:

آن‌چه روز می‌نامیم، مرا از دیدن باز می‌دارد. روشناییِ آفتاب روزانه چشمم را به روز خیالی می‌بندد. فروغ روز مرا از شنیدن بازمی‌دارد. از شنیدنِ دیدن. از شنیدن خودم. به اضافه‌ی من. به اضافه‌ی تو. به اضافه‌ی رموز.

برای به راه انداختن نوشتن، باید از روز روشن بگریزم، چرا که مرا از چشم می‌گیرد، که چشم‌هایم را می‌گیرد و با تصاویری ناپرورده آکنده‌شان می‌کند. نمی‌خواهم ببینم آن‌چه را که نشان داده می‌شود. می‌خواهم آن‌چه را مخفی است و سِری، ببینم. آن‌چه را میان دیدنی‌ها پنهان شده است. می‌خواهم پوست نور را ببینم.

نمی‌توانم بنویسم، مگر نگاه خیره‌ام را چنان گیج کنم، که نتواند چیزی به چنگ آورد. من با گیج کردن می‌نویسم. گیج.

هر گاه به راهش می‌اندازم (نوشتن پیش از همه عزیمتی است، سوار شدن و رفتنی)، از جهان روزانه و از اجتماعیت روزانه می‌گریزم، با ساده‌ترین شعبده‌ی جادویی: من چشم‌هایم را می‌بندم، گوش‌هایم را می‌بندم. و آن‌گاه به پیش: زنجیرها شکسته می‌شوند. و در آن لحظه من دیگر از این جهان سیاسی نیستم. دیگر نیست. پشت پلک‌هایم، من جایی دیگر هستم. جایی دیگر که روشناییِ دیگری حکم می‌راند. من با این روشنایی دیگر می‌نویسم.

چشم‌هایم را که می‌بندم، گذرگاهی باز می‌شود، تنگه‌ای تاریک که در آن فرود می‌آیم. یا بلکه فرودی هست: خود را به فضای بدوی می‌سپرم و هیچ تن نمی‌زنم از نیروهایی که می‌برندم با خود. دیگر هیچ آدابی (genre) نیست. چیزی می‌شوم با گوش‌های تیزکرده. شب فعل می‌شود. من می‌شبم.

من در شب می‌نویسم. من می‌نویسم: شب. شب الهه‌ای است چنان بزرگ که روزیِ خود را با تناسخ و تظاهر در یکی از نمایش‌هایم به سر رساند. شب روز دیگر من است. کلان‌ترین نیمه‌ی زندگی‌ام. مسرف‌ترین نیمه. از ستایش و عشق او است که در روز شب می‌سازم. حتی با چشمانی گشوده در ظل روز، می‌توانم نبینم. وقتی در تعقیب اندیشه‌ای‌ام که پیش من چون بازی‌ای معجز افسار گسیخته است، چشمانم تنها فضای خالی و خنثا را می‌بینند، جایی که سایه‌اش پران است.

مسلم که توضیحی علمی هست برای این شیوه‌ای که بدان طریق چشمانم قادرند حلقه‌ی خانواده‌ام، دوستانم، کتاب‌هایم، مخاطبانم را نبینم؛ اما من که نمی‌دانمش.

ندیدن جهان پیش‌شرط نهان‌بینی و روشن‌بینی است. اما به چه معنا است، دیدن؟ که می‌بیند؟ که باور دارد که می‌داند چه‌گونه می‌بیند؟

تمامی موجودات بشری در نسبت با یک‌دیگر کورند. آن‌ها که «بینا»اند، نمی‌بینند آن‌چه را کورها می‌بینند و نمی‌بینند. نا_دیدن نوعی دیدن است. شخص کور می‌بیند. من که کور نیستم، نمی‌بینم آن‌چه را که شخص کور می‌بیند. من در نسبت با آن‌هایی که کورند، کوراَم.

کور نبودن و همچنین زیاده نزدیک‌بین نبودن موجب نوعی کوری می‌شود.

از روی بدبیاری و از روی بخت‌یاری‌یی سِری، من بس نزدیک‌بین به جهان آمده‌ام. شخص کور همیشه همسایه‌ام است، خویشاوندم است و مایه‌ی دردسرم. اگر کمی نزدیک‌بین‌تر بودم، او من بودم.

نزدیک‌بینی‌ام سِرِ نهان‌بینی و روشن‌بینی‌ام است (من حرفم از این روزگار امروزی‌ام نخواهد بود). اعظمِ نوشته‌هایم را مدیونِ نزدیک‌بینی‌ام هستم. من زن هستم. لیک پیش از زن بودن، نزدیک‌بین‌ام. نزدیک‌بینی سِرِ من است. سِر؟ با این همه، چه می‌شود اگر آشکارش کرد؟ حتی آن هنگام که سِر به اقرار درآید، عرضه نشده است: نزدیک‌بینیِ مفرط برای آنانی که نزدیک‌بین مفرط‌ نیستند، درک‌ناپذیر است. من به «حلقه‌ی مخفی» نزدیک‌بینان متعلق‌ام.

اما نزدیک‌بینی برای شب‌ساختن تکافو نمی‌کند.

بیایید چشم‌‌هامان را ببندیم. شب مرا برمی‌گیرد. به کجا می‌رویم؟ به درون جهانی دیگر. درست همین نزدیکی. چنین نزدیک و با این همه چنان گریزان از چنگ‌مان. لیک به یک چشم‌برهم‌زدن آن‌جائیم. آن سوی دیگر. پلکِ چشم پرده‌ای که جدا می‌کند این دو سرزمین را.

نام نزدیک‌بین‌ام، اسمِ میوپِ من، میراندا است. من از قلمرو ظلمات به قلمرو شفافیت می‌روم، فریاد‌زنان که اینک آن جهانِ نو، آنک آن زندگی تازه! توهم! بله، دقیقاً همین! برای من ظواهر را چندان ارزشی نیست که خود تنها گذرگاهی است. من واژه‌ی «گذرگاه» (passage) را دوست دارم. Pas sage (بدرفتار/ نابخردانه). تمامیِ رمزِعبورها (password)، تمامی کلمات عبور و نامِ‌شب‌ها، کلماتی که از پلک‌ها، بر خطوط درونیِ اندام‌هایشان می‌گذرند، اَنیموهای جادوئی من‌اند، کلماتِ جسمانی‌ام. مهرداروهایم. من و «توهم» می‌گذریم. من نام «توهم» را دوست دارم.

بامداد، کمی بیدار اما هنوز نه چنان که از حالت درازکش به در آیم، همچنان حیوانی و هنوز گریزان از بیداری، هنوز پیچیده در خواب، اما ندای فراخوان را شنیده، توقف می‌کنم و خیلی آرام، می‌غلتم به سوی روز. میان روز و شب، ولایتی دیرپا هست، سرشار از شور و نشاط و در همان حال، متزلزل و رخوت‌ناک؛ آن‌جا که حتی ایستاده بر دو پا، می‌توان شبح بود؛ آن‌جا که در ما هنوز درهای میان این دو قلمرو برپا نشده‌اند؛ آن‌جا که هر چه خواهد گذشت، باقی می‌ماند، پا سفت می‌کند، می‌ماند، خانه می‌کند. سبک‌ترین وجد و روشن‌ترین ازخودبه‌درشدن.

ولایتی متزلزل و رخوت‌ناک که با حرکتی خشن و تند از هم می‌پاشد، ساعتی جادویی که به راحتی دور می‌شود، اگر ساکنی از قلمروی روز، رخ نشان دهد به زور.

آن‌ هنگام چیزی که می‌نویسم، نه حدی می‌شناسد نه درنگی. بی‌هیچ ملاحظه‌ای. میان روز و شب. پذیرای آن پیام‌ام. پذیرای پیام، بی‌هیچ ترس و لرزی. در روشناییِ روز، هیچ‌گاه عریانیِ بهشتی سراغم نیاید. آدمی تنها می‌تواند در عریانی پذیرای بهشت باشد. نه، نه عریانیِ لباس‌افکندن. آن عریانی‌یی که از آنِ پیش از پوشش است[1].

آن‌ هنگام است که نقاب را از چشمانم برمی‌دارم و چشمانم برهنه‌ام را سوی جهان می‌گردانم. و می‌بینم. می‌بینم! و با چشم برهنه، و همین تعالی و شعف است. از نا_دیدن به دیدن_جهان گذر می‌کنم. اجزای صورت جهان قیام می‌کنند و جان می‌گیرند، ظاهر می‌شوند، از دریافت‌نشدن به حضور گذر می‌کنند. این گذرگاهی است ناگهان، کورکننده، خلاق. خودم را حس می‌کنم که می‌بیند. چشم‌ها ظریف‌ترین و قَدَرترین دست‌هایند چرا که وصف‌ناپذیرانه لمس می‌کنند آن‌چه را که آن‌جا هست[2]. احساس می‌کنم از آن‌جا، «نفس»ی (self) به سویم بازمی‌گردد.

پس آیا این_من یا مرا [من مفعولی یا me] محل دیدار میان جان بینای من و تو است؟ نقاب را برمی‌دارم و نظاره می‌کنم: جهان برای من قیام می‌کند و جان می‌گیرد. به من داده می‌شود. هدیتِ جهان  به من. در این قیام ناگهان، آن‌چه به من داده می‌شود، هم جهان و هم دادن است. من می‌گویم جهان: صورت آن: جهانی جسمانی. منظر آن.

حالا من می‌نویسم. درست‌تر آن که در نرمای درونی سیاه من، گام‌های تند کتابی در راه، خود را نقش می‌زنند و طبع می‌کنند. می‌گوید مرا بگیر.

مسابقه آغاز می‌شود. در برابر چشمان من.

کتاب من خود را می‌نویسد. خود را خلق می‌کند. Se cree. مخفی و سری (secret). با سرخوشی و بازی. به فرانسوی. درون فرانسوی، تن‌داده به فرانسوی. خود را در فرانسوی، فرانسوی‌زدایی می‌کند. کتابم رو برمی‌گرداند تا ببیند که آیا من (به دنبالِ) اویم؟

در حین خلق خویش مرا دست می‌اندازد. این هم سر او است: برهان خلق خنده است. اعجازی است احساس کردن ارتعاشات بی‌شماری از جان که خود را می‌سازند، خود را گرد می‌آورند، خود را در کلمات متبلور می‌سازند، چه اعجازی است شاهد باران اتم‌هایی بودن که لوکرتیوس ما را به رویاشان برد. میلیون‌ها نشانه‌ای که فرومی‌بارند و در سیل خویش به یک‌دیگر می‌چسبند، هم را می‌بوسند. من او را «کتاب من» می‌نامم چرا که جان می‌دهم اگر خود را به من می‌سپرد که نوازشش کنم، اگر می‌گذاشت نوازش شود. او را «کتاب من» می‌نامم چونان که به موجوداتی می‌گویم «عشق من» که بدان‌ها تعلق یافته‌ام با عشقی که مرا به آن‌ها تقدیم می‌کند. «عشق‌من» تو می‌دانی که وقتی می‌نویسم عشق من، بدان معنا نیست که، عشق من، تو از آن منی؛ بلکه یعنی من از آنِ تواَم

من ثبت می‌کنم، من می‌خواهم پیش از بنویسم، در زمان و دوره‌ای که هنوز در امتزاج و جوششِ پیش از زمان صلب‌شده‌ی روایت است. وقتی [روایت] را حس می‌کنیم و هنوز نامی برای آن و جانشینِ آن نیست. صحنه‌ای که اندرونش آشوب است، غلیان و جوشش. زانوان از ترس خم می‌شوند و قلب شعله می‌کشد، پس‌زدنی بزرگ، کششی بزرگ، پیش از آن که در نامی آرام و ثبات گیرد. لیک قبل از همه شور و تمنا است. تقدیر مشترک ما. توفان پیش از ثبات. همان «من_نمی‌شناسم_آن‌چه_مرا_شکنجه‌می‌دهد. نمایش پایان‌نیافتنیِ شهامت و شجاعت. هم‌راه با اغتشاش و انجمن. غضب. کیف رنج‌بار. در دلهره، امید. من می‌خواهم جان پوشیده و زیرزمینی‌مان را نقش بزنم. کلمات پیشاپیش هستند. اما هنوز نام‌های خاص نیستند. از همین رو، پیش از آن که نام خاص باشد، چیزی از آن خود نیست. به همین دلیل، کتاب‌های من عنوان ندارند. عنوان بخشیدن نوعی کنشِ تخصیص و به تملک درآوردن است. [لیکن چگونه چنین چیزی ممکن است؛ چرا که] این کتاب‌ها از آن همگان‌اند و من کاتب آن‌هایم.

یکی از کارکنان هواپیمایی ایر فرانس تلفنی به من می‌گوید: من کتاب‌هایت را دوست دارم چون مرا لمس می‌کنند [یعنی احساساتم را به غلیان درمی‌آورند]. ما همه دوست داریم لمس شویم. دوست داریم انگشتانی نوازش‌مان کنند. بیش از همه، با کتاب‌هایی که نگاهی نرم و وحشی دارند. این با همان عاطفه و نوستالژی‌یی است که من نوازش‌های نرم و وحشیانه و حیوانی گربه‌ام را لمس می‌کنم، گربه‌ای که من گربه‌اش هستم، و میان ما هیچ‌گونه حس تملکی نیست، تنها لحظات التفات، بی‌هیچ ضمانتی، بی‌هیچ امنیتی، بی‌هیچ گوشه‌چشمی به لحظه‌ی بعدی. این کیف یا ژوئیسانس است. فقط اکنون و بس.

یک کتاب سر و تهی ندارد. در جلویی ندارد. کتاب در آن واحد از همه جهت نوشته می‌شود، شما می‌توانید از صدها پنجره واردش شوید. کتاب به شما وارد می‌شود. کتاب‌ها تقریباً مدورند؛ اما برای آن که ظاهر شوند، باید خود را به شکل مکعب‌مستطیل درآورند و در یک لحظه، شما خوانندگان، بدان چنگ می‌اندازید و از سپهرش بیرون می‌کشیدش. شما به این سیاره شکل یک آرامگاه می‌دهید. کتاب‌ها تنها چشم‌انتظار تجدید حیات و رستاخیز خویش‌اند.

     


  1. اشاره به داستان «آدم و حوا»، که پیش از گناه نخستین، خوردن میوه‌ی ممنوعه یا میوه‌ی معرفت، هیچ پوششی نداشتند؛ چرا که به «گناه» معرفتی نداشتند. ــ م.
  2. معنای سرراست این جمله بدین صورت است: «به شکلی وصف‌ناپذیر، آن‌چه را که هست، لمس می‌کنند». لیکن در این‌جا، «هستن» به معنای «آن‌جا بودن» است و اشاره‌ای دارد به مفهوم دازاین یا جاستی یا آن‌جا_بودن که هایدگر برای «انسان» به کار می‌برد. در سطور بالا، اشاره به ایستادن یا قیام جهان نیز همان «تقرر حضوری» هایدگر است که جهان برای دازاین می‌ایستد و پدیدار می‌شود. توجه به ریشه‌ی مشترک افعال «ایستادن» و «هستن» یا همان «استن» در زبان‌های هندواروپایی، به درک چنین نکته‌ای کمک می‌کنند: is و stand نیز یکی از این مثال‌ها است که می‌توان معادل‌هایش را در زبان‌های فرانسه و آلمانی هم دید. ــ م.

[1]  اشاره به داستان «آدم و حوا»، که پیش از گناه نخستین، خوردن میوه‌ی ممنوعه یا میوه‌ی معرفت، هیچ پوششی نداشتند؛ چرا که به «گناه» معرفتی نداشتند. ــ م.

[2]  معنای سرراست این جمله بدین صورت است: «به شکلی وصف‌ناپذیر، آن‌چه را که هست، لمس می‌کنند». لیکن در این‌جا، «هستن» به معنای «آن‌جا بودن» است و اشاره‌ای دارد به مفهوم دازاین یا جاستی یا آن‌جا_بودن که هایدگر برای «انسان» به کار می‌برد. در سطور بالا، اشاره به ایستادن یا قیام جهان نیز همان «تقرر حضوری» هایدگر است که جهان برای دازاین می‌ایستد و پدیدار می‌شود. توجه به ریشه‌ی مشترک افعال «ایستادن» و «هستن» یا همان «استن» در زبان‌های هندواروپایی، به درک چنین نکته‌ای کمک می‌کنند: is و stand نیز یکی از این مثال‌ها است که می‌توان معادل‌هایش را در زبان‌های فرانسه و آلمانی هم دید. ــ م.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.