نمایش > یادداشت

برلین، مجاور قبرستان ِ محلی

3 (1)

برلین، مجاور قبرستان ِ محلیReviewed by نغمه ثمینی on Feb 23Rating:

مشخصاتش را در کتابچه‌ی توریستی برلین پیدا می‌کنم. یک ساعت است همین‌طوری دارم ورق ورق می‌زنم و میان نام ِ موزه‌ها و محله‌هایِ دیدنی و قدیمی شهر سرگردانم. نویسنده‌ی برلین‌شناس ِ کتاب به برخی از جاها چهار ستاره داده و این یعنی “شما حتما باید این‌جا را ببینید” . پس از چهار ستاره‌ای‌ها،  در طیفی از سه تا صفر ستاره، ارزش ِ دیدن ِ بقیه‌ی جاها معلوم می‌شود: “اگر وقت دارید ببینید…. یا وقتتان را تلفش نکنید.”. من قرار است تنها سه‌چهار روز در برلین بمانم و بنا به پیشنهاد ِ کتاب ِ راهنما همین چهار ستاره ­ای‌ها را ببینم خیلی هنر کرده‌ام. البته که می‌دانم پیشنهاد­های ِ این کتاب برای فرارفتن از وضعیت ِ توریستی و دریافت روح و عصاره‌ی شهر کافی نیست. می‌دانم که جز با پرسه‌زدن و گم‌شدن، به تمام ِ معنا گم‌شدن در کوچه و خیابان‌ها، نمی‌شود روح ِ هیچ شهری را در جهان بلعید. آن هم شهری مثل برلین با آن‌همه گذشته و تاریخ و عذاب و عذاب وجدانی که پس از این‌همه سال با خود حمل می‌کند.

شب پیش در اولین  غروب ِ حضورم در برلین، پیش از رجوع به کتاب راهنما و در یکی از همین پرسه‌های ِ بی‌هدف، تئاتر برلینر آنسامبل را کشف کرده‌ام و معجزه‌آسا بلیط اجرایی از رابرت ویلسون دستم آمده و ناباورانه به اجرای ِ اپرای ِ سه‌پولی نشسته‌ام، در یکی از غریب‌ترین اشکال اجرایی‌اش. برشت اگر می‌دید که ویلسون ایده‌ی بیگانه‌سازی را تا کجا پیش برده و مرزها­یش را چه طور درنوردیده و چگونه از آن یک‌جور بازی زیبایی‌شناسانه‌ی بی‌نظیر بیرون کشیده، حتما در نحوه‌ی رویارویی مستقیمش با ارسطو دچار ِ تردید جدی‌تری می‌شد، بسیار جدی‌تر از آن‌چه در اثر پایان ِ عمرش، گالیله به نمایش می‌گذارد.

کتاب راهنما را بارها ورق می‌زنم. نقشه پهن است و دارم فکر می‌کنم چه‌طور چهار ستاره‌ها را که تعدادشان کم هم نیست، کنار هم بچینم که به همه برسم. برلین پهن و گسترده است و از آن دست شهرهایی‌ست که مثل تهران می‌تواند تمام زمان ِ آدم را در رفت‌و‌آمد و مترو‌سواری صرف کند. در همین ورق‌زدن‌هاست که ناگهان در میان ِ نام ِ موزه‌های ِ بزرگ­، مکانی تک‌ستاره‌ای نظرم را به خود جلب می‌کند. می‌توانستم هرگز نبینمش و اصلاً توجهی نکنم. ظاهرا آن‌قدر بی‌اهمیت است که حتی دوست ِ ساکن برلینم که تئاتری نیست­، اما اهل هنر هست هم  به من پیشنهادش نمی‌کند. در میان ِ نام موزه‌های ِ بزرگ و جاهای ِ دیدنی چهار‌ستاره، خیلی ظریف نوشته شده : “خانه‌ی برشت”. مولف ِ کتاب زیرش توضیح داده که این جا خانه‌ی برشت بوده پس از بازگشت از تبعید و اقامت در برلین ِ شرقی. نه توضیح ِ بیش‌تری وجود دارد و نه هیچ‌جور نگاه و نظر، اشاره‌ای به ساعت‌های ِ بازدید یا چیزی از این دست. تنها یک نشانی و همین. به یاد حضور پر‌طمطراق ِ خانه‌ی گوته می‌افتم در فرانکفورت یا خانه‌ی هوگو در پاریس، یا خانه‌ی شکسپیر در استراتفورد و فکر می‌کنم این شکل ِ معرفی ِ خانه‌ی برشت کمی عجیب است.

1

نقشه به دست و کوله به پشت در شمایل ِ حقیقی ِ یک توریست راهی شهر می‌شوم. اول یکی دو تا از آن چهار‌ستاره‌ای‌های ِ واجب، اما هر جا که می‌روم فکر و ذکرم خانه‌ی برشت است. سر آخر راه می‌افتم به سمت ِ نشانی. خیابانی عریض و طویل را پیاده می‌روم و دنبال پلاک می‌گردم. عجیب است اما انگار پلاکی که در کتاب راهنما نوشته شده، به قبرستانی محلی تعلق دارد. آیا این شوخی ِ نویسنده‌ی کتاب است؟ باور می‌کنم که بازیچه‌ی دست ِ مولف ِ کتاب ِ راهنما شده‌ام و منظور او از خانه‌ی برشت، خانه‌ی ابدی‌اش بوده است. سرتا پای ِ قبرستان را می‌روم و می‌آیم، اما نشانی از نام ِ برشت  بر روی ِ قبرها پیدا نمی‌کنم. شاید من خیلی خسته‌ام و سرما که به عمق ِ استخوانم نفوذ کرده نمی‌گذارد دقیق باشم. هر چه هست، ناامید و خسته، روح ِ مولف ِ کتاب ِ راهنما را لعنت‌کنان، از قبرستان بیرون می‌آیم و راه می‌افتم. اما هنوز چند قدم نرفته بازمی‌گردم. در دالانی کنار ِ قبرستان، همان شماره‌ی پلاک روی ِ در و دیواری حک شده است. داخل می‌شوم. عین یک کوچه‌ی خصوصی است، با ورودی ِ باریکی که هر بار که گذر کرده‌ام ، ندیده‌امش. دری باز است. از راه پله بالا می‌روم. طبقه‌ی دوم، مقابل در ِ آپارتمانی نوشته شده: “خانه‌ی برشت”. ناباورانه و خوشحال نگاه می‌کنم. زنگ می‌زنم کسی در را باز نمی‌کند. تازه متوجه می‌شوم که کناری ساعت‌هایی حک شده: درفاصله‌های زمانی ِ دو-سه  ساعت یک‌بار ظاهراً در ِ آپارتمان باز می‌شود و بازدیدکنندگان را به داخل می‌پذیرد. باید صبر کنم  و صبر می‌کنم. از سرما و باران و خستگی و کنجکاوی به کافه‌ای همان نزدیکی پناه می‌برم.

باز که می‌گردم، تنها کمی زودتر از موعد است. احساس عجیبی است. فکر می‌کنم برشت صدایم کرده و به یاد می‌آورم که درهمان بدو ورود به دانشکده‌ی هنرهای ِ زیبا چه طور با ساختار ِ غیر ِ‌معمول و آزاد و جسورانه‌ی آثار برشت اغوا شده‌ام. آن که گفت آری آن که گفت نه که با مفهوم ِ اپیزود، بازی ِ غریبی می‌کند: دو اپیزود که دست ِ‌کم هفتاد‌درصد مثل هم هستند، اما در همان سی‌درصد ِ تفاوت کار خودشان را می‌کنند: کسی بر اساس ِ سنت آری می‌گوید و آری‌گوست و کسی دیگر بر اساس ِ درک و تفسیرش از لحظه نه می‌گوید و می‌تواند سنت را دگرگون کند . صحنه‌ها آزادانه در هر دو اپیزود عوض می‌شوند و آدم‌ها آزادانه سفر می‌کنند. درست شبیه ِ نمایش‌های ِ شرقی که برشت بسیار وامدار ِ آن‌هاست. یا ترس و نکبت رایش سوم که بر اساس ِ یک موضوع مرکزی داستانک‌های ِ گیرا و موثری را کنار هم نهاده، یا آدم آدم است با آن فانتزی ِ افسارگسیخته و ساختار ِ سیالش. یادم می‌آید همان سال اول دانشکده با خواندن ِ برشت از این‌همه امکان ِ بی‌انتها  که ساختمان ِ نمایشنامه می‌توانست جلوی ِ پای ِ آدم بگذارد بهت‌زده شده بودم. تاریخ با ایدئولوژی ِ برشت بازی‌های ِ غریبی کرده است. او زنده نماند که ببیند آلمان‌شرقی ِ محبوبش به کجا می‌رسد و چه‌طور نمی‌تواند در برابر خواست مردمش – و البته خواست ِ‌جهانی- مقاومت کند. او زنده نماند که ببیند جهان ِ”پست مدرن” چگونه در برابر سیطره و اشباع ِ یک ایدئولوژی خاص مقاومت می‌کند. او نماند که ببیند آن‌چه در آثارش کهنه نمی‌شود ترکیب ِ حیرت‌آوری است از ساختارهای ِ‌شرقی و سنت تئاتر اکسپرسیونیسم آلمانی. راستش قیام او علیه ارسطو حتی  امروز هم حرکتی رادیکال در تئاتر به نظر می‌رسد. ساختارهای ِ‌غالب ِ تئاتر ارسطویی آن‌قدر قهار و قدرتمندند و آن‌قدر سرسختانه خرخره‌ی تاریخ تئاتر را چسبیده‌اند که برای ِ یک‌تنه جنگیدن در برابرشان برشت باید هم رادیکال می‌بوده. و البته که این جسارت را او از همان ایدئولوژی مستتر در آثارش می‌گرفت.

سر ِ ساعت سه بازمی‌گردم و از آن راهروی تنگ و باریک بالا می‌روم و مقابل در آپارتمان ِ می‌ایستم و زنگ می‌زنم. هیچ صدایی نیست. فکر می‌کنم همه‌چیز به اصطلاح سرِکاری است و آماده‌ی برگشتنم که صدای ِ پایی به گوش می‌رسد و کمی بعد… در که گشوده می‌شود، دختری جوان و خوشرو پشت در است و با انگلیسی ِ سلیسی می‌پرسد:” برای دیدن ِ خانه‌ی برشت آمدید؟” دقیقا برای ِ همین آن‌جا هستم!

ـ ” تنها هستید؟”

ـ تک و تنها!

ـ “کمی صبر می‌کنم تا سر ِ ساعت ِ چهار و اگر کسی نیامد تور شروع می‌شود”

کمی صبر می‌کنم  در همان راه‌پله تا سر ِ ساعت ِ چهار و کسی نمی‌آید. دارم از هیجان می‌میرم. فکر این‌که واقعاً این‌جا زمانی خانه‌ی برشت بوده و من در همان راه‌پله­ای ایستاده‌ام که او زمانی در آن تردد داشته به وجدم آورده. در دوباره باز می‌شود و دختر جوان  دعوتم می‌کند داخل و تندتند توضیح می‌دهد که : “لطفا به هیچ‌چیز دست نزنید. همه‌چیز درست همان‌طوری نگهداری شده که آقای برشت چیده بوده. هیچ‌چیز حتی جای ِ کاغذها و روزنامه‌ها تغییر نکرده. این‌جا خانه‌ای است که برشت در آن فوت کرده. بنابراین شما می‌توانید نشانه‌های ِ آخرین روزهای ِ زندگی‌اش را درست همان‌جور که بوده ببینید”.  بعد می‌افتد جلو و شروع می‌کند با همان شتاب توضیح‌دادن، درست مثل یک راهنمای ِ تور کارکشته.

2

آخرین خانه‌ی برشت به شکلی باورنکردنی کوچک است و در واقع  تشکیل شده از یک نشیمن  و یک اتاق ِ خواب ِ کوچک. دیوار ِ اتاق نشیمن تا سقف کتابخانه است و کنارش میزی که رویش همچنان کتاب‌ها گشوده و نامرتب روی ِ کاغذ­ها  قرار گرفته‌اند. دور و اطراف اتاق مبل‌ها و نیمکت‌هایی ساده برای ِ مهمان‌هاست و پنجره‌هایی که به حیاط کوچک ِ پشت خانه باز می‌شوند و اگر درست یادم باشد منظری هم به چشم‌اندازِ قبرستان دارند. راهنمای ِ جوانم توضیح می‌دهد که آقای ِ برشت روزهای ِ پایانی عمرش را بیش‌تر این‌جا با دوستان و به اصطلاح همپالکی‌هایش می‌گذرانده. و این‌که اگرچه این آپارتمان کوچک است اما در قیاس با استانداردهای ِ آلمان ِ‌شرقی، آپارتمان ِ قابل‌قبولی محسوب می‌شده. مجسم می‌کنم برشت را نشسته پشت ِ میزش، احتمالاً پیپ در دست، احاطه در میان ِ دوستانش و دارد از تجربیات سختش در جریان دادگاه‌های ِ تفتیش‌عقاید ِ آمریکا حرف می‌زند – که  برای ِ ساکنان ِ برلین ِ‌شرقی ِ آن روزگار می‌توانسته  بحث ِ جالب و تسکین‌دهنده‌ای باشد ـ و احتمالا می‌گوید که کل جریان برایش به حضور در یک نمایش می‌مانسته. درست مثل ِ گالیله که دادگاه تفتیش ِ‌عقاید را با سرخوشی  یک بازیگر تئاتر پشت ِ سر می‌گذارد. چقدر کلمه در این اتاق ردوبدل شده. چقدر فکر ! چقدر ایده‌های ِ برزبان نیامده یا آمده در حافظه‌ی روشن این اتاق وجود دارد. مردگان ِ قبرستان ِ مجاور، در مجاورت ِ آقای ِ برشت چه‌طور کم‌کم از تئاتر بورژوا متنفر شده‌اند و به تئاتر ِ اپیک روی ِ آورده‌اند! نمایش ِ شب جمعه‌شان بعد از همسایگی ِ آقای ِ برشت باید دیدنی باشد و مملو از بیگانه‌سازی و مونولوگ‌هایی رو به تماشاگر و فانتزی ِ غریب ِ جنون‌آمیز.

اما انرژی ِ غریب این خانه نه در اتاق ِ نشیمن که در اتاق ِ خواب نهفته است. تختی یک‌نفره و بسیار باریک. مثل ِ تخت‌های ِ مسافرخانه‌های ِ کوچک و سر راهی با یک روتختی ِ مرتب ِ آبی ( درست یادم هست؟!) و البته کنارِ تخت، پاتختی ِ کوچکی که رویش روزنامه‌ای است. تاریخ روزنامه برمی‌گردد به آخرین روز ِ زندگی ِ برتولت برشت. تاریخ روزنامه سالروز ِ مرگ ِ برشت را بازمی‌تاباند و آخرین روزنامه‌ای‌ست که برشت آن را گرفته، ورق زده، تا کرده و گذاشته کنار ِ تختش. روزنامه جادویی‌ترین عنصر ِ این خانه است. همه‌ی عناصر دیگر در سایه‌روشنی محو و دلپذیر از تاریخ و خاطره گم شده‌اند. اما این روزنامه مستقیم ما را می‌برد به روزی مشخص و تاریخی قاطع؛ و تصویری زنده و واضح را در ذهن شکل می‌دهد از برشت که این‌جا خوابیده، عینک گرد ِ ته استکانی بر چشم، دارد اخبار ِ برلین ِ‌شرقی را می‌خواند و لابد فکر می‌کند مدینه‌ی فاضله‌اش سرِ آخر ساخته شد… یا که  فکر می‌کند این‌جا روی ِ زمین مدینه‌ی فاضله ممکن نیست و شاید همین فکر به قلبش فرمان می‌دهد سکته کند و بایستد پیش از آن‌که بخواهد با انتهای ِ این واقعیت دردناک روبرو شود. از میان همه‌ی روزنامه‌های ِ همزاد که در همان تاریخ منتشر شده‌اند ، تنها همین یکی شانس این‌را داشته که به پاتختی ِ کنار­ی تخت ِ آقای ِ برشت راه پیدا کند و همان‌جا بماند… تا سال‌ها همان‌جا بماند.

4

طبقه‌ی پایین این آپارتمان خانه‌ی هلنا وایگل بوده است. راهنما توضیح می‌دهد که خانم وایگل و آقای ِ برشت در اواخر عمر آبشان در یک جوی نمی‌رفته و بنابراین خانم وایگل طبقه‌ی پایین زندگی می‌کرده و آقای ِ برشت طبقه‌ی بالا. وقتی حتی این دو‌تا همرزم و همکار در سنین پیری با هم کنار نمی‌آمده‌اند، از بقیه چه انتظاری می‌توان داشت؟! دختر جوان با شوخ‌طبعی می‌گوید که برشت بداخلاق و بهانه‌گیر و زاهدمسلک بوده، در حالی که وایگل سرحال و اهل معاشرت‌های ِ مفرح و بریز و بپاش و خوش‌باشی در حدی که البته سن و فضای ِ زندگی‌اش اجازه می‌داده. خانه‌ی هلنا وایگل هم دقیقاً بازتاب همین روحیه‌ای است که او می‌گوید. مبل و صندلی‌ها شادتر و لوکس‌ترند و آن فضای ِ آبی خاکستری ِ بالا، جای ِ خودش را به فضایی زنده‌تر و روشن‌تر داده است با گلدان‌هایی سبز کنار پنجره‌هایی با  پرد­ه‌هایی مجلل. از همه جالب‌تر اتاق خواب ِ هلنا وایگل است با شیشه‌های ِ عطرش روی ِ میز توالت و لباس‌های ِ خوش‌رنگ و خوش‌دوخت و اندکی اشرافی‌اش آویخته در کمد. از روزنامه خبری نیست ولی کنار ِ تختش روفرشی‌های صورتی‌رنگ ِ منجوق‌دوزی­‌شده( درست یادم مانده؟) است که گویا آخرین روفرشی ِ خانم وایگل بوده است. تصویر ِ هلنای ِ این خانه و تصویر ِ هلنای ِ روی ِ صحنه در نقش ِ ننه‌دلاور سخت بر هم منطبق می‌شوند و این ثابت می‌کند که خانم وایگل چه بازیگر قهاری بوده و چه‌طور می‌توانسته تصور برشت را از واقعیت تلخ ِ زنانه تجسم بخشد. راهنمای ِ جوان توضیح می‌دهد که هلنا وایگل به هرحال یک بانوی ِ بازیگر بوده و حتی در آلمان ِ‌شرقی خانمی در موقعیت او نمی‌توانسته  به همان نوع ِ  زندگی زاهدانه‌ی برشت اقتدا کند.

تور تک‌نفره پایان یافته و من تنها به خیابان ِ آغشته به غروب بازمی‌گردم و باز مستقیم می‌روم در همان قبرستان. هزار فکر و خیال. ایده‌ی صدجور نمایشنامه که هیچ‌کدام را نخواهم نوشت. حسرت ِ خانه‌های نویسندگان ِ ایرانی که هیچ‌وقت موزه نمی‌شوند. توقع ِ زیادی‌ست! همین‌که قبرشان شکسته نشود کافی‌ست… و باز فکر برشت و همه‌ی آن‌چه برای ِ تاریخ تئاتر به جای گذاشته. من اگر جای ِ نویسنده‌ی کتاب راهنما بودم، به این خانه پنج ستاره می‌دادم.

 

پس از تحریر : این نوشته  دارد خاطرهی حدود شش سال  پیش از این را باز سازی میکند، بنابراین ممکن است در جزییات گوشههایی  زادهی تخیل من باشد.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.