تجسمی > گفت‌و‌گو

سبکِ من صداقت است

01

سبکِ من صداقت استReviewed by صالح تسبیحی on Oct 1Rating:

گفت‌و‌گو با حسین ماهر با توجه به نمایشگاه تازه‌اش و موضوعات دیگر

 

حسینِ ماهر گذشته از آنکه یک نقاش باشد، یک متفکرِ صمیمی و مستقل است که در صحبت‌هایش می‌توان نکات و جزییات زیادی شنید و آموخت. روحیات و خصوصیات حسین ماهر در وضعیت کنونی جامعه و هنر ایران هنوز سالم مانده و خودش را به دور از هیاهویهای بسیارانِ تجارت پیشهٔ شلوغ کننده نگاه می‌دارد. این روحیه به او فرصت داده است که خوب بیندیشد و برای هر دورهٔ کاری خودش دلایل و بیانیه‌های شخصی دقیقی داشته باشد. با اینکه ماهر یک هنرمندِ منزوی ست و هنرش جزو هنرهای اجتماعی و ژورنالیستی به حساب نمی‌آید، اما او می‌تواند نمونه‌ای شاخص از این ایده باشد که هنرمند بازتاب دهندهٔ شرایط اجتماعی خودش است.

در نمایشگاه تازهٔ او که در نیمه اردیبهشت آغاز شد و تا هفتهٔ دوم خرداد ماه ادامه داشت، در هر سالن گالری بزرگ آریانا یک دورهٔ کاری او به نمایش در آمد. مرور دوره‌های کاری مختلف ماهر نشان می‌دهد او به دوران پختگی یک هنرمند کامل پای گذاشته و اگر از پا ننشیند و به کار کردن ادامه دهد می‌تواند در هنر معاصر ایران جایگاه خاص و یگانه‌ای به دست آورد.

گفت‌و‌گو با حسین ماهر بیشتر از هر چیز اما، حول آثار تازه‌ای که برای نخستین بار به نمایش در آورده می‌چرخد و چالشی که او مطرح می‌کند دغدغهٔ بسیاری از ماست در امروز.

*

آثار تازه‌تان زمینه‌هایی انتزاعی دارند. اما آدمهایی در آن میان سرگردانند. این آدم‌ها کی هستند و چه می‌کنند؟

موضوعِ کلی این آثارمهاجرت است. من فکر می‌کنم مهاجرت فقدان حافظهٔ آدمیزاد است. خب، بسیاری از دستاوردهای بشری توی مهاجرت شکل می‌گیرند. اینکه بتوانی با دنیا حس‌های جدید تجربه کنی و تلاقی جدید اتفاقات جدید شکل دهد. اما بر هر حال مهاجرت کندن است. در حقیقت تو خاستگاه خودت را گم می‌کنی، ووقتی کندی دیگرحافظه‌ای وجود ندارد، ارجاعی وجود ندارد و از همه مهم‌تر اینکه پرسشی وجود ندارد برای زیستن. و می‌روی و گم می‌شوی. توی شرایطت گم می‌شوی. می‌خواهی بروی جای دیگر خودت را پیدا کنی، ولی پیدا نمی‌شوی. با چی می‌خواهی خودت را پیدا کنی؟ اون توشه و همراهی که با توست چیست؟ من دغدغه‌ام توی این سال‌ها همین بوده. مهاجرت‌هایی که در این سال‌ها بوده دلایل زیادی داشته. یک مقطع ترس از جان بوده. که تو جان خودت را بقچه کرده‌ای و می‌بری که بتوانی یک جای دیگر ادامه‌اش دهی.

02

یک موقع به بهانهٔ اینکه نمی‌توانی اینجا رشد کنی مهاجرت می‌کردی. ولی یک مانیسفت و یک بیانیه از رشدت نداشتی.

اما این مهاجرت گاهی شکل اجباری به خودش می‌گیرد. بعضی‌ها می‌گویند جامعه انرژی نمی‌دهد. امکانات نمی‌دهد…

جامعه را چه کسی می‌سازد؟ از اول که یک جامعه ساخته و آماده نیست. وقتی تاریخ کشورهای پیشرفته به لحاظ مدنی را می‌خوانی می‌بینی آنچه الان هست نتیجهٔ مبارزه‌ها، ماندن‌ها و خالی نکردن‌ها بوده. من در چهار پنج سال اخیر یک مطالعه‌ای داشته‌ام روی روند منیت در کشورهای غربی. برایم سئوال بود که آنجا چگونه یک قانون و قانون اساسی اینقدر دقیق ایجاد و پیاده می‌شود. دیدم که از قبل و در قرون گذشته، طرف برای هر چیزی به دنبال یک مفهوم بوده و یک سندیتی برای هر پدیده‌ای پیدا می‌کرده که بر اساس آن توانستند بدانند هر رخداد تازه‌ای را چگونه باید باهاش برخورد بکنند. بله آن موقع هم مهاجرت اجباری بوده. یک قوم را مهاجرت می‌داده‌اند. و این مهاجرت قومی اتفاقا در یکی از آثار همین نمایشگاه من هم هست.

دقیقا به نظر می‌رسد همین آدم‌ها که در این آثار دیده می‌شوند کمی از باقی اثر جدا افتاده‌اند. یعنی به سادگی می‌توانستند نباشند و چیزی هم از قابلیت‌های کارهای تازه‌تان کم نمی‌شد. شاید شما با این آدم‌ها ارتباط شخصی دارید. ولی این ارتباط به منِ مخاطب منتقل نمی‌شود. شاید هم گرایش سنتی شما به طراحی فیگوراتیو باعث شده این آدم‌ها را در اثر بگنجانید؟

ببین من وقتی نقاشی می‌کنم اصلا فکر نمی‌کنم. این‌ها درگیری‌های ذهنی من هستند. در روند زندگی‌ام این‌ها پیدامی شوند. یعنی من از یک جایی بر نمی‌دارم کار وارد بکنم، نماد وارد کنم، ده سال پیش وقتی که من شروع کردم به کار روی ماسک‌ها ومفهوم ماسک، تنها به این فکر می‌کردم که نگاهی از درون به بیرون بکنم. ببینم بیرون از من کی هست و دنیا چگونه است. چه چیزی نقش بسته توی حافظهٔ تو، سیمای تو و آن سوی چهرهٔ تو. الان هم نمی‌خواهم حرف خیلی بزرگ و پیچیده‌ای بزنم. مخاطبان عادی تری داشته و دارم که نه خیلی فیلسوف یا اهل مطالعه انداما موضوع را می‌گیرند.

من در سفر‌هایم خیلی به وجوه تازه‌ای از انسان توجه می‌کنم. گاهی توی اتوبوس تا مقصد، آدمهایی کشف می‌کنم که خیلی دنیای بزرگی دارند. یک بار در روستایی در تربت جام با طایفه‌ای روبر شدم به نام «میش مست» که دیدم چه نگاه‌شان به دنیا و پیرامونشان عمیق است. موسیقیشان را هم گوش می‌کنی می‌بینی چه تعمقی وجود دارد. من فکر می‌کنم شرایط آدم‌ها می‌تواند باعث رشد یا عدم رشد آن‌ها شود. این فکر‌ها همیشه درونم به شکلی وجود داشته و در تمام کار‌هایم بوده. اما آنچه در این یکی دوساله کار کرده‌ام با ایدهٔ مهاجرت، حرف پیچیده‌ای نیست. دغدغه‌مان است. حرف امروز است. وقتی از بیرون به موضوع نگاه می‌کنم نمی‌تونم بروم نزدیک. برای همین آدمهای مجموعهٔ مهاجرت کوچک و شکلی هستند.

برج‌هایی که خلق کرده‌ام حکم یادمان دارند. حکم حافظه دارند. به طور مثال اگر دوران مغول دوران خشنی بوده، این یادمان باید خشونت تو را به یاد بیاورد. شاید این یاد آوری باعث شود نگذاریم باز چیزهایی تکرار شوند و عرصهٔ زندگی مارا به هم بریزند.

Untitled-1

در روند کاری شما یک انسانی موجود است که می‌توان را انسان‌های تعریف شده توسط حسین ماهر نام گذاشت. گاهی به گیاه تبدیل شده‌اند و گاهی به ماهی، و گاهی این ماهی‌ها سلاخی شده‌اند و گاهی انسانیِ ساده‌ای ست که دارد راهش را می‌رود. به نظر می‌رسد اینکه به سمت و سوی فرم‌های انتزاعی رفته‌اید انسان‌های شما را هم تبدیل به فرم‌های انتزاعی کرده. در نتیجه شاید این فیگورهای آشنای شناخته شده اندکی پرگویانه باشند. پس ما با یک مسئلهٔ شخصی‌تر طرفیم. یک گیر و دار شخصی. آیا خودتان هم تصمیم به مهاجرت داشته‌اید؟

بله حتما گاهی به فکرش افتاده‌ام. اما من در این کار‌ها دارم به موضع به عنوانِ یک پدیدهٔ اجتماعی نگاه می‌کنم. این ربطی ندارد که من جزو مهاجر‌ها، مهاجرت دوست‌ها و یا جزو کسانی باشم که دوستانشان مهاجرت کرده‌اند، این دغدغهٔ پیرامونی من است. من می‌بینم که طرف می‌رود و دوسال بعد بر می‌گردد. آنجا هم پیداش نکرده. چون قرار نبوده چیزی پیدا بشود. آن اتفاق درونت باید بیفتد. و در شرایطی زندگی می‌کنی که این شرایط نا‌مرئی بودن درش هست. یعنی خواسته هات وجود ندارند و دیده نمی‌شوند. و باید تلاش کنی پیداشان کنی. ووقتی می‌آیی پرسش کنی که از کجا شروع کنم می‌بینی توی یک تسلسل عجیب هستی.

من مجسمه‌ای توی این نمایشگاه دارم که نامش هست «دور باطل»، ولی در این دور باطل یک پیمودن هست که مقصد ندارد. من معتقدم اصلا مقصدی وجود ندارد. و هر چه هست‌‌‌ همان پیمودن است. منظور نهایی من اما این است که فقدان حافظه در تمام ما وجود دارد.

05

از مجسمه‌هایتان گفتید. به نظرم مجسمه‌های شما در واقع نقاشی‌های سه بعدی هستند و رخداد تازه‌ای که لازمهٔ هنرهای چند بُعدی ست در آن‌ها دیده نمی‌شود. با توجه به اینکه شما همیشه دنبال ایده‌های تازه هستید چرا از ابزار بیانی دیگر و هنرهایی که به آن‌ها هنرهای جدید می‌گوییم استفاده نمی‌کنید؟ مثلا چرا مجسمه‌های داینامیک (قابل حرکت) نمی‌سازید؟

دوست دارم بسازم. حتا چندین طرح هم نوشته‌ام. دوست دارم ویدئو هم بسازم. ولی آن کار‌ها برای من شاید بیشتر تجربه باشند و تخصص من نیستند. همچنین ذهن من اساسا ذهن تجسمی است. البته متاسفانه آنچه دارد اینجا اتفاق می‌افتد اصلا روند درستی ندارد. وقتی می‌روی و مثلا در برلین با یک نمایشگاه هنرهای جدید مواجه می‌شوی؛ می‌بینی توی ایران این کار‌ها چقدر دستمالی شده، غیر اصل و تکراری هستند و من می‌ترسم ناخواسته من هم این اتفاق برایم بیفتد. من اهل تجربه هستم. ولی به نظر من هنوز ابزار‌های هنر جدید بر ایده‌های هنری غلبه دارند و ابزار اولیت دارد و در نتیجه به نظرم هنرش، هنرِصادقانه نیست. به نظر من هنوز معماری بادگیرهای یزد حقیقی‌ترین و زیبا‌ترین چیدمان (اینستالیشن) ‌های ایران هستند. و هنرهای جدید هنوز خیل از این صداقت فاصله دارند.

به نظر من این‌ها بهانه است و شما هم توانایی‌اش را دارید و هم دانشش را. شما یک ایده‌ای دارید (مثلا مهاجرت) که این ایده می‌تواند در آن زبان‌ها هم بیان شود.

وابستگی من به نقاشی از نظر نگاه کردن حقیقی‌تر است. من فراموش نکرده‌ام برای چی رفته‌ام سراغ نقاشی. من آن نوع کار‌ها را انکار نمی‌کنم. از حضورش در جهان خوشحال هم هستم ولی از جنس خودم نمی‌دانم. یعنی ذهن من تجسمی است تا چیز دیگر. ولی جلوی خودم را نبسته‌ام. اگر احساس کنم ضرورتش هست حتما سراغ آن مدیا‌های جدید هم می‌روم. از واژهٔ استاد به همین خاطر گریزانم. گاهی این واژه پایان دوران فعالیت آدم است.

به نظر می‌رسد شما در مجموعهٔ شوک وارد یک دنیای تازه و جدی‌تر شدید. لمس واقعیت ولی هنرمندانه حرف زدن. نوعی برون ریزی توی آن مجموعه هست. شاید بتوان شوک را کمرگاه آثار تازهٔ شما دانست. یعنی جایی یک شوک وارد شده و تغییری ایجاد شده که مبنی بر آن دیگر به موقعیت قبلی بر نمی‌گردید. آیا این یک برون ریزی بوده است؟

من از نظر نسلی به دورانی که شوک را کار کردم ربط نداشتم. اما در آن سال من احساس سن و سال مشخصی نکردم. در کنار همه، در کنار جوان‌ها بودم. در آن موضوع من هنوز پیوند ایده و کمال گرایی داشته‌ام. برای همین هم عکس العملم قوی‌تر شد.

06

ببینید به نظرم هنر معاصر و اندیشه در دنیای معاصر دیگر توانایی و توجه چندانی به ستایش و ستایشگری ندارند. مجموعه‌های قبلی شما از جمله مجموعهٔ اسطوره در زمره یهنر‌های ستایشگرانه طبقه بندی می‌شوند. اما از مجموعهٔ شوک است که همه چیز به هم می‌ریزد و وارد دنیای بی‌ستایش و سرد معاصر می‌شوید.

بله حرف درستی ست. و دغدغه هام مانند تمام انسان‌ها مدام در حال تغییرند. برا ی همین است که سراغ مضمونی مثل مهاجرت رفته‌ام

آیا به سبک و شیوهٔ شخصی اعتقاد دارید؟

نه. بار‌ها اتفاق افتاده دوره‌ای از کارم را که تمام کرده‌ام و گذاشته‌ام کنار به من گفته‌اند تو دیگر نقاش ما نیستی! موقعی بود که با موضوعات مردم جنوب کار می‌کردم و مشتری و مخاطبش را هم داشت و مشکلی هم نبود. و ولی وقتی فاصله ایجاد می‌شود این من نیستم که فاصله می‌دهم. زمانی زندگی آدم تغییراتی می‌کند که ناچار ایده‌ها و اندیشه‌هایت عوض می‌شود. بنابراین خواستم تغییر دهم و دادم. هنوز هم به نظر من مهم‌ترین چیز در عالم هنر صداقت است. هنوز هم من در هنر کسی صادق‌تر از «دیوید هاکنی» نمی‌شناسم. دلش برای مادرش تنگ می‌شود می‌رود مادرش را نقاشی می‌کند. وقتی به طبیعت می‌رود و از طبیعت به وجد می‌آید آن حس را نقاشی می‌کند. هاکنی زور نمی‌زند که بگوید مثلا من نقاشی هستم که از پلان‌های بدون پرسپکتیو استفاده می‌کنم یا سبک من فلان است و کار دیگری نمی‌کنم.

خب، مثال خوبی زدید. همین دیوید هاکنی هیچ وقت خودش را محدود در ابزار خاصی نمی‌کند و هم نقاشی می‌کند، هم فیلم می‌سازد، هم عکس می‌گیرد و خلاصه تجربه‌های زیادی کرده است.

بله. با خیلی از هنرمندان هنرهای جدید آشنایی دارم. بعضی‌هاشان را خوب هم درک کرده‌ام. مثلا «آنسلم کیفر» و تونل‌هایی که کنده است و چیدمان کرده است دارای یک ایده است که با هیچ ابزار دیگری نمی‌توان آن را بیان کرد. واقعا چه فرقی دارد قلم و رنگ استفاده کنی یا دوربین و تبلت. منتها گفتم شاید هنوز خوب بلد نیستم بروم سراغش. و حتما اگر ضرورتش پیش آمد سراغش می‌روم. به خصوص من به هنر میرا و هنری که هنرمند آن را ویران می‌کند هم علاقه دارم. جالب است تازگی داشتم یک کتاب به زبان انگلیسی راجع به داوینچی، (البته داوینچی به عنوانِ دانشمند نه نقاش،) می‌خواندم. در آن کتاب نویسنده نکتهٔ جالبی گفته بود که داوینچی علاوه بر اینکه آن همه دانش و علم به حوزهٔ علوم تجربی اضافه کرد ولی همواره از منظر یک نقاش سراغ پدیده‌ها می‌رفت. بخش خیال بافانه‌اش همیشه جلو‌تر می‌رفت وبعد تجربه‌های علمی انجام می‌داد. یعنی در حقیقت درک زیبایی‌شناسی توی تمام فعالیت‌های علمی‌اش وجود داشت که آن باعث می‌شد کار‌هایش به نتیجه برسد. بنابراین من هم در جست‌و‌جوی یک نگاه کلی در زیبایی‌شناسی هستم و آن نگاه اگر باشد زبان بیانی خودش را هم پیدا خواهد کرد.

نمایشگاه تازهٔ شما عنوانش هست مروری بر یک دهه آثارتان. ضرورت این مرور چه بود؟

من ده سال پیش که شروع کردم به یکی از این مجموعه‌ها، یک نقشهٔ ده ساله داشتم. فکر می‌کردم تا آنجایی که بتوانم روی کمبود و فقدان حافظه متمرکز بشوم. مجموعهٔ ماسک‌های من پرتره نیستند. آن‌ها با یک خود‌شناسی شروع شدند. انگار تو به خودت یک بار دیگر نگاه می‌کنی. به پیرامونت نگاه م یکنی. همیشه از بیرون نگاه می‌کنی. این بار تصمیم گرفتم از درون به خودم نگاه کنم. دغدغه‌ای دچار شده بودم مبنی بر چیستی و کیستی‌ام. که من کیستم. یک چیز دیگری را جست‌و‌جو می‌کردم. چشم و دماغ واین‌ها نبود. تاثیرو تاثرات زمان بود که روی من تاثیر گذاشته بود. تمام این روند ده ساله از ماسک تا اسطوره‌ها و ماهی‌ها را در استیت منت نمایشگاه آورده‌ام. آنچه الان رسیده‌ام، در آثار تازه‌ام با مضمون مهاجرت، حافظهٔ ثبت شده‌ای را مد نظر قرار دادم که باید به آن رجوع می‌شد. و کارهای بعدی من هم در زمینه‌هایی خواهند بود که در آن‌ها به مضامین ملموس و روز خواهم پرداخت.

07

 

*عکس‌ها از سمیرا حاتمی‌زاده

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.