تجسمی > یادداشت

طبیعتِ جدید

gallery-(4)

طبیعتِ جدیدReviewed by سعید تسبیحی on Nov 19Rating: 5.0طبیعتِ جدیدجان بخشی مکانیکی، یا مجسمه‌هایی که راه می‌روند. تئو جانسن چگونه طبیعت را به چالش می‌کشد.

جان بخشی مکانیکی، یا مجسمه‌هایی که راه می‌روند. تئو جانسن چگونه طبیعت را به چالش می‌کشد.

 

توجه: برای درک دقیقِ آثار جانسن حتما ویدئو‌های لینک شده در متن را تماشا کنید.

خورشید بالا‌تر از مِه و آسمان. شهر مِه آلود. مِه موجب شده بود که دید نسبت به آسمان کم شود و در واقع لایه‌ای از مه روی شهر قرار داشت و آسمان دور‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. بشقاب پرنده‌ای عظیم از بالا سرِ شهر رد می‌شد. بشقاب پرنده‌ای که هم صدای عجیبی داشت و هم هاله‌ی نور دور آن شکل گرفته بود. مردم و پُلیس تا جایی که می‌توانستند پِی بشقاب پرنده رفتند، اما هیچکس از سرنوشتش باخبر نشد.

۰۱

در واقع سازنده‌ی بشقاب پرنده هنوز هم نمی‌داند چه بلایی سرش آمد! اما آنچه روشن است اینکه: شئِ پرنده، بشقاب پرنده‌ی آدم فضایی‌ها نبود. البته نامش چیزی جز «بشقاب پرنده» و پروژه‌اش «موجود فضایی» نیست. این تنها یک اثر هنری بود که داشت برای خودش در آسمان می‌چرخید. این یادداشت هم درباره‌ی موجودات فضایی و اسرارآمیز و خیلی غریب نیست؛ موضوع معرفی هنرمندی هُلندی ست که خیالاتش را به حقیقت تبدیل می‌کند.

سازنده‌ی بشقاب پرنده، هنرمند هُلندی «تئو جانسن» است. او با استفاده از لوله‌های پی وی سی (که بعد‌ها به غالب اصلی کار‌هایش تبدیل شد) و همچنین گاز هلیوم، وسیله‌ی پرنده‌ای ساخت و در سال ۱۹۸۰ آن را در روزی مِه آلود به آسمان فرستاد. هوای مِه آلود و نور بسیار زیاد آسمان در آن لحظه موجب شد تا این شئ پرنده‌ی سیاه رنگ به شکلی ماورایی در بیاید. پُلیس محلی در آن روز در مصاحبه‌ای تلویزیونی طول این شی را نزدیک به طول یک رآکتور هسته‌ای (حدودا ۳۰ م‌تر) توصیف کرد. مردم محلی حتی افسانه‌هایی هم درباره‌ی آن ساختند و احتمالا بعضی‌ها هیچوقت قبول نکردند که آن شئِ پرنده ساخت دست بشر بوده است. شاید برای بعضی‌ها واقعیات و حقایق به اندازه‌ی خیال و توهم جذابیت ندارد. شاید دنیای عادی اطراف برای بعضی‌ها کسل کننده شده باشد و شاید بعضی‌ها خیال‌پردازی را به حقیقت ترجیح می‌دهند. و البته بعضی‌ها هم مُولد بودن را به عنوان مسئله‌ای طبیعی پذیرفته‌اند و خودشان هم می‌خواهند به عنوان عضوی از طبیعت، تولید بکنند. تولیداتی که نیاز به مراقبت روزمره نداشته باشد. در طبیعت باقی بماند و برای خودش زندگی کند.

ببینید:

خیال می‌کنم که اگر «تئو جانسن» خودش چنین چیزی در آسمان می‌دید، ترجیح می‌داد خیال کند که دارد به چیزی فرازمینی و غیر منطقی نگاه می‌کند. اما وقتی اثری به دست خودش ساخته شده پاسخی دیگر برای تخیل در نظر می‌گیرد: «قطعا من هم ترجیح می‌دهم در طبیعت قرار بگیرم؛ اما قرار نیست که این طبیعت فقط به دلایل نوستالوژیک ذهنی ما، همانطور که همیشه پیش می‌رفته، ادامه بدهد. طبیعت حرکت می‌کند و چیزهای جدیدی هم به وجود می‌آورد.»

خیال‌پردازی برای خیلی‌ها مثل نفس کشیدن است که نه تنها با شش‌هایشان، بلکه از طریق منافذ پوست هم درگیر آن هستند. چاره‌ای برای زندگیشان وجود ندارد. مجبورند درباره‌ی همه چیز خیال‌پردازی کنند. اما مرزی گسترده و دره مانند است میان کسانی که فقط خیال‌پردازی می‌کنند و کسانی که خیال پردازی‌هایشان را به واقعیت تبدیل می‌کنند. کابوس و رویا‌هایشان را به عنوان اثر در نظر می‌گیرند و روی آن‌ها کار می‌کنند.

«تئو جانسن» قطعا در سمت خلاقه‌ی این مرز قرار می‌گیرد. کافی ست به نام پروژه‌های اصلی‌اش نگاه کنیم: «موجودات فضایی»، «ماشین نقاشی» و «جانوران کرانه». «جانسن» برای تحقق این خیال پردازی‌ها نیاز به تخریب دیواری بلند و مستحکم داشت. دیواری که سال‌ها به عنوان مشکلی جدی سر راه تولید و خلاقیت قرار گرفته بود. و سرانجام مجبور شد تا فلسفه‌ای برای این مسئله مطرح کند و به نوعی ذهن را از توانایی خلاقه جدا بکند: «فکر می‌کنم دیوار میان هنر و مهندسی فقط در ذهن ما وجود دارد.»

ببینید:

«تئو جانسن» به سال ۱۹۴۸ در هُلند به دنیا آمد. در رشته‌ی فیزیک تحصیل کرد و همزمان به ساخت پروژه‌هایی متفاوت از جو دانشگاهی رشته‌ی فیزیک مشغول شد. اولین پروژه‌ای که نام او را مطرح کرد، «موجودات فضایی» یا UFO است. بالُنی به وسیله‌ی لوله‌های پی وی سی (که قیمت بسیار پایینی هم داشتند) ساخت و با گاز هلیوم آن را به پرواز درآورد. همانطور که گفته شد مردم خیال کردند آدم فضایی‌ها به دلایلی دارند پرسه می‌زنند. پُلیس طول بشقاب پرنده را ۳۰ متر گزارش کرد. این در حالی ست که وسیله فقط ۴ متر طول داشت. رنگ مشکی بشقاب، ضد نور و فاصله‌ی زیاد از سطح زمین موجب شد تا اندازه‌اش بیش از مقدار حقیقی به نظر برسد. احتمال می‌رود که نهایتا جایی در کشور بلژیک فرود آمد. اما هدف از این پروژه به وجود آوردن موجودی فضایی بنا به تصورات عام مردم بود. «جانسن» به طور کامل به هدفش رسید.

«ماشین نقاشی» دیگر تخیل «تئو جانسن» است که پس از «موجودات فضایی» به منطق و حقیقت کشیده شد. اسپری متصل به سازه‌ای چوبی که عدسی چشمی‌اش فقط به ضد نور واکنش نشان می‌داد. چشمی در انتهای لوله‌ای قرار گرفت و بنابراین هروقت به نقطه‌ای تاریک برخورد می‌کرد، آن را روی دیوار روبرو نشانه گذاری می‌کرد. نتیجه: اگر زمینه سفید باشد و کسی با لباس سیاه جلوی آن نشسته باشد، اسپری می‌تواند تمام تفاوت‌های نوری و رنگ‌های مشکی را تمیز دهد و بر روی دیوار سوژه را با اندازه‌ی حقیقی‌اش بکشد. وقتی کار به چنین ماشینی سپرده شود، طبیعتا اثر به وجود آمده شبیه به عکس سیاه و سفید خواهد بود.

ببینید:

موجی بر کف دریا می‌ریزد و تا نزدیک پیش می‌آید و کف‌ها دور انگشتانت می‌چرخند. در شن فرو می‌روند و نیست می‌شوند. کنار ساحل شنی ایستاده‌ای. قطرات ریز آب دریا در هوا پخش شده‌اند. خورشید تابش نرمی به روی دریا دارد و کف پا‌هایت را خیسی سرد آب و ماسه‌های داغ همزمان لمس می‌کنند. همه چیز سر جایش است. پشت سر جنگل و پشت جنگل بازهم به شهر می‌رسد. همه چیز سر جایش است اما طبیعتِ محدود شده… و سرت را از سمت جنگل برمی گردانی تا به حرکت مداوم و تکراری موج‌ها روی کف دریا نگاه کنی و بعد هم به مرغ دریایی‌هایی که دیگر تکراری شده‌اند خیره بشوی و افسوس می‌خوری که حتی طبیعت هم می‌تواند تکراری و کسل کننده بشود… ناگهان در خط قطع کننده‌ی دریا از ساحل، جایی که دریا دیگر نمی‌تواند نزدیک‌تر بشود و موج‌ها فرو ریخته و به زیر می‌روند و به سمت اُفق کشیده می‌شوند و رنگش تیره‌تر از رنگ عادی ماسه هاست که در این شرایط نورانی سفید به نظر می‌رسند، موجودی عظیم و زرد رنگ که نمونه‌اش را فقط توی نقاشی‌های افسانه‌ای دیده‌ای دارد برای خودش پرسه می‌زند. صدایی از آن بیرون نمی‌آید و کاری هم به کار کسی ندارد. می‌ایستد و بعد دوباره راه می‌افتد. هدفی هم ندارد. مرغ دریایی روی آن می‌نشیند. شهر از یادت می‌رود که طبیعت هیچوقت کسل کننده نخواهد شد. همیشه تولید می‌کند و همیشه چیزهای جدیدی برای تماشا کردن وجود دارد.

عظیم‌ترین پروژه‌ی «تئو جانسن» تا به حال، «جانواران کرانه» بوده است. اینجانوارانِ خودمختارِ ساحلی شکم هم دارند. شیشه‌های پلاستیکی وقتی پشت سرهم قرار بگیرند می‌توانند باد را با فشار زیادی تخلیه کنند که این مسئله موجب حرکت جانواران کرانه‌ای می‌شود. در واقع شیشه‌های پلاستیکی میزانی از هوا را در خود نگاه می‌دارند و بعد از چند ساعت این هوای ذخیره شده آهسته آهسته با فشار خارج می‌شود. اما قطعا هر موجودی برای حرکت کردن، علاوه بر نیرو نیاز به عضله هم دارد. عضله‌ها به وسیله تیوپی که بر اثر فشار هوا به جلو و عقب حرکت می‌کند کنترل می‌شوند. یک چرخ لاستیکی هم که به وسیله‌ی تیوپ درونی حرکت می‌کند، به عنوان پیستونی جهشی در نظر گرفته شده است. وقتی هوا از لوله‌ای باریک به تیوپ وارد می‌شود، تیوپ پیستون‌ها را به حرکت در می‌آورد. عضلات جانوران کرانه‌ای در واقع چیزی شبیه به‌‌ همان استخوان است که فقط بزرگ‌تر شده است. این عضلات با سیستم فشار هوا، عضلات دیگر را به حرکت در می‌آورند و همه چیز به این شکل ادامه پیدا می‌کند تا نهایتا جانوری عجیب و غریب برای خودش توی ساحل پرسه بزند. اگر بخواهیم بهترین نمونه‌ی طبیعی را برای این ساختار ساده در نظر بگیریم، مغز و سیستم عصبی بدنِ موجودات زنده می‌تواند بهترین نمونه باشد. در مورد «جانوران کرانه» خون تبدیل به باد و هوا شده است.

ببینید:

برداشتن دیوار مهندسی و هنر در ساخت وسایل موجب شدند تا موجوداتی جدید و عجیب و در عین حال با ساختاری ساده به وجود بیایند. حالا موجودات کرانه‌ای دارند تکامل می‌یابند. بعضی‌هایشان بادبان دارند، بعضی‌هایشان پلاستیک پیچ شده‌اند؛ بعضی‌هایشان دسته جمعی زندگی می‌کنند و بعضی‌هایشان هم ترجیح می‌دهند تنها باشند. معلوم نیست که خود «تئو جانسن» موقع تماشای «جانوران کرانه» ترجیح می‌دهد چه تصوری از آن‌ها داشته باشد: اینکه ماه‌ها برای ساختن هرکدامشان کار کرده و چه دردسرهایی که از سر نگذرانده است؛ یا شاید هم گذشته را به عنوان تصور و خاطره‌ای غیرمنطقی و قضاوت شخصی و نوستالوژیِ بی‌فایده در نظر می‌گیرد و بعد به این موجودات عجیبِ زرد رنگ نگاه می‌کند و از طبیعتی جدید شگفت زده می‌شود.

 

[metaslider id=3252]

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.