ادبیات > مقاله

ادراک یک پایان (مطالعاتی پیرامون نظریه داستان)

p38-kermode_436557a

ادراک یک پایان (مطالعاتی پیرامون نظریه داستان)Reviewed by بهار احمدی فرد on Aug 29Rating:

بخشی از فصل اول کتاب

این کتاب، معروف ترین اثر  سرفرانک کرمود است که در سال 1967 نخستین بار از طرف انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد.

 

به یاد J.P.K   (1966-1894)

 

… سپس، روز داوری فرا می‌رسد، و تجلی آن در چشمان خیال‌پرور آدمیان، بنا بر جایگاهی که هریک در آنند، پدیدار می‌شود.

بلیک

 

… ما تنها می‌توانیم

در لندنِ خوش آب و هوا قدم بزنیم؛ شهر فرهیخنه‌مان،

و آرزو کنیم کاش می‌توانستیم به رهایی آنان که

در عصر ایمان، مردند، فریاد بزنیم. ما تنهایی و افسوس‌هایمان را داریم

تا با آنها فرجامی برای خود متصور ‌شویم

پیتر پورتر[2]

 

پایان

از منتقدین انتظار نمی‌رود همانند شاعران به ما کمک کنند تا به زندگی‌مان معنا بخشیم؛ کار آنها محدود می‌شود به تلاش جهت معنا بخشیدن به راه‌هایی که بدان وسیله سعی می‌کنیم به زندگی‌مان معنا بخشیم. این مجموعه از گفتارها به چنین تلاشی اختصاص یافته‌اند، و به خوبی می‌دانم نه کتاب‌های خوب و نه راهنما‌یی‌های خوب این مسئله را از ناآگاهی و دیدگاهی کسالت‌بار نرهانده‌اند؛ ولی  خیالم آسوده است که یقینا این موضوع گیرا است، به خصوص در این برهه‌ی تاریخ که قبول راه‌های پیشین معنابخشی به زندگی از همیشه دشوارتر است- عقیده بر اینکه همان راه‌های پیشینِ ارضای نیاز فرد برای فهم صورت زندگی، بسنده خواهد بود.

پرنده‌ی طلاییِ شعر ییتس را به یاد می‌آورید. او از آنچه گذشته بود، در حال گذر بود و در پیش بود می‌خواند، و به همین دلیل علاقه‌ی امپراطور خواب‌آلود را به خود جلب کرد. برای انجام این نقش، پرنده باید “بیرون از طبیعت” باشد، صحبت از شدن و دانستن از نظرگاهی انسانی، کار موجودی پاک است، و این موضوع در شعر با پرنده‌ا‌ی ساختگی به طور انسانی بازنمایی شد. “تصنع ابدیت” عبارت اطناب‌گون موثری برای “فرم” است، برای سبک‌هایی که به نسل‌های در حال احتضار تسکین می‌بخشند. این سان، فرق چندانی ندارد- هرچند کمی فرق دارد- که باور داشته باشید عمر جهان شش هزار سال است یا پنج ملیون سال، چه باور داشته باشید زمان متوقف خواهد شد یا جهان ابدیست؛ لازم است تا از دیدگاهی انسانی از میزان اهمیت زندگی نسبت به پایان صحبت کرد- نیاز به تعلق داشتن، مربوط بودن به یک آغاز و پایان در طول زندگی.

آلکمئون[3]، همانطور که ارسطو بعدها تصدیق کرد، متوجه شد انسان‌ها می‌میرند زیرا نمی‌توانند به یک آغاز یا پایان بپوندند.  آنچه انسان های در حال احتضار توانایی انجامش را دارند آن است که برای خودشان در این وقایع فراموش‌شدنی ولی قابل تصور، اهمیتی قائل شوند. یکی از راه‌هایی که بدان طریق این کار را می کنند آن است که ابژه‌هایی بسازند که در آنها هرچیز با چیزهای دیگر در همزیستی مسالمت‌آمیز است، هیچ‌چیز دیگری، که دال بر آن باشد که این آرایش نشان‌دهنده‌ی امیال یک خالق است، واقعی یا ممکن نیست:

…  مانند تمام گونه‌های بدوی

( اگر چیزهای بزرگ را با چیزهای کوچک مقایسه کنیم)

که بدون اختلاف یا اشتباه، جای می‌گیرند

در آیینه‌ی شگرف آفریدگار.

چنین نمونه‌هایی از جهان، لحظات زندگی فرد را بین آغاز و پایان،  قابل تحمل می‌کنند، یا به هر صورت؛ امپراطوران خواب آلود را بیدار نگه می‌دارند. پیشگویان دیگری علاوه بر پرنده ی طلایی وجود دارند و ما قادر به تشخیص آن هستیم که ساختگی و منسوخ‌اند. من نه تنها باید درباره‌ی پایایی داستان‌ها صحبت کنم، بلکه باید از حقانیت و زوالشان نیز صحبت کنم. مسئله‌ی بدگمانی روز افزون نسبت به داستان‌ها نیز وجود دارد. ولی به نظر می رسد همچنان به داستان ها احتیاج داریم. فقر ما- این مفهوم غنی را از والاس استیونس[4] وام می‌گیرم- به آن اندازه زیاد است که در دنیایی که از آن ما نیست، دلمشغولی‌ای همیشگی نسبت به داستان‌های در حال تغییر داشته باشیم.

من با بحث درباره‌ی داستان‌هایی که راجع به پایان است، آغاز می کنم- درباره‌ی راه‌هایی که تحت فشارهای اگزیستاسیالیستی مختلف، پایان‌های جهان را متصور شده‌ایم.  این سان سرنخ‌هایی ارائه می دهم راجع به روش‌هایی که بدان وسیله داستان‌هایی که پایانشان با خواستگاهشان همخوان است، و به طور غیر منتظره‌ای با داستان‌های پیشین خود نیز در هماهنگی‌اند، نیازهای ما را ارضا می کنند. بنابراین با آخرالزمان شروع می‌کنیم که خاتمه می‌بخشد، دگرگون می‌کند و در تطابق با بقیه‌ی داستان‌ها است.

به بیان کلی، تفکر آخرالزمانی به نظریه‌ی خطی و نه ادواری از جهان تعلق دارد. هرچند این مسئله تمایز پررنگی نیست؛ و حتا در مکتب فکری یهودی تا آن زمان که رسالت با شکست مواجه نشد‌ه بود، آخرالزمانی وجود نداشت، در یهودیت، آخرالزمان به دوره‌ای اطلاق می‌شود که محققان متعلق به دوره‌ی میانی بین  عهد جدید و قدیم می‌دانند. ولی در اساس فرد مجبور است به یک مجموعه رخدادهای از پیش تعیین شده که پایان می‌یابند، نه با یک سال جدید بلکه در یک‌شنبه‌ی فرجامین، بیندیشد . رخدادها اهمیتشان را از یک نظام منفرد می‌گیرند، نه به دلیل مطابقتشان با دیگر رخداد‌ها در دیگر چرخه‌ها.

این مسئله باعث ایجاد تغییر در خود رخدادها و روابط موقت بین آنها می‌شود. گفته می‌شود اپیزو‌دهای ادیسه‌ی  هومر، طبق یک هماهنگی با یک آیین چرخه‌ای به همدیگر ربط پیدا می‌کنند، زمان بین آنها بی اهمیت یا تهی است. ویرژیل؛ که پیشروی آئناس از شهر در هم شکسته‌ی تروا، در طلب حکومت، به سمت رم را بدون توصیف پایان ارائه می‌دهد، به سنت آخرالزمانی ما نزدیک‌تر است، و به همین دلیل است که این امپراطوری در سنت آخرالزمانی غربی به نوعی تحت عنوان شهر خدا گنجانده شده است. و در سفر آئناس اپیزودها به شکلی درونی با همدگیر ارتباط دارند؛ تمامی آنها تحت سایه‌ی یک پایان زیست می‌یابند. اریک اوئرباخ در فصل آغازین کتاب محاکات به نکته‌ای مشابه اشاره می‌کند. آنجا که داستان زخم ادیسه و قربانی کردن اسحاق را در تضاد با یکدیگر می‌یابد- داستان دوم به طور مداوم با ارجاع به آنچه از زمان آغاز خلقت تا پایان آن، خواست الهی دانسته می‌شود، در حال تغییر و اصلاح است: همواره رو به تاریخ و تفسیر دوباره باز است. این داستان اهمیت اساسی برای کیرکگار داشت- به دلیل روش‌های  متغیری که انسا‌ن‌ها جهت صحبت درباره‌ی شکلی واحد از جهان برمی‌گزیند. ادیسه، بدین شکل متنی باز نیست. ویرژیل و سفر پیدایش به داستان‌هایی با پایان مشخص تعلق دارند؛ داستانهایشان به مکانی تعلق دارد که طبق گفته‌ی دانته تمام زمانها حاضر هستند، il punto a cui tutti li tempi son presenti؛ یا در سایه‌ی آن حضور دارند. به هرلحظه سرشاری‌اش را می‌بخشد. و هرچند پایان جهان برای ما قریب‌الوقوعی ساده‌اندیشانه‌اش را از دست داده است، ولی سایه‌اش بر روی تمام فریادهای داستان‌هایمان افتاده است؛ ممکن است  از آن دیگر نه عنوان چیزی غریب الوقوع بلکه عنوان چیزی که همواره حضور دارد، یاد ‌کنیم.

این چیزیست که در صحبت دوم سعی بر توجیح آن خواهم داشت. ولی در عین حال بگذارید این طور فرض کنیم. به عنوان یک ویژگی کلی، داستان‌های ما از  ساده‌اندیشی این پارادایم‌ دور شده‌اند؛ آنها “بازتر” شده‌اند. ولی همچنان، و تا آنجاکه انسان قادر به پیش‌بینی است باید در آینده نیز نسبتی واقعی با داستان‌های ساده‌تری در جهان داشته باشند. آخرالزمان مثالی بنیادی از چنین داستان‌هایی و منشا دیگر داستان‌ها است. باید هم به عنوان یک گونه و هم به عنوان منشا از آن صحبت کنم. با در نظر گرفتن محدودیاتم و آنکه پایان یک سخنرانی اصل مهمی از آن است؛ باید بعضی مطالب را به شدت خلاصه کنم؛ ولی اگر لازم باشد به جنبه‌هایی از بحث تمرکز کنم، چنین خواهم کرد. امیدوارم به تحریف دیگر جوانب نپردازم.

انجیل نمونه‌ای آشنا از تاریخ است. با در آغاز، آغاز می‌شود (“در آغاز …”) و با چشم‌اندازی از پایان، پایان می‌یابد. اولین بخش، سفر پیدایش و آخرین بخش آخرالزمان است. به طرز ایده‌آلی؛ ساختاری هماهنگ دارد، پایان در هماهنگی با آغاز است و میانه‌ی آن نیز با آغاز و پایان در هماهنگی‌ است. پایان، آخرالزمان، بر طبق سنت، کل ساختار را از سر خواهد گرفت و این کار را تنها با استفاده از شخصیت‌هایی که آن قسمتی از داستان را که در تاریخ آشکار نگشته است، پیش‌بینی می‌کنند، به انجام می‌رساند. مکاشفات یوحنا  به آهستگی به مجموعه کتب نزدیک می‌شود و همچنان در ارتدکس یونانی قابل پذیرش نیست. شاید به دلیل تردید در تفسیر بیش از حد عینی از شخصیت‌ها باشد. ولی زمانیکه جای پای محکمی یافت، حیات‌بخشی و درایتی نشان داد و همچنان نشان می‌دهد که نشان‌دهنده‌ی هماهنگی‌اش با الزامات بیشتر ساده‌اندیشانه‌ی ما در حوزه‌ی داستان است.

انسان‌ها، مانند شاعران، زمانیکه به دنیا می‌آیند، به سرعت به سوی “میانه‌ی” زندگی می‌تازند، بدون مقدمه، و در میانه نیز از دنیا می‌روند، و برای معنا بخشیدن به این فاصله به توافقی ساختگی با خواستگاه‌ها و پایان‌ها نیاز دارند؛ به زندگی معنا بخشیدن همانطور که به شعر معنا می‌بخشند.فرجام جهان در تصور آنان، انعکاس‌دهنده‌ی دغدغه‌های تقلیل‌ناپذیر و واسطه‌گون آنان است. از آن می‌ترسند، و تا آنجا که دیده‌ایم همواره این‌طور بوده است؛ فرجام جهان صورتی از مرگ‌ خودشان است.( بنابراین شاید در تمام داستان‌ها، پایان‌ها ترسناک هستند؛ حتا اگر مانند آنچه کنت بورک[5] معتقد است به شکلی از  کاتارسیس بیان شوند.)

گاهی اوقات این بحث توسط منتقدین بسیار متفاوتی مانند دی اچ لارنس[6] و دکتر آستین فرار[7] مطرح می‌شود که در پس مکاشفات یوحنا، مجموعه‌ای از افسانه‌ها وجود دارد که به شدت توضیح‌ناپذیرند و در زیر استعملات باب روز در طول تاریخ مدفون شده‌اند. ولی کدام نیاز انسانی عمیق‌تر از آن است که به مرگی معمولی  صورتی انسانی بخشد؟ زمانی که جان سالم به در می‌بریم،  تصاویر اندکی از لحظاتی که به نظر لحظات آخر می‌آمدند، در ذهن داریم؛ از آغاز فصل جدید خشنود هستیم.  فولر[8] به طرز سخت‌گیرانه‌ای بر آن است که اگر ما خواهان آن هستیم  که همواره به طور جدی از “پایان یک عصر” صحبت کنیم، باید پیوسته در حال گذار باشیم؛ و چندی پیش آقای هارولد روزنبرگ[9] کاملا جدی گفته است که وضعیت ما چنین است. محققان خود را وقف مبدا یا پایان تاریخ کرده‌اند و فیلسوفانی مانند  خوزه ارتگایی گاست[10] و کارل یاسپرز[11] سعی در تعریف این مفهوم داشته‌اند. البته این مسئله کاملاً در دستان خودمان است؛ ولی چنین دغدغه‌ای، نیاز عمیق‌مان به پایان های ملموس برای جهان را انعکاس می‌دهد. خودمان را در مرز پایان متصور می شویم- شاید به عنوان منتخبینی کوچک و متواضع- تا قادر باشیم کل ساختار را درک کنیم، چیزی که در نقطه‌ی از زمان که در آن هستیم، در میانه، قادر به دیدن آن نیستیم.

آخرالزمان بستگی دارد بر هماهنگی یک گذشته‌ی خیالی ثبت شده و یک آینده‌ی خیالی پیش‌بینی شده، که به نمایندگی از ما که در میانه به سر می‌بریم؛ به آن دست پیدا کرده‌اند. پیش‌بینی‌ها با آنکه تمثیلی‌اند می‌توانند واقعی دانسته شوند، و همانطور که آینده به سمت ما می‌آید، انتظار داریم وقایع با اعداد و ارقام جور دربیایند. خیلی از مشکلات از این انتظار سر بر می‌آورند. ما چنین سوالاتی می پرسیم: هیولایی که از زمین خارج می‌شود، کیست؟ زنی که خورشید را در بر دارد، کیست؟ مراد از این عدد چیست و هفت مهر به چه وقایعی اشاره دارند؟ در کجای تاریخ باید به دنبال زخم‌های آن سلطنت سه و نیم ساله بگردیم؟بابل چیست، شوالیه راستین و وفادار کیست؟ ممکن است مطمئن باشیم که با دیدگاه اجتماعی تفوق یافته‌ای می‌توان ادوار مختلف تاریخ را بر طبق این اعداد و ارقام دسته‌بندی کرد، و حق با ماست زیرا اوضاع جهان به وضوح نشان می‌دهد که بازگشت مسیح نزدیک است،  پایان جهان زمانی که مملو از فساد است ، بیشتر تفسیرهای آخرالزمانی بر آنند که پایان بسیار نزدیک است. بنابراین این تمثیل تاریخی همواره در حال بازبینی است؛ زمان بی‌اعتبارش می‌سازد. و این مهم است. آخرازمان ممکن است درست از آب در نیاید ولی بی‌اعتبار نمی‌شود. تا حدی به دلیل حالت ارتجاعی فوق‌العاده‌اش است. همچنین قادر به جذب علائق گوناگون، آخرالزمان‌های مشابه مانند نوشته‌های سیبیلین نیز است. گنجایش تغییر پیچیدگی‌های تاریخی را داراست. این اجازه را به خود می‌دهد تا در دیگر انواع داستان‌ها پراکنده شود و ترکیب گردد،-  برای مثال: تراژدی، افسانه‌های امپراطوری و انحطاط- در اشکال بسیار ساده‌اندیشانه نیز قادر به بقا است. احتمالاً از پیچیده‌ترین افکار هم گاهی واکنش‌های ساده‌اندیشانه‌ای نسبت به پایان جهان سر می‌زند.

بگذارید کمی سری به برخی ویژگی های آخرالزمان‌های ساده‌اندیشانه بزنیم.  مسیحیان صدر مسیحیت اولین افرادی بودند که با اشتباه از آب در آمدن پیش‌بینی‌های عینی روبرو شدند، گفته می‌شود ارتدادهای سده‌ی دوم در نتیجه‌ی این “یاس فرجام‌خواهانه” بود؛ بولتمن[12]  چنین آن را می‌نامد.   ولی این اشتباه عینی به واسطه‌ی خداشناسی، تئوری اعداد و شاید به دلیل روحیه‌ی قوی معتقدان به سلطنت هزارساله‌ی مسیح به طور کلی خنثی شد. بنابراین یک پیش‌بینی اشتباه را می‌توان نتیجه محاسبه‌‌ای اشتباه، یا در تئوری اعداد و یا در تمثیلات دانست. و اگر اصرار دارید که نرون دجال است، یا فردریک دوم، امپراطور روزهای فرجامین جهان است، نباید از اینکه انتخابتان خیلی زود منقضی می‌شود، ناراحت شوید، زیرا در این سطح از تجرید تاریخی، همواره می‌توانید ایمان داشته باشید که مسیح در زمان مناسب باز خواهد گشت؛ و حتی نوشته‌های سیبیلین را جهت تصدیق گفته‌هایتان مناسب ‌بدانید.

با در نظر گرفتن این میزان آزادی و قدرت جهت دستکاریِ اطلاعات جهت رسیدن به هماهنگی مطلوب، مطمئناً می‌توانید پایان را در هر تاریخ مطلوبی قرار دهید، ولی مشهورترین پایان پیش‌بینی شده سالِ 1000 بعد از میلاد است. امروزه بر آنند که مورخان درباره‌ی میزان دهشت آن سال غلو کرده‌اند، ولی نباید  تردید داشت که این سال یک بحران آخرالزمانی حاد به عمل آورد. نظر سن آگوستین مبنی بر آنکه ملنیوم، اولین هزاره‌ی عصر مسیحیت خواهد بود، این ادراک را تایید می‌کرد که میزان عمر جهان رو به پایان است، و آنکه رخدادهای آخرالزمانی، که قبل از آن به شکلی به یاد ماندنی به تصویر کشیده شده بودند، قرار بود از آن منتج شوند. دهشت و انحطاط دو عنصر تکرارشونده در الگوهای آخرالزمانی‌اند؛ انحطاط معمولاً با امید بازسازی همراه است. ویژگی همیشگی دیگر که در این الگو به تصویر کشیده می‌شد بحران سال هزارم بود، و من این را شک‌گرایی فاضل‌مابانه می‌دانم. کلیسا بر پیش‌بینی‌های دقیق پایان جهان نگاهی غضبناک داشت.  یکی از این اعتراضات “رساله‌ی دجال”، نوشته‌ی آدسو بود. او کشیشی بود که در سال 954 بعد از میلاد اعلام کرد که پایان جهان قابل پیش‌بینی نیست و در هر صورت تا زمان بازسازی امپراطوی رخ نخواهد داد(در نهایت آموزه‌ای بر طبق نوشته‌های سیبیلین). تنها بعد از آنکه یک امپراطوری اروپایی، و بعد از آن حکومت صلح‌آمیز جهانی،  عصای سلطنتش را بر کوه زیتون بزند، پایان جهان رخ خواهد داد. کلیسا همواره خواهان آن بود تا از آخرالزمان افسانه‌زدایی کند. هرچند که روشن است آدسو در حال اعتبار زادیی از داستان‌های مرتبط به تئوری اعداد با جایگزین کردن داستان‌هایی از امپراطوری بود که به نظر ما به همان‌ اندازه خیالی می‌آیند. در حقیقت افسانه‌ی امپراطوری و آخرالزمان خیلی به هم نزدیک‌اند. به هر روی، چیزی وجود داشت که می‌توان شک‌گرایی در میان فرهیختگان دانست- این تشخیص که پیش‌بینی‌های مبنی بر اعداد درباره‌ی پایان جهان باید باوری غلط باشد.

زمانیکه سال 1000 پس از میلاد فرا رسید،  نشانه‌های شومی دیده ‌شدند، و توافقی کوتاه اما مرموز بین امپراطور و پاپ به وجود آمد( اُتو سوم و سیلوستر دوم، در نظر مورخان پروتستان بسیار منفور بودند). مهرهایی انتشار یافتند که بر رویشان افسانه‌های امپراطوری حک شده بود؛ یکی از آنها طرحی تمثیلی از رم داشت و بر زیر آن به لاتین حک شده بود: نوزایی حکومت رم. خلعت تاج‌گذاری امپراطور نقش‌هایی از صحنه‌هایی از آخرالزمان داشت. و هنری فوچیون[13]  در کتابش، یک ملیون سال (1952)، امکان آن را دارد این بحث را پیش بکشد که این سال اهمیت فراوان دارد و پایان یک عصر را نشان می‌دهد، هرچند که بدون هیچ فاجعه‌ی جهانی گذشت. طبیعتاً افرادی بودند که صرفا فکر می کردند محاسبات غلط بوده است، اینکه شاید باید از زمان دیدار مسیح از اورشلیم محاسبه کنیم و نه از زمان تولد مریم مقدس، بنابراین آخرالزمان در 1033 بعد از میلاد خواهد بود. و این چیزی است که به طور منظم در نوشته‌ها رخ داده است؛ مفسران پروتستانی گاهی اوقات از زمان اتمام شکنجه‌ی مسیحیان محاسبه کرده‌اند، گاهی از زمان تغییر دین کنستانتین حساب می‌کنند تا آن روز پرکشش را به تاخیر بیندازند، به تاخیر انداختن لحظه‌ی ظهور هیولا(دجال) به زمانیکه بتوان او را با توجه به پیش‌فرضات پاپ یا به ‌ویژه آشکار شدن جعلی بودن پاپ، شناسایی کرد. محاسبات پیچیده‌تر بر اساس هفت مهر، یا مدت زمانیکه زنی که خورشید را در بر دارد، در بیابان گذراند، می‌توانند تاریخ‌های دیگری را نیز پیش‌نهاد دهند که به اندازه‌ی دلخواه با زمان مطلوب هر شخص نزدیکی داشته باشد.

 

 

[1] سر جان فرانک کرمود (2010-1919)  منتقد ادبی انگلیس بود. عمده دلیل شهرتش برای کتاب اداراک یک پایان، انتشار یافته به سال 1967(بازبینی سال 2000)،  نقد و ویرایش گسترده‌ی کتابها بود.

پیتر پورتر (2010-1929) شاعر استرلیایی ساکن انگلستان بود. در طول حیات هنری‌اش موفق به دریافت چند جایزه‌ی معتبر ادبی شد.[2]

[3] پزشک و فیلسوف پیشاسقراطی معاصر فیثاغورس بود. وی در اواخر قرن شش پیش از میلاد در کروتون به دنیا آمد و در جوانی از شاگردان فیثاغورس گشت/ نخستین کسی است که مغز را به عنوان جایگاه اصلی فعالیت فکر و ذهن، شناخت؛ و آن را جایگاه حواس معرفی کرد.

[4] در جایی در شعر بلند “زیبایی‌شناسی شر” نوشته والاس استیونس گفته شده است: بزرگترین فقر آن است که در جهانی مادی زندگی نکرد/ لمس آن لحظه است  که به سختی بتوان آرمان انسان را از سرگشتگی‌اش تشخیص داد.

[5] کِنت دوا بورک (1993-1897) نظریه‌پرداز ادبی آمریکایی بود که تاثیر عمیقی بر فلسفه، زیبایی‌شناسی، نقد  قرن بیستم داشت.

[6] دیوید هربرت لارنس (1930-1885)  نویسنده، شاعر، نقاش، مقاله‌نویس بریتانیایی و یکی از معتبرترین چهره‌های ادبیات انگلیسی بود.

[7] فرار (1968-1904)خداشناس و فیلسوف انگلیسی بود. فعالیت وی در فلسفه، دین و روحانیت باعث شد او را از شخصیت‌های مهم اصول و اعتقادات کلیسای انگلستان بدانند.

راجر فولر (1999-1939) زبان شناسی انگلیسی مشهور و پرسابقه‌ای بود. او نویسنده‌ی کتاب تاثیرگذار “زبان و کنترل” است که باعث روی کار آمدن زبان‌شناسی انتقادی(تحلیل انتقادی گفتمان) شد.[8]

[9] هارولد روزنبرگ (1978-1906) نویسنده، آموزگار، فیلسوف و منتقد هنر آمریکیی بود. او اصطلاح نقاشی کنشی را در سال 1952 بر آنچه بعدها اکسپرسیونیسم انتزاعی خوانده شد، استفاده کرده بود. عمده شهرتش به دلیل نقدهای هنری‌اش است.

[10] خوزه ارتگایی گاست (1955-1883) فیلسوف لیبرال و نظریه‌پرداز اسپانیایی و از پیشگامان رنسانس اسپانیا در سده‌ی بیستم به شمار می‌رفت.

[11] کارل تئودور یاسپرز (1969-1883) روان‌پزشک و فیلسوف آلمانی بود که تاثیر زیادی بر دین‌شناسی، روان‌پزشکی و فلسفه‌ی مدرن داشت.

[12] رودولف کارل بولتمن(1976-1884)  دین‌شناس لوتران آلمانی و یکی از شخصیت‌های اصلی قرن بیستم در زمینه‌ی مطالعات کتاب مقدس و مسیحیت لیبرال بود.

[13]  هنری فوچیون(1943-1881) مورخ هنری فرانسوی بود.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.