نمایش > یادداشت

قوايِ باقيمانده‌‌ي لوركا

عکاس: امیر تاروردی / سایت ایران تئاتر

عکاس: امیر تاروردی / سایت ایران تئاتر

قوايِ باقيمانده‌‌ي لوركاReviewed by ایثار ابومحبوب on Mar 2Rating:

به بهانه‌ي اجراي «خانه‌ي برناردا آلبا» از لوركا به كارگرداني علي‌اكبر عليزاد

چيزي مشترك، رفتن به تئاتر و اعتياد به بازي‌هاي كامپيوتري و نشستن پشت ميز قمار را به هم شبيه مي‌كند. اين ادعا نوعي جلب توجه در نخستين برخورد با اين يادداشت است اما شايد صدايي نيز درون برخي از ما باشد كه همدلانه بگويد آري. اين ادعا اثبات پيچيده‌اي لازم ندارد زيرا ايده‌ي آن از اساس از پيرامه توشار گرفته شده كه «تئاتر و اضطراب بشر» (1968) را نوشت. (همچنين رجوع كنيد به مقاله‌ي “در باب سرگذشت اضطراب” نوشته‌ي پي‌ير ماري، ترجمه‌ي زهرا وثوقي – سمرقند شماره 13 و 14) اگر با تكيه بر بذري كه توشار در ذهن مي‌كارد، پذيرفته باشيم كه كل تاريخ تئاتر را مي‌توان از منظر ميل به اضطراب بازخواند و كاتارسيس ارسطويي را به اين ميل واسازي كرد، آنگاه راحت‌تر مي‌توانيم بگوييم چيزي مشترك رفتن به تئاتر و اعتياد به بازي‌هاي كامپيوتري و نشستن پشت ميز قمار را به هم شبيه مي‌كند: ميل به اضطراب.

همين ميل به اضطراب است كه ما را به سالن تئاتر مي‌كشاند و هرچه اضطراب ناب‌تري را در طول يك اجرا تجربه كنيم آن را درخشان‌تر ارزيابي مي‌كنيم. از اين زاويه متن مثل ميدان مين است كه اجرا، تماشاگر را بدان دعوت مي‌كند و از بين مين‌هاي روايت، مسيرهايي را پيشنهاد مي‌كند. تماشاگر مي‌داند در اين مسير قرار است انفجار را تجربه كند؛ اصلاً به همين خاطر است كه كوبيده و تا اينجا آمده. از همين رو دنبال تجربه‌ي اضطراب است. سوالي كه شايد هر تماشاگر به شخصه مي‌تواند پاسخي برايش پيشنهاد كند اين است: در هنگام تماشاي «خانه‌ي برناردا آلبا» با كارگرداني علي‌اكبر عليزاد تا چه اندازه از اين اضطراب سيراب مي‌شويم؟ پيشنهاد من اين است: با حداكثر تواني كه متني از لوركا هنوز مي‌تواند براي ما داشته باشد، اما نه بيشتر.

براي اين مخاطب تجربه‌ي تماشاي اين اجرا با تحليل دقيقش و بازي‌هاي خوب بازيگرانش، با ژست‌هايي كه گهگاه بديع به حساب مي‌آمدند و از آنجا كه بيشتر ژست بودند و كمتر افاده، مانعي بر سر راه ريتم نبودند، تجربه‌ي خوبي به حساب مي‌آمد. يرماي رضا گوران اين فكر را پيش آورد كه اي كاش كارگردان ديگري متني از لوركا را به صحنه مي‌بُرد كه از لوركا انتظاري بي‌رمق همچون يون فوسه نداشته باشد، يرماي آقاي رفيعي كه روي صحنه رفت اين تصور پيش آمد كه اي كاش بازيگران بهتري بر صحنه بودند، حال بماند كه مي‌شد به اين نتيجه هم رسيد كه بياييد اصلاً يرما را در ايران با اين لباس‌ها و بندوبساط روي صحنه نبريم، زيرا مثلاً گردن زن‌ها در يرما بايد عرق كرده باشد. اما خوشبختانه خانه‌ي برناردا آلبا، متني براي تن‌هاي پوشيده است و مثل يرما كارگردان‌ها را نااميد نخواهد كرد. اجراي آقاي عليزاد از «خانه‌ي برناردا آلبا» هم به قدر كافي درست است و هم به قدر كافي امروزي و هم بازيگرانش در نقش حضور ملموس‌تري دارند. با وجود اين كه نزد اين مخاطب اين اجرا بر برخي از اجراهاي متن‌هاي لوركا در سال‌هاي اخير برتري‌هايي دارد حقيقت اين است كه اينجا نيز تجربه‌ي اضطراب به حدي به‌يادماندني از انفجار نزديك نمي‌شود. نكند لورکا را نبايد ما ايرانيان اجرا كنيم؟

لوركا هيچوقت كهنه نمي‌شود

لوركا هم كهنه مي‌شود. هيچ جواهري نيست كه مدام دستمالي شود و از چشم نيفتد مگر آن كه تعلق خاطري از جنس نوستالژي يك نويسنده و اثر را بُتواره كند. چنانچه مثلاً شاملو نزد برخي مخاطبانش چنين شده و از تكرارش خسته نمي‌شوند. تصور مي‌كنم ممكن است لوركا هم توان توليد اضطراب را نزد مخاطب ايراني از فرط تكرار از دست داده باشد. با اين همه هنوز كارگردانان با جديت به سمتش كشيده مي‌شوند. چرا؟ هميشه مي‌توان توضيحاتي از اين دست داد كه برخي متون كلاسيك مي‌شوند و هميشه مي‌توان دوباره آنها را بر صحنه برد. اما خب كلاسيك شدن، نوعي تهي شدن از توان توليد اضطراب را نيز به همراه دارد. متوني كه كلاسيك مي‌شوند ميدان مين خنثا شده‌اند. اگر اين بلا بر سر همين چند متن محدود لوركا آمده است كه پس بياييد از خير هر بحث بگذريم.

مي‌خواهم در اين تشكيك كنم كه انگيزه‌هاي درونمايه‌ايِ اجتماعي و فرهنگي است كه دارد ما را مدام به تكرار لوركا مايل مي‌كند، بلكه ميلي عملگرايانه، معمولي و كاملاً وابسته به شرايط صنفي و امكانات نرم‌افزاري تئاترمان ما را وادار به انتخاب لوركا مي‌كند؛ يعني كمبود متن‌هايي كه بازيگران زن بتوانند در آن خودي نشان دهند و كمبود متن‌هايي كه ميل كارگردانان در برپايي ژست‌ها و محيط‌هاي زنانه را برطرف كند، شبيه انگيزه‌اي كه عليرضا نادري را وادار به نوشتن كوكوي كبوتران حرم كرده است. بي‌شك اين همه‌ي ماجرا نيست. اما بايد در دست بودن چنين متن‌هايي يك نياز واقعي باشد. شايد بيراه نباشد اگر بگوييم بيشتر متن‌هايي كه در ايران فعلي شرايط اجرا پيدا مي‌كنند، جهاني مردانه دارند و ترسيم جهان زنانه خود به خود احتمال كسب فرصت اجرا را كاهش مي‌دهد. بسياري از متن‌هاي ايراني نيز كه در اين زمينه وجود دارند و امكان اجرا نيز مي‌يابند تنها در اين حد از نگاه مردسالار خود كوتاه آمده‌اند كه زن را به ابژه‌ي ترحم، دلسوزي، نوستالژي و همدلي ارتقا دهند،حتا اگر زني نوشته باشدشان مثل «متولد 1361». به هر حال مشكل اين است كه متن‌هايي مثل متولد 1361 اضطراب دروني توليد نمي‌كنند و ميزان توليد اضطرابشان بستگی به ميزان انگيختگي نوستالژي‌هاي مخاطب دارد.

در نمايشنامه‌هاي ما پيدا كردن زن روانشناختي ايراني كه بتواند به مخاطب خود اضطراب هديه كند، دشوار است. خود به خود اين لوركاست كه با چند متن محدود نزديك‌ترين ماده‌ي خام را در اختيار ما قرار مي‌دهد تا بازيگران زن بتوانند در آن در مركز توجه قرار گيرند بدون اين كه صرفاً در حاشيه‌ي جهاني مردانه باشند، يا منفعلانه در حاشيه‌ي اين جهان مردانه از مخاطب، طلب توجه و حمايت و دلسوزي كنند.

پس همان‌طور كه ديديم اين كه چرا نمايشنامه‌هاي محدود لوركا اين همه مورد توجه قرار مي‌گيرند تنها تا اينجا به كلاسيك بودن مربوط است كه زنانه ترين متوني هستند كه مجوز اجرا خواهند گرفت، تكرار لوركا نيز توان تجربه‌ي اضطراب را نزد مخاطب كاهش مي‌دهد. بنابراين به زعم اين نوشته، پاسخ اين كه چرا در تجربه‌ي اضطراب در مواجهه با اين اثر به حد مطلوبي از اقناع دست پيدا نمي‌كنيم، در فرم و اجراي آقاي عليزاد از متن لوركا نيست، بلكه آن است كه خواه‌ناخواه بار انگيزه‌هاي دروني انتخاب متن كاهش يافته و مخاطب نيز با تكرار مواجهه با لوركا انگيختگي كافي براي مواجهه با اثر را ندارد. اگر گروهي از بازيگران زن باشند كه فرصتي براي توانايي عرض اندام مي‌خواهند، متن‌هاي كمي وجود دارند كه هم امكانات بالقوه بازيگري آنان را فعال كنند، هم كيفيت كافي داشته باشند و هم با سبك مورد پسند مخاطب و بازيگر امروز همخوان باشند. از اين تعداد كم، يافتن يكي كه نوشته‌ي لوركا نباشد سخت است. شايد چند متن ايراني را نيز بتوان برشمرد، از بيضايي يا حسين كياني و شايد ديگران، اما آنها اگر نگوييم مخاطب ندارند، در برگيرنده‌ي سليقه‌ي محدودي هستند. بيشترشان فاقد پيچيدگي‌هاي لازم براي بازي زنان هستند. از طرفي تجربه‌ي علي رفيعي و علي‌اكبر عليزاد هر دو، جنبه هاي آموزشي داشته است. يعني گروهي از بازيگران از طريق اين اجرا بايد فرصت قضاوت شدن توسط مخاطب را مي‌يافتند. از همين روست كه قصد اين يادداشت نه نقد اجرا، بلكه اشاره به ناكامي حضورِ بدنِ بازيگر زن ابراني بر صحنه دارد، زيرا بدن بازيگرانه‌ي هر زن ايراني پيشاپيش متهم به پورنوگرافيك بودن است و هر حركتش بايد توام با تلاش براي رفع اين اتهام باشد. تلاش براي رفع اين اتهام همواره نيمي از ذهن و تلاش هنري كارگردان و بازيگر را مصروف خنثا كردنِ پتانسيل توليد اضطراب متن‌ها مي‌كند. براي همين نه تنها يافتن متن‌هايي كه بتوان از طريق آنها اعلام كرد كه «بازيگران زني هم وجود دارند، بيش از آنچه تصور مي‌كنيم» نه تنها دشوار است، بلكه مي‌توان گفت تلاش براي خنثا كردن «زن بودن»ِ بازيگران ناگزير از مرحله‌ي نوشتن نزد نويسنده‌ي ايراني آغاز مي‌شود.

وقتي متني زنانه برمي‌گزينيم و در شهري اجرايش مي‌كنيم كه زنانه بودنِ وجود بازيگر يك تابوست، همواره دچار تلاشي دست و پاگيريم كه هم باشيم و نباشيم. تلاش براي خنثا كردن مين‌هايي كه خودمان قرار است پيش پاي مخاطب بگذاريم و او نيز براي منفجر شدن همان مين‌ها بدانجا مي‌آيد مخاطب و اثر را از رسيدن به هيجان پشت ميز قمار باز مي‌دارد. بخشي از تلاش براي تغيير دادن اين فضا بايد تلاشي نظريه‌پردازانه اما به قدر كافي شجاعانه باشد.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.