نمایش > یادداشت

کارگردانی‌های سفید

یرما ـ علی رفیعی

یرما ـ علی رفیعی

کارگردانی‌های سفیدReviewed by ایثار ابومحبوب on Mar 15Rating:

اگر طي يك ماه نيم نمایشهاي روي صحنه را ببينيد حس خواهيد كرد كمي بهتر و كمي بدتر، كمي اين رنگي‌تر و كمي آن رنگي‌تر، كمي متلك سياسي‌پران‌تر و كمي خودماني‌تر، كمي منظم‌تر و كمي شلختهو‌ار درواقع مهم‌ترين تفاوت‌هايي است كه اجراهاي اواخر اين زمستان را از هم جدا مي‌كند، البته برخي كار‌ها موفق مي‌شوند از زور بد بودن مرز بين خودشان را با كارهاي ديگر پررنگ كنند، كه البته مي‌توان از آنها به كلي حرف نزد.

در سه بعد از ظهر ماه اسفند، پنج نمايش پي‌درپي از چهار كارگردان ديدم كه در تمامشان بدون استثنا مي‌توانستيد شاهد اين دستورالعمل نخ‌نما باشيد: دو بازيگر با ضرباهنگ پايين شروع مي‌كنند به قطع كردن حرف يكديگر. يكي يك جمله را تكرار مي‌كند و ديگري حرف خود را مي‌زند يا هر دو حرف خود را مي‌زنند بدون اين كه به حرف همديگر گوش كنند، بعد تندتر و بلندتر اين كار را مي‌كنند تا در يك لحظه‌ي “كاملاً غيرقابل‌پيش‌بيني و خلاقانه” يكي‌شان داد مي‌زند و ديگري به خود مي‌آيد و ساكت مي‌شود. به عنوان مخاطب، امكان ندارد بتوانيد اين حقه‌ي كاملاً زيركانه و غيرقابل‌پيش‌بيني را كه قرار است خيلي زيرپوستي ريتم را به اوج برساند و متوقف كند پيش‌بيني نكنيد! مگر اين كه كمتر از ده اجرا در زندگي‌تان ديده‌ باشيد.

اما همه‌ي تكنيك‌هاي نخ‌نما به اين بدي هم نيستند. برخي از ايده‌هاي كارگرداني كه با سرعت كندتري در كارها رواج مي‌يابند، كمتر جنبه‌ي تقليدي و كليشه‌اي خود را ظاهر مي‌كنند. اما از سوي ديگر حساسيت مخاطب بيشتر نسبت به آنها كاسته مي‌شود و حكم استعاره‌ي مرده را پيدا مي‌كنند كه معلوم نيست اولين بار چرا به وجود آمد، و از آنجا كه ناشي‌ترين مقلدها هميشه ممكن است افراط كنند، گاهي به نظر مي‌رسد يك تكنيك در فلان اثر به اوج رسيده است. اين شگفت‌زدگي مخاطب و منتقد فقط ناشي از حافظه‌ي اندك است.

شکار روباه - علی رفیعی

شکار روباه – علی رفیعی

يكي ديگر از مواردي كه مي‌توانيم روي آن انگشت بگذاريم كه در سال‌هاي اخير كم‌كم زياد شده و روز به روز كارايي خود را از دست مي‌دهد رنگ‌بندي‌هاي كليشه‌ شده در طراحي‌هاي صحنه است، كه بيش از آن كه تابعي از انگيزه‌هاي دروني برآمده از متن باشد، به زعم اين نوشته، در سطحي نه چندان خودآگاه و تعمدي، تابعي از شرايط است. حتا اگر با افراط در آن يا از طريق مصاحبه‌هاي مطبوعاتي پي‌درپي، براي آن دلیل بتراشيم.

چند نمايش در سال‌هاي اخير ديده‌ايم كه از چنين رنگ‌بندي‌اي در طراحي صحنه استفاده مي‌كردند؟ زمينه‌ و كف كاملاً سفيد، با بهره‌گيري از رنگ‌هاي عمدتاً خالص و درخشان در لباس يا يك شيء يا مايع، كه آن رنگ خالص تقريباً هميشه قرمز است. گاهي نيز اين رنگ‌بندي وارونه شده و زمينه سرخ مي‌شود. انگار از هر نه نمايش تنها در يكي  اين تك‌رنگ، قرمز نيست. طوري اين رنگ‌بندي بر فضاي طراحي صحنه‌ي تئاتر ايران غالب شده كه اگر زماني درباره‌ي تاريخ اجراهاي ايران بنويسند يحتمل بايد به اين دوره نام «دوره‌ي كارگرداني زمينه‌ي سفيد» داد. علي رفيعي، حسن معجوني، محمد يعقوبي، اميررضا كوهستاني، حميد پورآذري، علي‌اكبر عليزاد، نادر برهاني‌مرند، علي‌نرگس‌نژاد، همايون غني‌زاده، ، رضا گوران و ديگراني كه از اين قلم افتاده‌اند، هر كدام حداقل در يك اثرشان از همين رنگ‌بندي استفاده كرده‌اند. ليست بالا بدون هيچ ترتيبي نوشته شده. هستند كساني كه در يك يا دو اثرشان در زمينه‌ي سفيد طبع آزموده‌اند و هستند كساني كه كل زندگي هنري‌شان در همين زمينه‌ي سفيد خلاصه شده و هر متني از تاريخ ادبيات نمايشي جهان با هر رويكردي از در اتاق تمرينشان تو مي‌رود از آن طرف سياه و سفيد بيرون مي‌آيد، يحتمل با يك تاش قرمز‌. در بين آثاري كه مي‌توانند جزو مثال‌هاي ما باشند به يك اندازه نمايش‌هاي خوب و بد وجود دارد و با توجه به تنوع چشمگيري كه در سليقه‌ي اين كارگردانان مي‌توان يافت، كمي سخت است پذيرفتن آرايش‌هاي زيبايي‌شناختي كه كارگردانان در مصاحبه‌هاشان در اين زمينه تبيين مي‌كنند. از همين روست كه تصور مي‌كنم بهتر است پاسخ اصلي اين پرسش را نيز در جايي بيرون از حوزه‌هاي قاب‌بندي آثار بجوييم.  در بيشترين اين كارها ، طراحي را نيز خود كارگردان انجام داده است. نمي‌خواهم موضعي يكسره منفي بر اين رويكرد بگيرم. خود به خود پيداست ميانه‌ي كارگردانان تئاتر ايران با دانش‌آموختگان و فعالان طراحي صحنه، مثل گذشته خوب نيست. گشودن اين موضوع نيز بر عهده‌‌ی اين يادداشت نيست.

رنگ قرمز واجد بالاترين انرژي بصري است و در زمينه‌ي سفيد بيشترين تمرکز را بر خود ايجاد مي‌كند. ساده‌ترين راه جلب توجه گرافيكي، نشاندن يك تاش قرمز در زمينه‌‌اي كاملاً و سفيد و تميز است، و راستش را بخواهيد غيرخلاقانه‌ترين حالتش. خواه در 17 دي كجا بوديِ كوهستاني باشد، خواه در يرماي گوران، خواه در ملكه‌ي زيبايي لي‌نينِ غنیزاده و خواه در خانه‌ي برناردا آلباي عليزاد. در اين گرايشِ اتفاقاً يكسان هيچ رمز زيبايي‌شناختي نهفته نيست جز شناخت كم و در نتيجه اعتماد به نفسِ پايين كارگردان‌/طراح‌ها در بهره‌گيري از جهان وسيع رنگ‌ها. ساده‌ترين راه كنترل رنگ خنثاكردن حضور آن است. همان‌طور كه طيفي از كارگردانان ايران وقتي نمي‌توانند متن را كنترل كنند، ترجيح مي‌دهند خنثا و اخته‌اش كنند؛ به نظر مي‌رسد وقتي نمي‌توانند طراح صحنه‌اي بيابند كه طي چند سال به زبان مشتركي دست پيدا كرده باشند، و از سويي توان كنترل رنگ و نور حاكم بر صحنه را نيز ندارند ترجيح مي‌دهند رنگ صحنه را اخته كنند.

آنتیگونه - همایون غنی زاده

آنتیگونه – همایون غنی زاده

 اما این همه‌ي ماجرا نيز نيست. گاهي در سالن كوچكي مانند سالن انتظامي، يا سالني مثل مولوي به خاطر سقف كوتاهش، اين رنگ‌بندي دستاويزي براي رفع يك نقصان نيز هست: بيشتر سالن‌هاي تهران يا عمق كافي ندارند يا ارتفاع كافي يا امكان قاب‌بندي اثر در آنها محدود است يا – مهم‌تر از همه- امكانات نورپردازي در آنها در حد يك عكاسخانه‌ي عتيقه است. در چنين سالن‌هايي با چنين امكانات نورپردازي شوخي‌گونه‌اي، بيشتر تلاش‌هاي كارگردانان براي ايجاد بُعد و فضاي لازم در صحنه با ناكامي مواجه مي‌شود. ضمن اين كه بيشتر تكنسين‌هاي نور سالن‌ها هم به جاي آنكه تكنسين‌هاي نورشناس و صداشناس باشند، انبارداران خسته‌ي پروژكتورهاي سوخته‌اند. حتا وقتي كاري در سالن‌هاي بهتري اجرا مي‌شود نبايد از ياد ببريم كه ناگزير ذهن و خلاقيت همه‌مان در زمينه‌ي همين امكانات محدود تربيت شده و آموزش ديده‌است، بنابراين زيبايي‌شناسي ذهني‌مان ناگزير به سختي مي‌تواند از اين محدوديت خلاص شود.

خلاصه‌ي كلام؛ انگار وضع نور سالن‌ها و وضع تخصص نورپردازي باعث شده به تدريج كارگردان‌ها از عمق دادن به صحنه صرف‌نظر كرده و در جهت عكسش بكوشند؛ اگر نمي‌شود به صحنه بُعد داد و زيباترش كرد، پس بگذار صحنه دو بعدي باشد تا بتوان كنترلش كرد. زمينه و كف سفيد، صحنه را چشمگير و دوبعدي مي‌كند. ديگر ديوار ته سالن در تمام طول نمايش امكانات اندك را به ياد مخاطب نمي‌آورد. در عوض، به جاي كف چرك صحنه‌ها كه انگار هيچ وقت به قدر كافي سياه نيست، صحنه‌ي سفيد، خيلي تميز است و ميل به شيكبودن را تا حدودي اقناع مي‌كند. پس طبيعي است كه  كارگردانان ببينند بيشتر وقت‌ها در عمل تنها راه قاب‌بندي كردن صحنه همان ساده‌ترين راهش است: صحنه‌ي سفيد. وقتي مجبور نيستي صحنه را رنگ كني، در رنگ‌آميزي اشتباه هم نمي‌كني.

نمی‌دانم كارگردانان تا چند سال مي‌توانند به تحمل چشم‌هاي مخاطب اميد داشته باشند، و تماشاگران تا چند سال به محضِ ديدن يك صحنه‌ي سرتاپا سفيد، فكر خواهند كرد كه يك طراحي صحنه‌ي “خوب” ديده‌اند، در حالي كه نمي‌دانند احتمالاً منظورشان فقط يك صحنه‌ي تميز است. ممكن است بالاخره يك روز تماشاگر از خود بپرسد چرا نصف كارهايي كه مي‌بينم اين قدر سفيد است؟ البته هميشه چيزهايي هست كه تماشاگران ما هيچ‌وقت نمي‌پرسند.

خانه برناردا آلبا - علی اکبر علیزاد

خانه برناردا آلبا – علی اکبر علیزاد

تصور من اين است كه آنچه ناخودآگاه كارگردانان را به سمت تكرنگشدن پيش برده، محدوديت‌هاي عملي خود آنها، محدوديت آموزش، و مهم‌تر از همه بدقوارگي سالن‌ها و محدوديت‌هاي نورپردازي‌ است. البته خود صاحبان اثر هميشه توضيحاتي بهتر از واقعيت دارند.

هدف اين یادداشت به دست دادن قضاوتي نهايي درباره‌ي اين اجراها نبود؛ غرض نه چندان ذم آثار و هنرمندانشان بود، نه چندان ذكر خيرشان؛ كه اگر قرار بر ذكر خير باشد، خير هم هميشه به قدر كافي براي ذكر هست. آنچه هست اين است كه عناصري بيرون از ساختار نشانه‌شناختي و بيرون از محتوا، عادت‌هايي را به آثارمان تحميل كرده‌اند كه خلاقيت را پيشاپيش دستخوش محدوديت كرده‌اند.

17 دی کجا بودی - امیررضا کوهستانی

17 دی کجا بودی – امیررضا کوهستانی

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.