ادبیات > نقد

مسئولیت بردوش شاه است

81128164-5633530

مسئولیت بردوش شاه استReviewed by محسن فرهمند on Sep 27Rating:

درباره رمان ” تو در قاره خواهی مرد” نوشته حمیدرضا صدر

 

نویسنده‌ی خواندن کوکو می‌توانست هم‌چنان رابرت گالبریت باشد؛ مجموعه‌ای از نشانی‌ها و بی‌احتیاطی‌ها و حتی غرض‌ورزی‌ها دست به دست هم داد تا این امر ادامه نیابد. خواندن کوکو رمانی جنایی بود که ظاهراً نویسنده‌ای گمنام و تازه‌کار آن را منتشر کرد و البته خوانندگان هم از آن استقبال به‌نسبت خوبی کردند؛ با‌این‌حال، منتقدان نوشتند‌ که این اثر برای نویسنده‌ای تازه‌کار زیادی درخشان است و حتی از این صحبت کردند که گالبریت،‌ به‌عنوان نویسنده‌ای مرد، به‌خوبی توانسته‌ است حس یک زن را منتقل کند. این ماجرا با افشاشدن نام اصلی نویسنده رنگ‌وبویی دیگر پیدا کرد؛ رابرت گالبریت نامی مستعار برای خالق مجموعه‌ی هری پاتر،‌ جی‌. کی. رولینگ،‌ بود و البته ناشر خواندن کوکو، برخلاف میل نویسنده،نقشی مهم در افشای این راز داشت.

این‌که آیا یک نویسنده، اخلاقاً، مجاز به انجام چنین کاری هست یا نه، می‌تواند مناقشه‌انگیز باشد؛ اما به‌گمانم مناقشه‌انگیز‌تر این پرسش است که آیا می‌توانستیم از نویسنده‌ی تو در قاهره خواهی مرد، حمیدرضا صدر،چنین انتظاری داشته باشیم؟

اگرچه شاید پاسخ به این پرسش راه به جایی نبرد، دست‌کم این هست که ‌ما در مواجهه با تو در قاهره خواهی مرد دو متن را پیش رو داریم: تو در قاهره خواهی مرد که نوشته‌ی حمیدرضا صدر است، و  تو در قاهره خواهی مرد که روایتی از زندگی محمدرضاشاه پهلوی است.

قصد پرداختن به متن اول را ندارم، اما این‌که اقبال به این اثر چقدر به نام نویسنده بازمی‌گردد و چقدر به خود اثرْ می‌تواند لزوم پرداخت به متن اول را بحرانی کند؛ چنان‌که کم نبوده‌‌اند چهره‌های مردم‌پسندی که پا به عرصه‌ی ادبیات گذاشته‌اند و با وجود کاری بسیار ضعیف،‌ با اقبال خوانندگان روبه‌رو شده‌اند و به‌تعبیری می‌توان گفت، خواسته‌ناخواسته، از جیب نامشان برای این اقبال خرج کرده‌اند.

اجازه دهید متن اول را همین‌جا رها کنیم و به متن دوم بپردازیم؛ به‌گمانم در حد طرح مسئله برای متن اول کفایت خواهد کرد.

تو در قاهره خواهی مرد روایتی از زندگی محمدرضاشاه پهلوی است. ما با متنی واقع‌نما سروکار داریم که سعی می‌کند با تکیه بر داده‌هایی تاریخی به زندگی شخصی شاه بپردازد و هراس‌ها و اضطراب‌ها و شکاف‌های شخصیتی او را نشان دهد.

خاصیت مرور زمان این است که تب‌وتاب‌ها و بحران‌ها بالاخره فروکش می‌کند و می‌توان نسبت به یک مقوله‌ی تاریخی دیدی بازتر به‌دست داد و به‌معنای واقعی کلمه، آن را روایت کرد. درواقع، به‌مرور زمان یک فرصت تاریخی به‌دست خواهد آمد؛ هم به‌این معنا که این فرصت را خود تاریخ در اختیارمان می‌گذارد، هم به‌این معنا که این فرصت را باید مغتنم شمرد. به‌گمانم با گذشت از تب‌وتاب‌های انقلاب، اکنون یک فرصت تاریخی به‌دست آمده است تا زندگی پهلوی اول و دوم را دوباره روایت کنیم؛ اتفاقاً انتشار متون داستانی با همین موضوع نشانه‌ای بر این مدعاست؛ چنان‌چه در سال‌های اخیر، آثاری دیگر را نیز در این زمینه منتشر کرده‌اند. ‌چندوچونی این مغتنم‌دانستن فرصت را می‌توان بررسی کرد و مدعای کلی این سطرها بر این بنیان دارد که تو در قاهره خواهی مرد از پس انجام این امر بر نیامده است.

به‌گمانم برای نشان‌دادن سره‌نبودن یک متن نیاز به‌نشان‌دادن معضلات فراوان نیست و چند مورد هم کفایت می‌کند؛ با‌این‌حال، اجازه دهید پیش از پرداختن به مدعا، به رویکرد اساسی نگاهم به این متن اشاره کنم.

اگر با متونی که درباره‌ی «نظریه» و آنچه «نظریه‌ی ادبی» می‌خوانند سروکار داشته باشید، حتماً به مواردی برخورده‌اید که در پی توضیح نظریه‌ای خاص،‌ متنی را برای کاربست آن نظریه در دست گرفته و آن متن را با آن نظریه سنجیده‌ و به‌تعبیری،‌ نظری را بر متن اصطلاحاً apply کرده‌اند؛ فارغ از این‌که چقدر حق به‌جانب application یک نظریه بر متن،‌ یا implication آن باشد و مباحثی از این دست، باید اذعان کرد همیشه متونی وجود دارند که می‌توان آنان را به‌راحتی با کشیدن بر چارمیخ نظریه، نقادی کرد؛ تو در قاهره خواهی مرد بی‌گمان،‌ بی‌کم‌وکاست، چنین خصلتی دارد. تلاشم بر این است که در برخورد با این متن، به‌جای پیاده‌کردن یک نظریه بر متن، نشان دهم تو در قاهره خواهی مرد چه‌کار می‌کند.

تو در قاهره خواهی مرد به‌سبب ساختارهای حاکم بر آن بالقوه می‌تواند متنی چالش‌برانگیز باشد. پیش از هر چیز به این ساختارها اشاره می‌کنم و در این میان، سعی خواهم کرد نشان دهم هر یک از آن‌ها چگونه متن را سراسر تک‌صدا و مستبد و کلیشه‌ای کرده است؛ چیزی که نمایی از واقع‌گرایی دارد و صرفاً بازتولید گفتمان حاکم و گفتاری ایدئولوژیک است و به‌تمامی این دلایل، تنها کاری که می‌کند بیمار‌کردن مخاطب است.

راوی این متن دوم‌شخص مفرد است. در عین این‌که انتخاب این راوی می‌تواند یکی از نکات جذاب متن باشد، نباید فراموش‌ کرد به‌کاربردن این راویْ درست به راه‌رفتن بر لبه‌ی پرتگاه می‌ماند. اولین ویژگی‌ این پرتگاه کسالت‌بارشدن متن است که باید با توسل به شگردهایی از آن دوری کرد. دم‌دست‌ترین این شگردها به‌ نحوه‌ی پرداخت متن بازمی‌گردد؛ چیزی که متن در پرداخت به آن ناتوان بوده است.

در نگاهی ساده، متن از سه ویژگی برخوردار است:

۱. استفاده از جملات کوتاه؛

۲. استفاده از تکرار واژه‌ها و مفاهیم، ظاهراً به‌قصد فضاسازی یا تأکید؛

۳. استفاده از ساختار نزدیک به ایضاح بعد از ابهام.

باید دقت کرد که در این‌جا منظور از «برخورداری» لزوماً یک ویژگی مثبت نیست؛‌ صرفاً در این معنا به‌کار است که این خصیصه در متن به‌چشم می‌خورد. این سه ویژگی در حالتی اغراق‌آمیز به‌کاررفته، به متن ضربه زده است. پیش از هر چیز توضیح درباره‌ی هر یک از این سه خصیصه لازم به‌نظر می‌آید.

جملات کوتاه لزوماً نه زیبا یا مفید است، نه زشت یا آسیب‌زننده؛ تنها و تنها، باید دید این جملات کوتاه به‌ چه کار می‌آید و آيا ما را در رساندن به مقصود یاری می‌کند یا نه. اگر «فرض» بگیریم تو در قاهره خواهی مرد تلاش می‌کند با تکیه بر مواد تاریخی نقاط آسیب‌زای زندگی، تروماها، و اضطراب‌های شخصی شاه را نمایان کند، باید گفت چنین جملاتی می‌تواند در ایجاد فضای اضطراب مفید عمل کند؛ اما در این‌جا، این قسمت از کار متنْ معطوف به خواننده کار کرده است و به‌عبارتی ساده‌تر، در ایجاد اضطراب در خواننده مفید عمل می‌کند؛ حال‌این‌که باید در نظر داشت اضطراب صورتبندی‌ناپذیر است. بنابر روانکاوی لکانی، اضطراب، برخلاف ترس، ابژه‌ی واحدی ندارد که بتوان آن را محدود کرد و البته نه‌تنها تلاش برای صورتبندی‌کردن آن محکوم به شکست است، هرگونه ساده‌سازی آنْ با هدف مفروض متن که نشان‌دادن اضطراب‌هاست منافات دارد. متن باید بتواند از جملات ساده و کوتاه،‌ و جملات پیچیده و بلند، هر دو، در جای مناسب خود سود جوید؛ اتفاقاً متن در جاهایی از جملات پیچیده و بلند استفاده کرده است که هیچ نیازی به آن نیست؛ درست در جاهایی که روایت از دست راوی بیرون می‌رود و متن صرفاً به یک متن تاریخی، نه یک متن روایی‌داستانی، به‌عبارتی بهتر به روزشمار زندگی و به تقویم‌نگاری، نزدیک است. این‌گونه کاربست جملات کوتاه، دست در دست مواردی دیگر، متن را در نمایش آنچه می‌کوشد واقعی بنمایاند ناتوان کرده است.

بی‌افتادن به دام کلی‌گویی، این تأکید به‌جاست که سیر ترویج ساده‌نویسی در سال‌های اخیر کار دست زبان فارسی داده است و ظاهراً مدام باید در دفاع از پیچیده‌نویسی و استفاده از همه‌ی امکانات زبانی داد سخن داد؛ چنان‌که اگر پیش از این اهل فلسفه و تفکر می‌گفتند که زبان ساده به‌کار نمی‌آید، حال باید گفت با زبان ساده افراد از بیان خود نیز ناتوان‌اند و شاهد هم از غیب که نه، از تو در قاهره خواهی مرد رسیده است. اهل زبان که نتواند خود را بیان کند، به‌اجبار، پرخاشگری می‌کند و به خشونت زبانی دست می‌زند.

در این میان، نقطه‌گذاری‌ها هم به متن ضربه زده است؛ چنان‌که با برداشتی دم‌دستی از «امر نشانه‌ای» که ژولیا کریستوا آن را مطرح می‌کند، می‌توان گفت متن آن‌قدر میخ‌کاری‌شده است که از هرگونه امر نشانه‌ای خالی می‌نماید و حتی باوجود ریتم تند، خالی از انرژی است. متن موسیقی ضعیفی دارد؛ حال چه موسیقی بیرون، چه موسیقی درونی. این متن را به‌عبارتی دیگر می‌توان متنی کاملاً بسته دانست که خود را از عنصر تخیل تهی می‌کند. این میخ‌کاری‌ها فرصت تعامل با خواننده را از متن گرفته است.

اما درباره‌ی تکرار؛ به‌گمانم اگر این متن را پیش روی یکی از استادان اصطلاحاً کلاسیک‌باز ادبیات فارسی بگذارید، همان ابتدا انزجار خود را از تکرار مخل بیان خواهد کرد. قصد رفتن به‌سمت چنین رویکردی را ندارم، اما زیبنده‌ی تکرارهای به‌کاررفته در متن، چه به‌قصد فضاسازی و چه به‌قصد نشان‌دادن اضطراب، همان واژه‌ی مخل است. شکلی این‌چنینی از تکرار چنان است که از متن، به‌معنای نمود نوشتاری زبان، انتظار داشته باشیم کار «اکوکردن صدا» در موسیقی، یا تکنیک‌های سینمایی را انجام دهد؛ حال‌این‌که متن باید خود را بیان کند، تا جایی‌ که ممکن است این بیان در راستای تلاش برای ناتوانی از بیان باشد، نه چنان‌که در تو در قاهره خواهی مرد به‌چشم می‌آید، فضایی چندرسانه‌ای را طلب کند، بگذریم که چنین افکت‌هایی، آن‌هم در مقیاس استفاده‌شده، در فضای موسیقی یا سینما هم به‌نظر چندان دلچسب نیست.

و ویژگی سوم، ساختار نزدیک به ایضاح بعد از ابهام؛ عمداً از این اصطلاح شناخته‌شده استفاده کردم تا نشان دهم این کاربرد چندان هم عجیب‌وغریب نیست؛ می‌توانیم این ساختار را در مثنوی معنوی هم پی بگیریم. این ساختار دست‌مایه‌ای قرار می‌دهد برای خلق گزاره‌هایی بی‌انتها. جمله‌ی اول را چند مفهوم شکل می‌دهد؛ جمله‌ی بعدی توضیح یکی از مفاهیم است، حال به‌هر غرضی، چه ایضاح، چه تأکید؛ جمله‌های بعدی را به‌همین اسلوب می‌توان پیش برد؛ درست مانند فرهنگ لغت. چنین ساختاری، اتفاقاً، در ایجاد تعلیق معنا بسیار به‌کار است؛ اما در این‌جا،‌ بیش از هر چیز، اغلب توهم‌زا و البته توهین‌آمیز است؛ چنین می‌نمایاند که مفهوم بیان‌شده بسیار مهم است و با ایجاد این توهم، به گناه نابخشودنی نادان‌پنداشتن مخاطب دست می‌زند و اطلاعات اضافی به مخاطب می‌دهد. علاوه‌براین، گاه چنین می‌نماید که این ساختار لزوماً چندان هم آگاهانه به‌کار نرفته است. استفاده از این سازه صرفاً یک خصیصه است و بس، اما نکته این‌جاست که گاه این نااندیشدگی، دست‌کم بنا بر آنچه رفت، آسیب‌زننده است. بد نیست در نظر داشته باشیم این تکنیک در صنعت «تزریق‌گویی» کاربردی اساسی داشته است؛ شاعرانی که ادعای بی‌وقفه‌سرودن اشعاری بی‌شمار داشته‌اند از این تکنیک سود می‌جسته‌اند. این‌چنین کاربستی از این ساختار، بیش از هر چیز یادآور همان مقوله‌ی «شعر جدولی» است. این مقوله حتی مبتذل‌ترین تکنیکی است که می‌توان با آن متنی سیال خلق کرد.

فی‌الجمله، نحوه‌ی پرداخت و استفاده‌‌ای این‌چنینی از این سه ویژگی متنی ناتوان و کسالت‌بار را جلوه‌گر کرده است؛ ناگفته‌ پیداست که با این اوصاف، این متن زیادی فرمال است.

اما پرتگاه دوم و اصلی استفاده راوی دوم‌شخص از Interpelation، در معنای «استیضاح» یا «تخاطب» است؛ اجازه دهید از هر دوی این معادل‌ها استفاده کنم؛ زیرا «تخاطب» بار کلامی خنثی را دارد، اما استیضاح می‌تواند باری منفی‌ داشته باشد. به‌همین قیاس،‌ «استیضاح» می‌تواند رساننده‌ی جنبه‌ی خطرناک کاربرد راوی دوم‌شخص باشد. چنین ساختاری برسازنده‌ی گفتمانی تک‌‌صدا، مستبد، توهم‌زا و بیمارگر است.

M1500889_INC_001

استیضاح یکی از ساختارهای سوژه‌شدگی و سوژه‌سازی است. در فرآیند استیضاح، یک دیگری، فرد را به امری خیالی، یا به‌تعبیری دقیق‌تر برداشت خیالی از واقعیت، صرفاً نمودی از ایدئولوژی، فرامی‌خواند که از پیش مسلم‌گرفته‌شده است. دیگری از فرد می‌خواهد این امر خیالی را بپذیرد و با این عمل هویت فرد را خواه‌ناخواه می‌سازد؛ به‌تعبیری ساده‌تر، دیگری به فرد می‌گوید تو این‌گونه‌ای نه جز این، و حال که این‌گونه‌ای، آن را قبول کن. این ساختار دست‌کم از پنج ویژگی «ذات‌باوری»، «جبرگرایی»، «واپس‌نگربودن»، «انعکاسی» و «اجرایی‌بودن» برخوردار است؛‌ به‌این ترتیب که ذات‌باورانه، هویتی محتوم را برای سوژه در نظر می‌گیرد که گونه‌ای از جبرگرایی را به‌همراه دارد؛ در این ذات‌باوری ساختاری دوتایی را می‌سازد که یک سویه‌اش از پیش محذوف است و سوژه جبراً از پذیرش سویه‌ی دیگر ناچار است؛ واپس‌نگرانه سوژه را به همان مقوله‌ی ذات‌باورانه‌ای  فرامی‌خواند که از پیش برای او در نظر گرفته است و به‌این صورت، انعکاسی عمل و وانمود می‌کند که ترجمان هویت واقعی سوژه است؛‌ درنهایت، صرف چنین فرآیندی،‌ سوژه از پیش محکوم‌شده است، یعنی صرف به‌کاررفتن چنین ساختاریْ هویت سوژه را برمی‌سازد و هیچ نیازی به تأیید خود سوژه نیست. این ساختار با زبانی که به‌کار می‌گیرد، وضعیت را محتوم،‌ طبیعی،‌ واقعی و قانون‌وار می‌نمایاند. حال باید دید تو در قاهره خواهی مرد چگونه این‌ کار را انجام می‌دهد.

در این متن،‌ می‌توان استیضاح را به سه شکل پی گرفت. ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻠﯽ کاربرد ﺍﺳﺘﯿﻀﺎﺡ در این‌جا به‌این صورت است که از شاه می‌خواهد آنچه را هست بپذیرد. به‌شاه می‌گوید تو این کار را کرده‌ای، این‌گونه بوده‌ای، این‌گونه هستی؛ درواقع صرف کاربست زبان با ساخته‌شدن هویت شاه همراه است. در این شکل، ویژگی انعکاسی و اجرایی نقشی مهم در ساختن هویت بازی می‌کند؛‌ اما صورت شکل دوم،‌ پیچیده‌تر است. متن از دو زمان دستوری برای ساختار استیضاح سود می‌جوید. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ ﺗﻮ ﺍین‌گوﻧﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﯼ، ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﺿﯽ ساده یا ماضی استمراری؛ سپس براساس آنچه برای سوژه فرض گرفته است، یعنی هویتی که ساخته است، حکم صادر می‌کند؛ یعنی از زمان مضارع اخباری یا مستقبل استفاده می‌کند. محتوم‌بودن هویتی که در شکل دوم برای سوژه برساخته می‌شود بیش از آن چیزی است که در شکل اول پدید می‌آید. از قضا،‌ این همان ترفند آشنایی است که در متون استعماری و پسااستعماری برای به‌انقیادکشاندن مستعمره‌شدگان می‌توان سراغ گرفت، تا جایی که یکی از اندیشمندان مطالعات پسااستعماری، فابین، آن را «دستورزبان قوم‌نگاریک» می‌نامد. در آنجا هم ما با یک سوژه ابژکتیوشده سروکار داریم که خواه‌ناخواه متن، به‌مثابه‌ی یک ناظر بی‌طرف، آن را استیضاح می‌کند؛ ابتدا دست به توصیف می‌زند و سپس قاعده صادر می‌کند. شکل سوم را می‌توان تابعی از شکل دوم دانست، بااین‌حال، به‌دلیل تبلور خاصی که در متن کتاب دارد،‌ و از همان نام کتاب نمود می‌یابد، می‌توان آن را رد شقّ سومی مطرح کرد؛ ساختار اجرایی شبیه به «قول» یا «پیش‌گویی». وقتی متن گزاره‌هایی مانند «تو در قاهره خواهی مرد» را صادر می‌کند، ناظر به زمانی صحبت می‌کند که در بافت روایی،‌ هنوز فرانرسیده است،‌ درست به‌مانند قول‌دادن یا پیش‌گویی‌کردن. باید دقت کنیم که این گزاره را به‌مثابه‌ی، اصطلاحاً،‌ فلش‌فورواردهای روایی در نظر نگیریم. در این‌جا هم با استفاده از همان ساختار استیضاح، هویت سوژه شکل می‌گیرد.

نکته‌ی مهم این‌جاست که استفاده از راوی دوم‌شخص ساده‌ترین و مشخص‌ترین شکل استیضاح است. این گزاره وقتی بحرانی می‌شود که بدانیم استیضاح یکی از ابزار کارآمد ایدئولوژی است. درواقع توانمندی ایدئولوژی در این استفاده از این ابزار آن‌جاست که سوژه را بی‌این‌که بداند و بویی از این ساختار ببرد سوژه می‌کند.

اما پیش از ادامه‌ی سخن، می‌خواهم برای به‌میان‌کشیدن این صحبت،‌ دست‌کم از خودم،‌ پوزش بخواهم و بی‌هیچ هراسی و به‌تأکید بگویم که به‌هیچ وجه،‌ سخن از تبرئه‌کردن محمدرضا پهلوی در میان نیست؛ صحبت‌ از امکان دیگرگونه بیان‌کردن امر است. با این درآمد، اجازه دهید به «فرصت تاریخی» بازگردیم و آن را در نسبت با سازوکار استیضاح بررسیم؛ این سازوکار به‌تمامی همان سازوکار غالبی است که از ابتدای انقلاب به‌بعد همیشه به‌کار رفته است، ولی باید در نظر داشت مغتنم‌دانستن فرصتی که پس از خوابیدن التهاب‌ها به‌دست می‌آید نوری دیگرگونه تاباندن به واقعه‌ی تاریخی است؛ به‌عبارتی دیگر، باید گفت با وجود تلاش متن، نه‌تنها بسیاری از مفاهیم مطرح در تو در قاهره خواهی مرد درباره‌ی محمدرضا پهلوی کلیشه‌ای است، پیش از هر چیز ساختار غالب خود متن،‌ یعنی استیضاح، کلیشه‌ای است.

کلیشه‌ها مفاهیمی هستند که به‌صورت ناخودآگاه بازتولید می‌شوند. این مفاهیم عمدتاً جهت‌دارند، طبیعتی منفی دارند و با کلی‌گویی‌هایی بزرگ همراه‌اند. کارکرد آن‌ها نیز چیزی نیست جز تلاش برای «کاهش اضطراب» در مواجهه با شکاف‌های «امر واقع»؛ چیزی که هیچ‌گاه یک‌دست و توپر نیست. درواقع کلیشه‌سازی و استفاده از کلیشه‌ها تلاش برای فروکاستن یک وضعیت بحرانی است؛ چیزی که در مواجهه با واقعیتی صورت‌بندی‌ناپذیر روی می‌دهد.

تو در قاهره خواهی مرد کلیشه‌هایی کلی درباره‌ی زندگی محمدرضا پهلوی را بازتولید می‌کند و این بازتولید تلاشی برای فروخواباندن اضطراب برآمده از برخورد با زندگی و زمانه‌ی شاه است. نه‌تنها اضطراب‌هایی که متن بر آن‌ها تأکید دارد، کلیشه‌ای است، صورتبندی‌های ارایه‌شده نیز کلیشه‌ای هستند و این امر صرفاً به ضعف در پرداخت متن و استفاده‌ از سازه‌های زبانی بازمی‌گردد. متن، با توسل به داده‌هایی تاریخی، می‌کوشد این کلیشه‌ها را به‌صورت خوانشی رسمی از تاریخ در بیاورد. درواقع متنی که با سازه‌هایش برای نشان‌دادن اضطراب‌های درونی شاه کار می‌کند، خود، در کار بازتولید کلیشه‌هاست. در نسبت با این کلیشه‌ها، تنها کار متن به این‌جا خلاصه نمی‌شود؛ متن به‌جای نشان‌دادن شخصیت شاه، به‌مثابه‌ی انسانی که خود به‌دلیل ساختارهای حاکم بر زندگی‌اش، از شخصیتی شکاف‌دار و به‌قول لوکاچ، معضل‌دار رنج می‌برد و مانند همه‌ی افراد درگیرشده با تجربه‌ی مدرنیته شکاف‌خورده است، می‌کوشد او را شخصیتی توپر معرفی کند. چنین تلاشی ازپیش‌شکست‌خورده و قبیح است.

از منظری دیگر، داده‌های متن حول محور اضطراب ناشی از مرگ نظم گرفته‌اند. قطعاً این اضطراب مقوله‌ای اساسی است. نکته در نحوه‌ی پرداخت به آن است. باید در نظر داشت که اگرچه موضوع یک متن می‌تواند چنین مقوله‌ای باشد،‌ اما نباید پیش‌فرض‌های اساسی این دیدگاه را فراموش کند که سوژه یک انسان است با تمام خصایصی که یک انسان می‌تواند داشته باشد، با تمام شکاف‌ها و نقصان‌ها و اضطراب‌ها. تو در قاهره خواهی مرد در بیان شخصیتی مضطرب، منصف نیست. تنها اضطراب ناشی از مرگ در وجود شاه محکوم نمی‌شود؛ متن چنین می‌نمایاند که شاه حتی نمی‌تواند به آنچه اگزیستانسیالیست‌ها آن‌ را «اضطراب وجودی» می‌نامند دچار باشد. تو در قاهره خواهی مرد گویی سوژه را به‌دلیل داشتن این اضطراب‌ها محکوم می‌کند و البته گاه روند این کار، خواسته‌ناخواسته، حیله‌گرانه‌تر هم از کار درآمده است؛ داده‌هایی را برای نشان‌دادن زمینه‌ی اضطراب‌ها در کنار هم می‌چیند، ولی او را، حتی با درنظرگرفتن «اضطراب‌»هایش محکوم می‌کند؛ زیرا روند توپردانستن سوژه با فراخوانی او به قبول امری محتوم همراه است. درواقع متن، درگیر با پنداشتی جاری در حیات تاریخی فرهنگ ایرانی، شاه را موجودی می‌داند که قرار است همه‌چیز باشد،‌ کامل و بی‌نقص. در این برداشت حتی ظلم شاه هم عین حکمت اوست. این همان دیدی است که وجود شاه را لازم می‌داند، حتی اگر شاه ظالم و فاسق باشد. درواقع این دیدگاه، خود، به شاهی محمدرضا پهلوی فرّه‌ی ایزدی و جنبه‌ای الوهی می‌دهد و در این کار همان ساختار استیضاح برکار است، آن‌جا که استیضاحْ سوژه‌ را در ساختاری با تقابل دوتایی شاه‌بودن/انسان‌بودن قرار می‌دهد، گویی که شاه قرار نیست انسان باشد. می‌توان گفت با وجود داشتن چنین برداشتی در متن، تو در قاهره خواهی مرد نتوانسته‌ است از زمانه‌ی خود فراتر رود و به‌تعبیر محمدرضا شفیعی‌کدکنی، دوران‌ساز باشد.

البته متن، خواسته‌ناخواسته، حیله‌گری هم می‌کند. همه‌ی این‌ها ما را وادار می‌کند بگوییم این متن نه‌تنها واقع‌گرا نیست، بسیار مستبد و تک‌صداست؛ تلاش می‌کند تمام شکاف‌ها را پر کند، اما از این نکته غافل است که باید حرف‌هایش را در لایه‌های پنهانش بزند، نه به‌مانند یک مانیفست سیاسی. تو در قاهره خواهی مرد می‌توانست به‌جای این‌همه روبازی‌کردن، حتی با وجود تمامی حکم‌های صادره‌اش، کمی‌ باهوش‌تر باشد و این کم‌ترین انتظار از متن است؛ می‌توانست در شکلی ابتدایی، با بیان صداهایی دیگر مؤثرتر عمل کند، اما فراموش می‌کند خوانندگان از متنی بیزارند که با ساده‌سازی بیش از حد مطلب، آنان را هم ساده بینگارد.

این وضعیت را می‌توان ناشی از این اشتباه دانست که تولیدکننده‌ی چنین متنی می‌پندارد اگر جز به راهی که رفته است نرود، شاه از مسئولیت اقداماتش مبرّا خواهد بود؛ حال‌این‌که برعکس، مسئولیت تمامی شخصیت شاه بر عهده‌ی خود اوست، حتی اگر ناخودآگاه، با شکاف‌های درونی‌اش دست به گریبان است.

تو در قاهره‌ خواهی مرد با وجود تمام تلاش‌هایش برای واقع‌نمایی روایتی که به‌دست می‌دهد، در این امر ناتوان می‌نماید. جملات کوتاه، تکرارها، ایضاح‌های جای‌جای متن، استیضاح، کلیشه‌های به‌کاررفته و حتی داده‌های دقیق تاریخی همگی به‌دلیل ضعف در روایت متن به‌ میخ‌های کج‌شده‌ای می‌ماند که از روی کار بیرون زده‌ است؛ زیرا چنان‌که پیش از این هم اشاره کردم، متن گاهی فراموش می‌کند باید داستان را روایت کند، نه این‌که روزشمار زندگی شاه باشد. چنین خصلتی این اجازه را می‌دهد که آن را صرفاً یک طرح بدانیم و نه بیشتر. شما با اکت‌ها و زمان‌ها سروکار دارید، نه با روایت آن‌ها و این امر در بیشتر صفحات این متن به‌چشم می‌آید.

اگر تا این‌جا دوام آورده‌اید، اجازه دهید از بیان شاعرانه‌ی متن هم نگذرم. به‌واسطه‌ی استفاده از شماری سازه‌ها و ساختارها، نظیر جملات‌ کوتاه،‌ تکرارها، ترکیب‌ها، لحن، و البته همان راوی دوم‌شخص، تو در قاهره خواهی مرد زبانی شاعرانه دارد؛ نزدیک‌بودن متن به «قطب استعاری» زبان نیز این مدعا را قوی می‌کند. از کیفیت شاعرانگی متن می‌گذرم که اگر شعر بود، شعر بدی بود؛ اما اگر پرداخت متن، دیدگاه کلی‌اش، ساختارها و کارکرد ساختارها و گفتمانی را در نظر بگیریم که بازتولید می‌کند، همگی، ناچارمان می‌کند آن را متنی رمانتیک بدانیم که نمایی برجسته از خصوصیات گونه‌اش را در خود جای داده است. نکته این‌جاست که چنین خصوصیتی باز هم دست به‌کار مغتنم‌ندانستن فرصت تاریخی است و ما را از «روایت‌کردن» محروم می‌کند، درحالی‌که می‌توانست پلی فراهم کند تا فراتر از چیزی که هستیم قدم برداریم.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.